![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
برلب پنجرۀ آزادی .. دست هایم را به دعا باز میکنم .. تا تو را .. در آغوش فردا نظاره گر باشم .. هرچند گل یاس... شکوفه هایش را برایم قربانی میکند .. تا پروانه های عاشق ، با رقص شان .. نوید سحر ی دوباره را بشارت دهند .. من.. از لب پنجرۀ دل تورا می بینم .. که می آیی و بذر عشق می پراکنی .. آری .. نی نی چشم من آنجاست .. که هر از گاه بهمراه دلم .. پنجرۀ ساده ترین لبخند خداست .. و چه زیباست تو هم .. برسرپنجرۀ دل سراغش گیری .. شاید او رحم کند .. شاید او .. شاخه یاسی بر لب پنجره ات بنشاند ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:31 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|