![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
خداوندا .. میدانم ، که میدانی در درون من چه میگذرد .. آخر تو خوب میدانی که در درونم غوغایی برپاست .. و من .. که بی هویت گام برمیدارم .. تا آرزوی گام آخر را در گور نبینم .. خالقم .. تعجبم که چرا جانم را نمیگیری تا خلاصم کنی .. مگر مرگ کیفر گناه کاران نیست ؟ اما نه .. خوب میدانم که تو بخشندۀ بزرگ هستی .. پس بمن رحم کن تازمانی که ازقفس تن رها شده ، و در حضورت قرار گرفتم .. از شرم گناهانم هزاران بار جان ندهم .. آری خدای من .. تو بخشنده بزرگ هستی ..وجز تو ، کسی توان بخشش ندارد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:31 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|