![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
چند وقته که گند زدم به اون همه تلاش .. نمیدونم چی بگم .. فقط اینو میدونم خیلی شهامت میخواد که انسان با نفس خود بجنگه .. باور خیلی چیزا برای دیگران سخته .. اما من چی؟ آدما فقط میتونند به اندازه توان و قدرت درک خود مسئولیت پذیر باشند .. خدایا من چرا اشتباه میکنم .. آیا فرسایش روی من تاثیر نگذاشته ..؟ خدایا اگر من گاوم .. به بشر رحم کن .. من که گفتم گاو پیش من استاد دانشگاه است .. و تو دیدی و خریدی .. حماقت مرا ببخش ..وبه فرزندم نسل آینده رحم کن ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|