![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
آنگاه که زمستان یکشبه رسید خاستم تا با آبراه های یخزده اش آهنگ نومیدی را بنوازم .. میخواستم غبار سرد دلم را ... مرحمی از گل یاس طراوت بخشد .. اما ... مروارید اشگ مرا در شبی بیقرار سرد به پیش میراند .. تا پهنه ی بیابانی گونه ام .. شقایقهای خواستن را پیشکش نماید .. اما ... روشنایی نفسگیر مهتاب.. و تن خسته من ... بغض آلود می نمود . .. بغض آلود... تا بهاری بغض آلود را در دیدگانم تداعی بخشند ... و من ..که چه سرد به بارش برف می نگرم .. برفی از نوع دیگر .. باخود می گویم : برف نشان خستگی خداست ..و بی قراریش .. نمیدانم .. اما بوی پاکی و طراوت بهاری نو را به مشام میرساند .. بهاری که دیگر بغض آلود نیست .. شاید خدار آری ..شاید خدا .. از جاده های دل .. خلوت عشق بهاری بغض آلود را به غایت می برد .. تا برایمان ترانه ای نو سر دهد .. ترانه ای فراسوی درک و تفکر ما .. و من ..که چه بیهوده و خسته تر از گذشته بر روی برف ... نقش دل را می کشم .. و ناله ای از بین لبهای خشگیده ... که میگوید .. برف می بارد .. آری .. برف می بارد .. تا آغازی دوباره را نوید دهد ..
.....................................................................................
سلام پیرمرد تنها .. نمیخواهی یک آدرس بهم بدی ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:11 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|