![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
بغضم فرو خفت درفریاد سینه ام .. آنزمان که حسرتم در انتظار بهار، به التیام زخم دل نشسته بود .. و خلوتم بهانه ای کودکانه ..برای خروش اشکم که سیمای ترا در سکوت رفتن رسم میکرد . می خواستم بپاخیزم .. میخواستم سردرد عاشقانه ام را بدور ریزم .. اما توان هم هزاران سال با من فاصله داشت . آری ..بغض بهارم .. تک ستاره ام سوسوزنان بمن می خندید . تا بشارت تاریکی را برایم به ارمغان آورد . وچه بی حالت به دنیا مینگرم .. اما نه ..نه .. گویی صدایی در وجودم هنوز امید را یاداور میشوند .. وندایی که میگوید : بغض بهارت را در جنگل آرزوهایت رهاکن . تا رقص پروانه هارا در قصۀ عشق نظاره کند .. ومن بدنبال کلمات میگردم .. تا کتاب عشق را برایت معنا کنم .. برای تو .. که بغض بهار من باشی .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:38 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|