![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
این شعر زیبا را مهتاب عزیز گفته .. وانقدر زیبا بود که این پست را به آن اختصاص دادم .. مهتاب عزیز فقط میتونم بگم عالی بود عزیزم ..عالی ..
میدانی .. ای .. بهترینم !
قلبم ... با ارزش ترین دارایی من ست.. این دل شکسته را به تو تقدیم کنم .. آری..میخواهم ..قلبم را به تو هدیه کنم ..
بدینسان .. کلمه ی دوست داشتن را بنویسم..
باحیرت به طواف آن مشغول شوند.. تو این هدیه را می پذیری ، تا با امید و لبخند ..
با تو ، تا خدا رهسپارد ..؟ پس .. هدیه ی کوچکم را بپذیر .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بنام خالق عشق
تو بگو !!
محبوب من تو خود میدانی .. آری، میدانی غم فروشی دورگردم .. رو سیاهی در تاریخ .. دیر زمانیست که با شادی بیگانه ام .. لبخندهایم نیز گریخته اند .. تا شاهد سیمای عبوسم نباشند .. شاید.. تنهایی بخت من باشد .. چون با نا مرادیها هم آوازه ام .. و خود ، در مردابی از سیاهیهای زمانه از هوش رفته .... آری .. .. تو میدانی که ، می نالم .. می نالم از فراق تو .. آخر ، تو بگو ..؟ فجر صادق کی خواهد دمید ..
در کوله ام ، رنج بشر سنگینی میکند .. بر پشتم ، زخم تازیانه ها .. و در مقابلم ، جاده ای سوت و کور .. تنها و بی کس .. مگر نه آنکه تنهایی سزای توست .. آخر تو بگو .. به کدامین سو روانه شوم ..
ببین فرزندم نسل آینده را .. که برای مرگش .. کرکسها در انتظارند .. چگونه میخواهی لبخند عدالت را بر لبانش بنشانم .. در حالیکه بخشش در اسارت توست .. و من، رنج قدرت تو را ..
به جاهلین میبرم .. با من تو بگو .. کی، بر رنج من پایان خواهی داد ..
در میان هدایا ..هدیه پیرمرد وستاره خانم که برای فرزند آینده اش میخواست ..جالب شد .. هدیه مهتاب عزیز هم که خیلی جالب بود .. پست قبلی بود .. مهتاب عزیز با اون اشعار قشنگ پر از احساسش منو کشته .. راستی .. به من بعضی از دوستان ایراد گرفتند که وبلاگ زیاد غمگینه .. راست میگویند .. منم زیاد از این وضع خوشم نمیاید .. چون عشق فقط غم نیست ..و اگر بود قبرستان پر از عاشق بود .. از این رو یک وبلاگ دیگه هم احداث میکنم ..که به تحلیل عکس های گوناگون و روزجهان از دید طنز وعشقولانه های طنزی میپردازه .. و شاید متنی که بدرد لبخند عزیزانم هم بخوره .. همتونو دوست دارم .. یا علی
اینم آدرس وبلاگ عاشق دربدر ..
که در جهت بالا بردن روحیه عزیزانم درست شد
هدیه پیر مرد تنها نام شعر : صدای سایه
امشب چقدر بزرگ شده ام .. گویی ، سر بر آسمان می سایم .. چون ، ستاره ها مرا می نگرند .. و فرشته های خوشبختی .. بر سرم قند می سایند .. آنقدر بزرگ شده ام که ماه را بر کف دست بنشانم .... و برایش لایی لایی بخوانم ..
آری امشب .. زمین .. که مرا زنجیر کرده .. بامن نرمی میکند .. تا تمام درها ذهن را باز کنم.. و عبورت را از پشت پنجره ی دل نظاره گر شوم ..
و آنگاه... که چون نسیمی روح بخش.. از برم عبور میکنی .. با جوهر آب دیده ام .. بر جای پای تو .. کلمه ی عشق را ، بنویسم .. میدانم روزی بر خواهی گشت .. و آنروز، نهال عشق از جای پای تو .. سر برخواهند آورد.. تا برایت ، ترانه ی دوستت دارم بخوانند .. اما من دیگر نیستم .. آخر .. چگونه میتوان صدای سایه را شنید ..
هدیه : فرزند آینده ستاره خانوم نام شعر : گل سرخ عشق من
کودک دلبندم ..
بقیه هدایا در ادامه هدیه: آرام اینک ای شب سیاه ..
هدیه: مریم
هدیه مریم ..2 مریم من ..
هدیه : مهر ناز میدانی مهر ناز من ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:4 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بنام خالق عشق سعی میشود.. ( متن با عکسها همخوانی داشته باشد تا خواننده بهتر در فضای عشق غوطه ور باشند ) ***************************** در خیالم با تو پرواز میکنم ..
محبوب من .. آنروزی که دلم را به اسارت گرفتی .. در زندان سینه ام .. ماتم لانه داشت .. تو به زنجیر عشقت مرا کشاندی .. تا نهال عشق در وجودم کاشته شود .. و آنگاه که با محبتت آبیاریش نمودی .. آتش بر خرمن دلم زدی .. تا آبیاری چشمانم را نظاره گر باشی .. شاید میخواستی ببینی .. که چگونه نقش عشق را با خون دل بر زمین سرد میکشم .. شاید آنروز بهترین روز زندگیم بود .. شا ید ..
آنروز.. تو پرنسس رویاها یم بودی .. آری.. تو بودی در گلستان دلم .. و با گلهای محمدی .. تاجی به بلندای آسمان.. از امید ساخته بودی .. و من.. یک شوالیه ی عاشق .. آه .. میدانم.. تو بودی .. تو هستی تمام زندگیی .. و پایان شب سیاهم ..
آنروز .. چه کودکانه دل به تو باختم .. و چه.. معصوم . بسویت پر کشیدم .. اما تو رفتی ... دوری .. دور .. آخر به کدامین کس بگویم دردم را ..
آری محبوب من .. یاد تو .. روحم را پریشان میکند .. تا با واژه های اشکم .. بر دل سفید کاغذ قلبم .. کلمه ی دوستت دارم را بنویسم ..
امروز .. در خیالم با تو پرواز میکنم .. تا شاید .. آری ..شاید .. در خیال خود مرا هم مهمان بزم شبانه ات کنی .. و میدانی که برایم .. قطره ای از دریای عشق تو کافیست ..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:44 توسط عاشق ناشناس |
|
|
تو را .. چه خرامان از آسمان دلم عبور میکنی .. و چه آسانتر .. دریایی را در دید گانم پدید می آوری .. هر لحظه منتظر قاصدکان خوش خبرم ... تا با عطر تو به فردا برسم .. آخر تو بگو .. پایان شب سیاهم .. کی سحر خواهد شد؟
آنزمان که به خلوت کوه پناه میبرم .. و تنهائیم را با سکوتش در هم می آمیزم .. خود را خرد وکوچک می یابم .. و یاد تو بر قلبم نیشتر میزند .. تا باران دیدگانم .. طاهر دل شکسته ام باشد .. آخر به کدامین کس بگویم .. من اسیر عشق توام .. و بر زنجیر این اسارت مهر عشق میزنم .. تا گریزم را شاهد نباشی ..
نقش دادی تا برای تو بازی کنم .. بر پیکر حیوانیم نقاب آدمی زدی .. زهی تاسف که جاهل را چه به نقش .. نقاب جهل را از سیمایم بردار .. تا سپیدی رویم را نظاره کنند .. حال تو بگو .. به کدامین بازار بروم .. درحالیکه تو سازنده ی نقابی ..
گویی در حصاری گرفتارم .. و فرار از غالب جسم آرزویم .. اما چکنم که روسیاهم ..
و نفسم بر من تازیانه میزند .. دست راستم را ببین .. مصلوب دنیاست .. آخر تو بگو ؟ به کدامین محکمه شکایت برم ..
امروز هم همانند گذشته ..
چشم در انتظارم تو ام.. چون نگاهم براهت خیره می ماند .. و هر قطره اشکی که بروی گونه ام فرو می چکد .. نقش دلی شکسته را بر سیمای بی فروغم رسم میکند ... تا تداعی کننده ی درد هجرانم باشد .. که ای کاش زخم جانم بودی ..
حال .. تو بگو : به کدامین طبیب بگویم دردم را ..
در حالیکه خالق طبیت تویی ..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:44 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|