تبليغاتX
... ستاره ام در آسمان است ...
( پرونده ای بنام آخرین گام )
 

 

یا محبوب

 

 

 

 

(( نامه یک ))

 

 

 

به پیشنهاد  یکی از خوانندگان عزیزمان وبلاگ به سبک جدید آپ میشود

 

در ادامه مطلب حرفهای خودم و هدایای دوستان منتشر میشود ..

 

 

عاشق ناشناس ....

 

محمد

 

 

نکته :

 

 

من سعی میکنم تا نوشته ها با عکس همخوانی رویایی خود را داشته باشند ..

 

 به همین دلیل شما با خواندن و دیدن تطاویربه ذهن تان  ابعاد میدهید تا به  عالم عشق وارد شود ..

 

 

 

نام مناجات :

 

 

 

به کدامین سو بگریزم

 

 

 

 

 

میدانم فردا سحر گاهان است..

 

و آنگاه که سحر دمید..

 

فرزندم نسل آینده..

 

دلتنگیهای امروزم را به تمسخر میگیرد..

 

و بهار پاییز شده..

 

بارنگ زردش بر من طعنه میزند..

 

به کدام سو بگریزم..

 

 

 

 

 

دلم از غربت خیس جاده ها میگیرد..

 

وترانه ی قلبم میشکنند..

 

تا آهنگی دیگر از برنادت بنوازند ..

 

آ خر..

 

 

به کدام سو بگریزم..

 

به کدام سو ...؟..

 

 

 

 

 

 

هرشب دلم یکریز میشکند..

 

و ابرهایی پنهان..

 

که بر دلم سایه انداخته اند..

 

از چشمانم می بارند..

 

و تصویری  از تو در خاطراتم ...

 

که نظاره گر روی سیاهم هستند ..

 

 

 

 

 

آری من باخته ام..

 

باخته را ...تو بگو ..

 

بکدامین سو بگریزد ...

 

هرچند میدانم ناجی تویی ..

 

پس توان گریزم نیست ..

 

چون حق فرزند بشر . برگردنم سنگینی میکند..

 

اوست که مرا در مقابلت به زمین زنجیر میکند  ..

 

آری میدانم که من باخته ام ..

 

باخته را راه گریز نیست ..

 

سالهاست شرم حضورم..

 

در دریای معرفت تو پرسه میزند ..

 

 

 

 

 

 

 

اما رسم  اینچنین نیست..

 

تو میدانستی که من می بازم..

 

کشاندن بازنده ای را به مسلخ عشق رسم نیست ..

 

امروز هم قاضی تویی..

 

حکم بران ..

 

گردن بزن..

 

بزن..

 

اما به آتش یک کس..

 

جماعتی نباید بسوزند..

 

چه رسد به فرزند بشر..

 

شه سوار حق تویی ..

 

رو سیاهی را عنایتی شاهانه کن..

 

در گذر..

 

درگذر تا آخرین گام من..

 

گام تو باشد..

 

 

 

 

 

 

محبوب من..

 

تو خود میدانی که دلم آرام و قرار ندارد..

 

و کاسه ی خشک شده ی چشمانم ..

 

توان باریدن ..

 

آخر ..بو بگو ..

 

به کدا مین سو بگریزم..

 

نمیدانم..

 

بجز تو..

 

که را دارم..

 

 

 

 

آری محبوب من..

 

دریای دلم توفانیست..

 

توفانی عظیم..

 

و بارش پایان ناپذر اشکهایم ..

 

که روسیاهی مرا بر آب روان نیز ..

 

نتوان سپرد ..

 

تو بگو ..

 

قایق طوفان زده ام را..

 

 به کدامین ساحل بکشانم ..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط عاشق ناشناس | 
 

هدیه تارا  

 

محبوب من ..

دوری . از من ..

دور ..

اما تو را می بینم ..

که گیسوانت را بدست باد سپرده ای ..

و بر بام بلندیها حکومت میکنی .. 

پس بنگر ..:

ببین قامتم را ..

وزش بی رحم تنهایی تازیانه میزند ..

در وجودم بجز ..آه ..

چی میبینی ؟

دور افتاده تر از آنم ..

که تنهائیم را در این ظلمت نظاره نکنی ..

فریاد من ..

همین تاریکیست ..

همین تنهایی ..

چه کنم ..

 از همین تاریکی برایت اشک میریزم ..

و در همین تاریکی سوختنم را نظاره گرم ..

آری تو میدانستی ..

میدانستی ..

و این جرم است در قانون حق ..

قاضی هم تویی ..

و در قضاوت عادل ترین ..

بمن نگاه کن ..

بمن ..

بگذار جسم افسرده ام ..

با گرمای دستان تو توانی بگیرد ..

توان تویی ..

و من بر بلندای دریای معرفت ...

تو را میبینم ..

و ای کاش نمی دیدم ..

عاشقت نمی شدم ..


و این چنین آتش نمی گرفتم ..

آری میبینمت ..

میبینمت که بر نسیم نشسته ای ..

و فرشته ی باد گیسوانت را شانه میزنند ..

و در کمین نگاه تو  ..

نگاهی عاشق گریان ..

اما لایق عشق تو نیست ..

 


+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

برای محبوب القلوب عاشقان (قدس)

 

 

 

 

 

محبوب من ..

 

آنروزها را یادم می آید ..

 

تو چون کوهی بلند در برابر دشمنان مرا در آغوش کشیدی ..

 

اجازه دادی تا در قلبت لانه ای بسازم ..

 

و من چه بیرحمانه پیکرت را تراش میدادم ..

 

تا در عمق دلت آشیانه ای بسازم ..

 

اشگهایت را میدیدم ..

 

اما تاسف ...

 

که دریای معرفت تو را  نمی دیدم ..

 

آنگاه که به دشمن  سنگ می انداختم ..

 

تو خود را سپر بلایم می نمودی ..

 

و فقط مرا مینگریستی و اشگ میریختی ..

 

اما من کور بودم که با جان تو بازی میکنم ..

 

هنوز هم آخرین نگاهت را ..

 

همانند اولین نگاهت فراموش نمیکنم ..

 

و رفتن بی صدایت ..

 

که جان برسر عشق نهادی ..

 

از زمین گریختی ..

 

تا دیه ات خدا باشد ..

 

و من ..

 

که باید در دو جهان عذاب بکشم ..

 

این رسم عشق نبود ..

 

و تو میدانستی من در عشقت کم می آورم ..

 

چرا ..؟

 

چرا مرا شیفته ی خود کردی ..؟

 

تو که روی سیاه مرا میدیدی ..

 

و آنگاه که تو بخاطر رو سیاهی..

 

فرشته ی مرگ را در آغوش کشیدی ..

 

باورها مرا زنجیر کردند ..

 

تا در حسرت کشیدن آه   هم بسوزم ..

 

این رسم تو مرا دیوانه میکند ..

 

در کدام افسانه..

 

شاهی بخاطر گدایی به مسلخ میرود  ..

 

امروز محبوب من ..

 

نه قدرت گریختن دارم ..

 

و نه توان ایستادن ..

 

عاشقی بی هویت ..

 

که هربرگ از خاطراتش را  مرور میکند ..

 

فقط اشک میریزد ..

 

اشکهایی که بر دوش حسرت جدایی سوارند ..

 

تا شکایت این نامردمی را به غایت ببرند ..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:42  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

 

با سلام به تمام دوستانم که سعی در دلداری من نمودم ..

 

خود را قابل نمیدانم ..

 

 

حتی تصویرم نیز بر من خشم میگیرد ..

 

 

ماجرای این محرم بسیار تاسف انگیزاست ..

 

حتی اگر شماهم از ماجرا بدانید با تاسف از آن یاد میکنید .. ..

باورش برایتان سخت است .. اما اگر از ابتدا پرده از ماجرایی که که از 18 سال قبل اتفاق افتاد تا به این محرم رسید بردارم ..شاید مورد لعن و نفرین شماهم قرار بگیرم ..چون سرنوشت شماهم بستگی به یک اقدام جسورانه یک شخص داشت ..شخصی که باید به ندای حسین در صبح عاشورا  لبیک میگفت ..

و نگفت ..

نه از روی ترس ..بلکه از روی حماقت ..

آن شخص دچار اوهام شد .. و در تصمیم گیری برای بار دوم  اشتباه کرد ..

در این اشتباه بهار سهم بسزایی داشت ..

بهار در فرصتی نا مناسب ضربه ی عاطفی نا مناسبی به عاشق ناشناس  زد ..و باعث شد از صحنه ی جنگ غافل بمانم ..

وقتی بخود آمدم ..

شش ساعت از رفتن حسین و یارانش میگذشت ..

یزیدیان هم ناراحت بودند ..

چون تیر بارهایی که بر بام پزشکی قانونی پارک شهر در شب عاشورا مستقر کرده بودند خاموش ماند..

و این ارازل از ریختن خون محروم شدند ..

اما اینبار فرق میکرد ..این بار شما.. و ملت ما  آزادیشان در گروی یک حرکت بود ....

از این روی  از دست این حکومت معاویه رهایی نیافتید ..

چون تنها باید یک شخص پا بمیدان میگذاشت ..

شخصی که سرنوشت یک ملت به حرکتش در آن روز و در صبح عاشورا به او  وابسته بود  ..

 

چرا ؟ ..

 

گفتم این وبلاگ ثبت در تاریخ است و تریبونی برای عاشقی ناشناس ..

و بخشی از پرونده امنیتی آخرین گام ..

پس باید عاشق ناشناس در مقابل تاریخ پاسخگو باشد ..

 

 

 

سه روز به کاشان رفتم .. در محلی دور افتاده ..روزی یک بار به شهر می آمدم ..حال خوبی ندارم ..سالها زحمتم بی نتیجه مانده ..و میدانم .. به انتها نزدیکم ..در این میان گنجی هم بمن رسیده .. اما برایم چون زهر تلخ است ..چون حق خود را در مال دنیا نمیخواستم ..

 

میخواهم در تنها ایم غوطه ور بمانم .. شاید همدمی یا فتم ..که تنهایی خلوتم در این جهان مجازی با او شریک باشم  ..

 

سعی میکنم بصورت خلاصه بیوگرافی این ماجرا را در پست آینده بنویسم..  از زمان شکل گیری تا صبح عاشورا ..

در آن صورت ناچارم خود را معرفی کنم ..

و همچنین شخصیتهایی که در این زمان نقش آن عزیزان را دارند ..

 

میدانم که شنیدن حقایق شمارا دچار شگفتی و حیرت میکند .. می خواهید باور نکنید ..

اما حقیقت چنان با مدارک عریان است که اشک از چشمانتان جاری خواهد شد .. چون باورها بسراغتان می آیند ..و ایمان خواهید آورد که دست قدرتمندی در این جهان است که با ما بازی میکند ..

اینجا این سوال پیش می آید چرا ما عاشق او نباشیم ..؟

من که در عشقش کم آوردم ..و نزد او روسیاهم ..

 

 

 

نفرین بر تو بهار ...

که مرا از اصل دور کردی ..

تو باعث شدی که تمام عاشقان در آتش بسوزند که مستحقش نبودند ..

نفرین بر تو بهار ..

 

 

 

 

 

 

امشب باز هم دلم گرفته ..

 

گویی سیاهی رویم ..

 

بر شب سیاه  هم فخر میفروشد ..

 

دلم میخواهد بگریم ..

 

اما چشمانم حسرت  اشگ را هم  بر دلم میگذارند ..

 

تا در تنهائیم مطرود بمانم ..

 

میدانم رانده شده ای هستم ..

 

و دست مو لایم  بر سرم نیست ..

 

 

تا حتی به بخت خود لعنت بفرستم ..

 

در گوشه ای از آسمان سیاه ..

 

ماه گریانست ..

 

حتی ...

 

ماه هم روی از من بر میگیرد ..

 

تا از برخورد مهتابش ..

 

برسیمای سیاهم جلو گیری نماید  ..

 

بهانه ای ندارم ..

 

جز اشک ندامت ..

 

وحسرت دیدار ..

 

میدانم در رحمتش باز است ..

 

اما من دیگر رحمت نمیخواهم ..

 

لیاقت رحمتش را ندارم ..

 

مستحق کیفرم ..

 

کیفر عنایت کن ..

 

اما سوالی مرا می آزارد ..

 

و میخواهم جوابش را تو دهی که محبوب القلوبی ..

 

این سزاوار نبود ..

 

تو :

 

از آخر این قصه خبر داشتی ..

 

چرا مرا به مسلخ روسیاهی کشاندی ..؟

 

منی که لیاقت معرفت تو را نداشتم ..

 

میخواهم بر گردم ..

 

اما کجا ؟

 

وقتی تمام راه ها بسوی تو ختم میشود ..

 

و راه گریزی هم نیست ..

 

این بار سیاهتر از گذشته به دامنت چنگ میزنم ..

 

میگویم : مرا بسوزان ..

 

تا از خاکسترم گلها برویند ..

 

اما راه  نجاتی بر ملتم بنما ..

 

که ملتی به آتش یک کس نباید بسوزد ..

 

یادت می آید ..؟

 

گفتی که هرچه میخواهم ..

 

از تو میخواهم که ناجی ملتم باشی ..

 

که ناجی بودن سزاوار توست ..

 

و حقیر پست و بی ارزشی ..

 

که شناخت ..

 

اما نشناخت ..

 

تو شاهی ..

 

شاهان به گدایان ..

 

قطره ای معرفت عنایت میکنند ..

 

تا دنیایشان را به آتش معرفت حق بسوزانند ..

 

مگذار در برابر  تاریخ رو سیاه باشم ..

 

مگذار ..

 

مگذار ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حال محبوب من تو بگو :

 

چگونه در قیامت به سیمایت بنگرم ..؟

 

و چگونه جوابگوی نسل آینده باشم ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط عاشق ناشناس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

محبوب من ...

میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

و میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

آری ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...





نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
پیوندها
فرشته ی بهشتی (جهنمی سابق )
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...( کوچولوی نازم )
عاشقانه های من برای تو ( بهار خزان)
خلوت دل (بهار عزیز )
بغض بهار ( بهار عزیز )
شبنم بهار ( زری عزیز )
الهه عشق ( الهه عزیز )
برای عشق ( ناصر عزیز)
بهار پاییزی (ماه بانوی عزیزم )
حرفهایی که نگفتم ( بهار عزیزم )
دوباره می سازمت وطن ( بهار عزیزم )
کهکشان آرزو ( سمیرای گلم )
ای که دور از من و در قلب منی (ناز گل مهربانم )
عسل.مامان.خدا (عسل گلم )
عاشق تنها ( عاشق )
روز های خاکستری نل (بهار .. نل )
نیلوفرانه ( نیلوفر عزیز )
کویر یخ ( بهار عزیز )
بهار بی خزان ( مهتاب عزیزم )
این ادم بزرگها ( سارا گلم )
عشق ( وحید عزیزم )
نفرت ( خاطره عزیزم )
عشق شاه پرک ( محسن خان )
بیا بامن قدم بزن .. ( ویدا جان )
آسمان عشق ( مهر ناز عزیزم )
پیر مرد تنها
هستی عشق ستاره عشق
تورا می سپارم به مینای مهتاب ....شقایق عزیز
دخترمرده دوباره برگشت ( سایه عزیزم )
از جنس آسمان ( معصومه جان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


mms://a600.l3944034599.c39440.g.lm.akamaistream.net/D/600/39440/v0001/reflector:34599?BBC-UID=74daa5f51c63358bea88c991c1bce6bcb003f6ba9050218454cf3446432a69fa&SSO2-UID=