![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
با عرض معذرت جند روزی میخوام برم یه گوشه ای گم شوم .. میخوام تنها باشم ..
میخواهم بخود فروروم .. میخواهم در خود گم شوم .. میخواهم تنهاباشم و در تنهایی خود را غرق سازم . میخواهم فریاد بر سر کودک درونم کشم که تودیگر کودک نیستی .. توباید واقعیت را دریابی .... و بدانی که آنقدر بزرگ شده ای که حتی برای خودکشی هم کسی حاضر نیست دل در گروی تو سپارد .... و چه معصوم است کودک درونم . .. آخر ..
فقط نگاهم میکند و اشگ میریزد ... آری نگاه میکند .... نگاهی که می شناسم ... اما باورش سخت است .. .خیلی سخت .. شرم سراسر وجودم را میگیرد ... ازخودم نفرت دارم ... اما چکنم ...
شکست را باید پذیرفت .. حال ..
به کدام سو بگریزم ...
تا خریدار دل شکسته و کودک درونم باشند .... دو باره سر بزیر می اندازم.. با خود میگویم باید رفت ... باید رنج بردوش ، این راه را سلانه ، سلانه پیمود ..
تا به آخرین گام رسید .. شاید در پس فردا سحری در پیش باشد ... آری سحری .... باید باشد .. مگر نه اینکه خدای عشق زنده است و بیدار.. تا خریدار دلهای شکسته باشد .. جگرها ..
پاره پاره از شنیدن این حقیقت تلخند .... حقیقتی که باورش سخت است .. آری بایدرفت ...... گاهی با خود میگویم .. محمد .. تو به کدامین گناه آلوده بودی ؟ اما وقتی به چشمان معصوم کودک درونم می نگرم .. از پرسش خود خجالت میکشم .. چه عاشورای سیاهی .. چه محرم ننگینی .. که همواره حق در مقابل باطل شکست میخورد .. و خدایی که موذیانه میخندد ..
خدایا : بزرگترین ظلم تو اینکه ... مرا حیوان نیافریدی .. و بزرگترین رنج من .. انسان بودنم ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:33 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بنام خالق عشق میخواهم از عاشورا بگویم
عشق و کربلا
میخواهم ازعاشورا بگویم .. روزی که تاریخ تمدن بشری را با خون عاشق ترینی نوشتند .. بی اختیار اشگ از چشمانم سرازیر میشود .. آخر مگر میشود معشوق ، عاشقی را تا سرحد جنون امتحان کند .. و عاشقی که در گرمای سوزان صحرای کربلا . .تشنه و گریان به پای معشوق بایستد و ناظر قربانی شدن فرزندان .. خویشان ..و یارانش باشد .. و در آخر سر را به پای معشوق انداخته و به او بگوید : ای خالق عشق ومعرفت .. ببین ، حسین( ع ) تو در عشق ، عاشق ترین است .. آری .. عاشق ترینی بود .. که گوی عشق و معرفت را ربود.. تا در معرفت الله را بروی عاشقان جهان باز کند .. آنروز حسین(ع) در عشق راه میرفت .. و عشق در حسین (ع) .. و این خدا بود که آغوش گشود ه بود ، تا دیه ی حسین (ع) باشد ..
چه بگویم که ناتوانم از گفتن
امروز چه روز شومیست .. گویا خورشد هم موذیانه بر پیکر تشنه گان تازیانه میزند .. تا بر لبهای تکیده ی شان ترک ها را بنشاند .. و عرقهایی که از بدنهایشان میگریزند .. تا شرم حضور در جسم پاکشان را نداشته باشند .. در بیرون خیمه مردی ایستاده .. اما نه .. فرشته ای دربند ظلم آدمیانی که بر جهل شان افتخار میکنند .. همین دقایقی پیش جسم بیجان برادرش را تکه تکه آوردند .. تا در آغوش او جان به جان آفرین تسلیم کند .. آخر جرم برادرش برای جاهلین سنگین بود .. برداشتن آب از رودخانه ای که صاحبش خداست .. وقتی آن مرد در ذهنش خاطرات را ورق میزند .. به یاد کودکی برادرش می افتد .. لبخند دوست داشتنی او .. زیبائیش .. آخر او را قمر بنی هاشم میگقتند .. و براستی که قمری بو د بر شبهای سیاه ظلم .. اشک در چشمان مرد جمع میشود .. و حلقه وار بر دیدگانش میچسبند .. تا بر زمین زشت فرو نریزند .. مبادا روزی بگویند: اشگهایش ... مرد خدا را در عاشورا تنها گذاشت ..
صدای ضجه ی کودکی از درون خیمه بگوش میرسد .. رشته ی افکار ش گسسته میشود .. و صدای مادری که میگوید : طفل من .. میدانم تشنه ای .. میدانم که رنج زشتی کافران را تحمل میکنی .. ایکاش سینه ام نخشکیده بود .. تا از شیره ی جانم به تو می بخشیدم ، تاکامت را سیراب نمایم .. کودک دلبندم .. کاش آب میشدم از خجالت روی تو ..
و سپس هق هق گریه ..
... مرد بخود می پیچد .. آخر او پدریست مهربان .. با تمام احساسات یک پدر .. سر را بالامی آورد... با لبخندی به خالق اینچنین میگوید : ای خالق من .. میدانم که مرا امتحان میکنی .. عشق پدر و فرزند را زیر پا میگذارم .. و کودکم را به مسلخ میبرم .. اما بدان در عشق تو.. من عاشق ترینم .. و آنگاه شتابان وارد خیمه میشود .. لحظه ای نگاهش با مادر بهم گره می خورد .. و سپس درست دراز میکند .. و به مادر میگوید .. لیلای من .. کودگم را در آغوشم بگذار . می خواهم غرورم را زیر پاگذارم .. و او را به میدان برده و از کافران برایش طلب آب کنم .. بدان که کافران ددمنشند .. و به فرزندمان رحم نخواهند کرد .. این بار مادری که نه .. لیلای حسین به سخن آمده و میگوید .. .. مولای من .. میدانم که فرزندمان الگوی نسل معصوم آینده است .. که در گرداب بلای کافران زشت تاریخ همواره غوطه ورند . من نیز بر احساس مادریم غلبه میکنم .. تا حسین پیام معصومیت فرزندم نسل آینده را بگوش تاریخ برساند .. بدین سان پدر با کودکی که در آغوش گرفته .. رهسپار میدان حق و باطل میشود .. تا آیندگان درسی از کتاب عشق و معرفت اسلام بگیرند .. که اسلام ، برای نسل آینده احترام قائل است .. که اسلام ، دین خشونت نیست ..
در راه .. پدر با آخرین نگاه ، از فرزند معصومش وادع میکند .. پدری که میداند در راه عشق معبود باید همه چیزش را در طبق اخلاص گذارد .. و فرزندی که در عالم کودکانه اش سر در پی پروانه های رنگارنگ گذاشته تا همبازیش باشند .. تاسف اینکه .. در مقابل این پدر وفرزند.. چماقدارانی با نام اسلام کفن پوشیده اند .. این ددمنشان کافر و مسلمان نما .. خود را حزب الله میخوانند .. و نماز شب بپامیدارند .. اما آنچنان در جهل خود غوطه ورند .. که چهره ی حق را نمی بینند . لحظه ای بعد .. تیر جهل امتی حقیر و پست .. گلوی کودکی معصوم را میدرد .. تا با به شهادت رساندن معصومی ، مظلوم .. قطرات خونی برزمین کربلابریزد .. و بر زمین کربلا این چنین نقش کند .. فرزندمان نسل آینده .. معصوم است و بری از زشتی ها .. آنهارا با زشتیهایمان آلوده نسازیم .. و امروز هر عاقلی میداند .. گل های سرخ محمدی کربلارا گلستانی از مکتب اسلام نموده .. تا من و تو .. از سالار عشق درس معرفت بگیریم .. یاعلی
هنوز هم نسل معصوم آینده .. در زشتی های ما بخاک وخون کشیده میشود ..
هنوز هم علی اصغرها شهید میشوند
و هنوز هم کافران حزب ملا ، حقیقت را وارونه جلوه میدهد ..
بیائید دوباره به چهره ی معصوم نسل آینده بنگریم ..
و یادمان باشد که واقعه ی کربلا نهی خشونت بود .. و خون بناحق ریخته ی عاشقان کربلا .. سندی بر این ادعا.. پس نباید بگذاریم ارازل حزب ملا برای کسب درآمد ..
این حقیقت را وارونه جلوه دهند ..
این پیام عاشقان کربلاست .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:2 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بمناسبت محرم
عشق و جنون ..
امروز میخواهم از عشق بگویم ..عشقی که عاشق را به جنون پرستش و جلب رضایت معشوق میرساند ..بطوریکه دادن جان را به معشوق از وظایف خود میداند .. تا به وصالش برسد ..و لبخند رضایت معشوق را ببیند .. اگر کسی بمن بگوید آیا حاضری برای معشوقت بهار خود را قربانی کنی ..؟ صادقانه خواهم گفت :نه .. چون دیوانه نیستم .. و یا اگر بهار بگوید :خودت را برای من بکش ..دست به چنین حماقتی نخواهم زد ..چون یک عاشق مرده .. به هدفی چون معشوق نمیرسد .. و اگر هدف هر عاشقی رسیدن به معشوق باشد ..مرگ عاشق او را از رسیدن به معشوق دورمیکند ..آنهم به بهای دوری یک زندگی ..اما این به این معنا نیست که من عاشقانه بهارم را دوست نداشته باشم .. برای مثال : اگر من و بهار در قایقی تنها ودور از ساحل باشیم ..و در اثر وزش باد بهارم به دریا بیافتد و در حال غرق شدن باشد .. با علم بر اینکه میدانم شنابلد نیستم ..بلادرنگ برای نجاتش خود را به آب خواهم زد .. تا در غرق شدنش ، من نیز یاورش باشم .. چون دوستش دارم ، و زندگی را بدون او ممکن نمیدانم .. از این رو در آغوش هم به استقبال مرگ میرویم .. تا خداوند یکه داور بزرگ است .. در این گذشت عاشقانه ی جانم ، داوری کند ..و اطمینان دارم ، که نزد او سر بلندخواهم بود . اما اگر بدانم بهار به قصد خودکشی خودرا به دریا انداخت ..تنها اشگ خواهم ریخت ، و به بخت خود لعنت خواهم فرستاد . چون معشوقی که به عشق من بی احترامی کرده و خود را تلف نماید .. ارزش عشق مرا نداشته است .. حال اگر خالق عشق ، معشوقم باشد ، و من با چشم دل عاشق او ، مسئله فرق میکند .. چون این عشق از نوع دیگریست .. و معشوق من به تعداد آدمیان میتواند عاشق سینه چاک داشته باشد ، اما صادقانه میگویم شهامتش را ندارم ..از این رو از او میخواهم تا شهامت خودکشی در راهش را بمن ارزانی نکرده ..مرا امتحان نکند ، که روسیاه ترینم .. البته میتوانم حرف مفت بزنم و خواننده ی گرامی را بپیچانم .. که این دور از مردی و مردانگیست .. باید حق را گفت ..از این رو ست که عاشق او اگر به اذن اوکشته شود ، شهید فی سبیل الله است ، و خداوند می فرماید دیه ی شهید من هستم .. اینکه خداوند چرا از عاشقش میخواهد شهید شود مورد بحث ماست .. ما وقتی پرده از حقیقت کربلا و شهادت پربار آن حضرت برمیداریم ، حقیقتی برما آشکار میشود .. و از طریق همان حقیقت و شاخص مکانی کربلا ، به مدارک تمدن بشری خواهیم رسید .. که قدمتی هزاران ساله دارد و شاخص ترینشان در تمدن مصر است .. بدین طریق هضم مدارک مصری را ممکن میگردد .. در آینده خواهیم دید که حسین (ع) خدمت بزرگی به بشریت کرد ، چون امکان برقراری صلحی جهانشمول را در این زمان، که علوم بشری میتواند این مدارک را هضم نماید، ممکن گردانید .. بطوریکه آنحضرت را سفینه ی نجات بشر می نامند .. از این روست که تراژدی کربلا حائز اهمیت است .. ازطرفی شریعتمداران جاهل که امروزه بافریب ملت ما صاحب قدرتند ، با دستاویز ساختن این واقعه ، و در جهل نگاه داشتن ملتها ، همواره جیبهای خود را از پول انباشته می سازد، و منکر حقیقت کربلا هستند. حسین (ع) عاشق بود ..و در راه عشق به محبوب ، به درجه ی جنون رسید .. اما جنونی از نوع دیگر .. جنونی که هر آزادیخواهی ، هر انسان شریفی ، هرحق طلبی ، و هر خداشناسی در آرزوی آن است .. از این روست که تراژدی کربلا بسیار مهم وسرنوشت ساز است برای بشر .. در مکه خداوند به حسین (ع) میفرماید : حسین (ع) به کربلابرو ..چون خدا میخواهد حسین را کشته ببیند .. و با توجه به این نکته که حسین (ع) ولی خداست ، و امام زمان خویش .. آگاه به زمان است و میداند که خود ،فرزندان و یارانش در چنین مکانی باید کشته شوند .. ازا این روست که این سالار عاشقان برای شهادت در پیشگاه محبوبش رهسپار کربلامیشود .. از دید استراتژی اقدام به شهادت (خودکشی) در راه خدا می نماید .. (( اینطور نیست که هر ارازلی با پوشیدن کفن عربده بکشد که میخواهم در راه خدا شهید شوم.. چون ولایت افیون چنین میگوید . کسی که در راه خدا و با امرخدا می باید شهید شود .. هیچگاه ادعای شهادت نمیکند ، عربده جو نیست و افیون هم نمیکشد ..))
اینجا این سوال پیش می آید که چرا کربلا ؟ چرا خداوند محل کربلا را برای شاخص گذاری معین کرده ؟ و هدف او برای این شاخص گذاری چیست ..؟ از طرف دیگر وقتی به واقعه ی کربلا دقت میکنیم خواهیم دید حسین (ع) اقدام به نمایش رفتاری جهت انتقال پیام در طول نسل بشر می نماید تا عاقلین به تامل در آن بپردازند ..و حقیقت حکومت الهی را دریابند برای مثال : در شب عاشورا در چادر ماء (چادر مشگهای آب ) غسل شهادت میکند .. در حالیکه میداند فردا فرزند شش ماهه اش بخاطر تقاضای آب از کافرین قربانی میشود .. اگر قبول کنیم که او برحق بود ..خداوند حق حیات را برای انسان ، حیوان و گیاه برابر با یک قرار داده است است ..او حق نداشته با جیره ی آب فرزند شش ماهه اش غسل کند .. و در چنین شرایطی غسل نه تنها جایز نیست بلکه جرم یا گناه هم محسوب میشود .. و یا دخالت دادن فرزند شش ماهه اش در جنگ، با علم بر اینکه میداند او قربانی میشود .. و در نظر گرفتن این نکته که او مستضعف عقلیست ، و نباید در نزاعی اینچنین شرکت داده شود تا به قتل برسد . بیش از ده نکته میتوان شمرد ..که ثابت میکند حسین ابن علی (ع) در صحنه ای بنام کربلا اقدام به نمایش رفتاری میکند تا درب معرفت خدا را بروی بشر باز کند .. آنهم با گوشت و پوست خود ، خانواده ، و یارانش ..
ادامه دارد
یکی از راه های انتقال پیام در طول نسل توسط اولیاء نمایش رفتاریست .. حال چرا نمایش رفتاری ؟ اول ...اینکه مورد تحریف قرار نمیگیرد .. دوم... اینکه در زمان آن ولی ، امکان صحبت درباب پیام نیست چون پیروان را به اشتباه می اندازد وگمراه میسازد .. سوم... اینکه مطلب اشاره شده موجب سوء استفاده جاهلین قرار میگیرد وامکان انتقال آن در طول نسل نیست چون پیروان از رشد آگاهی چهت هضم بهره ای ندارند چهارم... اینکه علم ودانش به مرحله محاسبه وشناخت نرسیده .و..و.. یکی از خونبار ترین نمایش رفتاری از آن حسین (ع) بود که با شهادت خود ویاران ودیگر عزیزانش درب معرفت خدارا در مکان شاخص ماموریتش... در کربلا گشود ..از این رو نمیتوان گفت حسین(ع) را کسی شناخته چون ما به ظاهر تاسف انگیز کربلا نگاه میکنیم ....اما پیام چه بود .. اگر پرده از حقیقت کربلا کنار رود دانشمندان جهان در بهت وحیرت فرو میروند وحتی دشمنان اسلام سر سجده بر زمین میکوبند اما روحانی نماها هستند که از نان خوردن خواهند افتاد وبه همین دلیل از انتشار مقالات و مدارک مربوط به کربلا جلوگیری کردند ..که حقیر در آینده این کار را خواهم کرد . ومقالات آماده است .. یکی از این نمایش های رفتاری از آن محمد رسولالله (ص) میباشد ..حتما پنج تن آل عبا را شنیده اید ..؟ در روایات آمده که روزی محمد(ص) حسن وحسین (ع) وفاطمه زهرا (علیها) وعلی (ع)را در چهار طرفش جمع کرد و عبایش را روی همه انداخت بطوریکه همه در زیر عبا قرار گرفتند و آنگاه فرمودند :ما پنج تن آل عبا هستیم ..!! آیا او میخواست بگوید ما تافته جدا بافته هستیم ؟ در این صورت دیگر پیامبر نبود .. چون منیت ریشه در نفسی دارد که حاکم بر پیامبر شده بود .. در صورتیکه این چنین نبود . هیچ جواب دیگری قانع کننده نیست مگر آنکه بگوئیم پیامبر دیوانه بود .. در صورتیکه دیوانه پیامبر نمیشود .. ویا اینکه ایمان داشته باشیم که هیچ حرکت اولیاء خدا بی حکمت ودور از عقل نیست .. پس پیامی در یک حرکت رفتاری و یا نمایشی نهفته است .. این پیام چیست که تا این زمان باید منتقل میشد تا ما ودانشمندان با هضم آن به آگاهی برسیم .. خوب توجه کنید : در یک حرکت نمایشی محمد (ص) از چهار تن از کسانش میخواهد در چهار گوشه او گرد آیند ..بطوریکه خود ایشان که قدی بلند تر از دیگران داشتند در وسط قرار میگیرند ... از این رو خود نقش ارتفاع را ایفا نمودند و دیگرا نقش اضلاع .. و آنگاه از عبا به عنوان سطح جانبی بهره گرفتند تا همه را بهم پیوند دهند .. تا سازه ای بنام هرم ساخته شود .. وبدین صورت به هرم مصر اشاره نمودند هرمی بنام خئوپس که دانشمندان جهان را به شگفتی واداشته وهزاران کتاب تاکنون در باب اسرار آن نوشته شده و هنوزهم ناشناخته است .. این هرم چه نقشی در سرنوشت بشر ایفا میکند ... آیا همانطور که منشور نور را تفکیک میکند .. هرم که نوعی منشور است پرتوی مفناطیسی وتابشی مارا پس از مرگ ویا در زمان حیات تفکیک میکند ؟ چه نقشی این هرم وهرم سطح مریخ ایفا میکنند ..و...و.. در آخر اگر آن زمان پیامبر خدا از هرم مصر میگفت شریعت مداران سوء استفاده چی آنجارا قبله گاه سوم مسلمانان به جاهلین معرفی میکردند و.. پس میبینیم یکی از راه های انتقال پیام در طول نسل توسط اولیای خدا نمایش رفتاریست .. که در طول نسل نمیتواند توسط ارازل شریعتمدار تحریف شود .
روضه چیست ؟ و فرق آن با دکلمه ی توصیفی در کدام است . روضه توصیف با بیان احساسی از یک تراژدی مذهبی واعتقادیست .. امروزه شاهدید که ارازل روحانی نما با کشیدن چند بست تریاک ونئشه شدن بر منبر میروند وبا خواندن روضه کسب درآمد می کنند .. برای این ارازل حقیقت کربلا چون سم مهلکی ست که عوام را از خواب غفلت بیدار میکند ..تا حق منبر نداشته باشند ..و چون بیشتر گریاندن عوام با یاوه گویی های ایشان بر مبلغ حق منبر می افزاید .. همواره با تحریف حقیقت کربلا اشک تمساح میریزند .. ومیشنویم که میگویند حسین (ع) آنقدر از کفار کشت تا خون به زیر شکم اسبش رسید .. گویا این ارازل آخوند فراموش کردند که فرق است میان کمباین، و انسان .. و خداوند فرموده : ما اولیا را بشری ازمیان خودتان قرار دادیم .
هدیه ناشناس ؟...؟
ناشناس من آنگاه که لحظه ی جدایی رسید .. خزانم را دیدم .. و امیدهای پرپر شده ام را .. وقتی به غروب مینگرم .. آنجا که خورشید از خجالت به زمین پناه میبرد .. و آسمان از اندوه فراق تو .. به زرد و نارنجی می گراید .. تو را میبینم .. که اندوه گین و تنهایی .. حتی پرندگان نغمه سرا هم ... از شرم این جدایی به لانه هایشان پناه میبرند.. تا به جوجه هایشان بگویند : آه ..از غم جدایی .. اما من در آسمان سیاه شب تو را می بینم .. که ستارگان همچون شکوفه ها بر سرت می بارند .. و چشمک زنان میگویند .. نقاب از چهره برگیر عزیزترینم .. که عاشق ناشناسی منتظر توست .. و انتظار سخت است .. سخت ..
هدیه بهار عزیزم نام وبلاگ : بهار بی خزان آدرس : http://kaveereyakh.blogfa.com/ نام شعر : کویر تشنه
آنزمان که در سکوتی کشنده فرو میروم ..
نام شعر : گل نرگس
هدیه شبنم عزیزم نام وبلاگ : رها آدرس : http://shabnamnameh.blogfa.com/ نام شعر : پایان شب سیاه
شبنم امید زندگیم ..
خطاب به دوستانم :
*********************** توضیحی به فرشته ی ناشناس .......... عزیز دلم من 21 وبلاگ دارم که حدود 8 تای آن انحرافیست در جهت محفوظ بماند . پس تنها به قاضی نرو ..و از اینکه از کویم پرکشیدی متاسفم ..و متاسف تر اینکه نمی توانم اسرار دلم را بازگو کنم .. اما یک روز میفهمی و با ندامت بر میگردی ولی آنروز من با تو هزار مایل فاصله دارم .. بسلامت .. و دست حق نگهدارت .. ************************** خطاب به دوست ناشناسم ؟...؟ عزیزدلم .. منهم شهادت سالار شهیدان را به شما تسلیت میگویم .. اسم خودتان زیباست نیازی به تعویض آن نیست .. یکبار پرپر شدم دیگه کافیست . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:1 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بنام خالق عشق ومعرفت فوق العاده
باید عرض کنم متنی که آماده کرده بودم بنا به دلیلی پاک شد .. و از آنجایی که دوستان در انتظارند این پست را فوق العاده گذاشتم تا کمی هم در اندیشه فرو روید .. آیا حیوانات هم عاشقند ..؟؟ در این باب حقیر نمیتوانم اظهار نظر کنم چون حیوان نیستم و از زبان حیوانات نمیتوانم به احساسشان پی ببرم اما سه عکس زیر گویای این هست که حیوانات هم به نوعی دارای حس عاشقانه هستند .. حسی که برای ما انسانهای سنگ دل غریب است ..میخواهم از زاویه ی دیگری شمارا با عشقی حیوانی آشنا کنم ..چون برای فهم این عشق باید با احساس عاشقانه تصویر هارا به نقد و بررسی کشید .. نقدی از نوع دیگر .. اما نصیحتی میکنم .. و به یاد داشته باشید که خالق عشق .. باعشق جانداران را خلق کرد ..در غیر این صورت نمی افرید ..و یا حکم به نابودیشان میداد .. پس ماهم حیوانات را دوست داشته باشیم ... و بدانیم که این ما هستیم که نجست ترینیم .. که میتوانیم فرشته ی پاکی هم باشیم .. و عاشقان .. پاک ترینند .
داستان یک عشق .. اما از نوعی دیگر .. آنروز را فراموش نمیکنم .. خورشید از دل تاریکی سربر آورد تا بشارت روزی دیگر را دهد .. آنروز هم مثل روزهای گذشته ..پی پی و پاپی سلانه سلانه در پیاده رو میرفتند تا روزیشان را از انسانهای دلرحم گدایی کنند .. پی پی و پاپی دو سگ نر و ماده هستند که دوران تولگی خودرا در یک لانه سپری ..و با عشق زندکی کرده اند .. هنوزهم در نگاهشان ..در احساسشان ..عشق موج میزند .. یادم می اید یک روز که پی پی استخوانی از پاپی هدیه گرفت .. بازوزه ای لطیف وعاشقانه اینچنین در گوش معشوقش پاپی زمزمه کرد .. میخواهم زیباترین توله هارا برایت بزایم .. و پاپی که از شرم سرخ شده بود .. سر بزیر انداخت و گفت : تو فرشته ی امیدم هستی .. آنگاه هردو سر در پی یکدیگر کردند تا خوشحالی شان را جشن بگیرند .. آری .. آن روز سیاه را فراموش نمیکنم .. پاپی همانند گذشته از جلو میرفت و در رویای ازدواج با پی پی عزیزش غرق بود ..پی پی هم بدنبال او میرفت و در رویای لانه ای مستقل شناور بو د .. گویی بوی وسوسه انگیزی از آنسوی خیابان می آمد .. و پی پی که طاقت از دست داد .. پی پی که مسخ شده بود .. بی درنگ به آنسوی خیابان رفت .. غافل از اینکه ادمهای بی خیال در اندیشه نیستند .. چون برای هیچ حیوانی ارزش قائل نیستند . اما خود را اشرف مخلوقات میدانند .. پاپی تا متوجه غیبت پی پی شود ... صدای تک ترمزی کوتاه ... وبرخورد جسمی به فولاد زنگ خطر را در گوشش به صدادر اوردند .. گویی دنیا در پیش چشمانش سیاه و تار شدند .. و صدایی خفیف که باگوش دل میتوان شنید .. پاپی عزیزم .. دیدی انسان ها با من چه کردند ؟
پاپی به کنار جسد پی پی آمد .. ابتدا با اعتراض به ماشین سوارهای بی خیالی که از کنارش عبور میکردند پارس میکرد .. اما من صدایش را می شنیدم که میگفت : ای انسانهایی که عشق را نمی شناسید و بویی از محبت و جوانمردی نبرده اید .. مگر پی پی من حق حیات نداشت ..؟ و مگر ما حق زندگی نداریم ؟ اما زهی تاسف .. از گوشهای کر وغروری جاهلانه ..
پاپی خود را به بالای سر پی پی میرساند .. و با دست سعی میکند به معشوقش کمک کند .. و تکرار گونه میگوید: پی پی عزیزم .. مرا ترک نکن .. مگر قرار نیست فرشته ی امیدم باشی .. برخیز .. قول میدهم زیباترین لانه را برایت بسازم ..
پاپی نمیخواهد این واقعیت را قبول کند که دقایقی ست که روح پی پی از جسمش گریخته .. تا فرشته ی مرگ را در آغوش کشد .. روح پی پی رفت تا با غلبه بر قانون جاذبه .. این زندگی پست را پشت سر گذارد .. زندگی این انسانهای هزار چهره و پست .. که احترامی برای هیچ جانداری قائل نیستند .. آری آنروز هم انسانها ایستادند و تماشا کردند .. آنها بجای کمک به پاپی ... از این فاجعه عکس یادگاری می گرفتند .. تا با نشان دادن این افتخار زشت به دوستانشان .. لبخندی را به هدیه بگیرند .. و با سینه ای ستبر بگویند : سگها نجستند .. اما آنروز .. این جاهلان ندیدند که بر بالای سر این عاشق و معشوق .. فرشته ی عشق نوحه سرایی میکند .. آخر از قلبهای سنگی .. چگونه میتوان احساس عشق را طلب کرد ..
چگونه با چشم عقل خدارا بشناسیم برای آنکه بدانیم هدف از آفرینش انسان چه بوده باید به این دو سوال پاسخ داد . آز کجا آمده ایم وبه کجا میرویم ؟ آیا خدا وجود دارد ؟ این سوالی است که همواره فکر بشر را به خود مشغول داشته است . هرکس به گونه ای پاسخ میدهد لیکن در اولین گام های پاسخ ، بعلت فقدان دلایل محکمه پسند و یا ارائه مدارکی محکم که همخوانی با کتب آسمانی و هدایتهای پیامبران ادیان داشته باشد به بیراهه کشیده میشوند ، و پاسخ همواره مبهم برای بشر مانده است . ما قصد داریم با ارائه مدارک تمدن بشری در تمامی ادیان هضم این روح حاکم بر ملل را قابل فهم برای دانشمندان نمائیم تا به کسر کوچکی از این سوال پاسخ دهیم واز هدایت پدر آسمانی امان در جهت برقراری صلح جهانی و وحدت ادیان بهره بگیریم . پس ابتدا باید روح حاکم بر اجتماع بشر را که جهت هدایت ما پیامبران را فرستاد و کتب آسمانی را نازل گردانید توصیف نمائیم ، از آنجائیکه میفرمایند ما بزرگترین را در کوچکترین قرار دادیم قبل از آنکه به اجتماع بشری نظری بیاندازیم به اجتماع موریانه ها با چشم بصیرت می نگریم .تا در ک مطالب بعدی قابل فهم باشد . خدای موریانه ها یک کلونی موریانه شامل صدها هزار موریانه ، کمتر یا بیشتر است . موریانه ها با نظمی خاص ، تمدنی کوچک ، اما بزرگ دارند . آنها مهندس ، سرباز ، کارگر ملکه و.. غیره دارند ، طریقه لانه سازی آنها چه از نظر تهویه هوا و دما ، و چه از نظر انبار غذا و پرورشگاه تخم و نوزادان و نگهداری از ملکه انسان را به شگفتی می اندازد . موریانه ها هرگاه نیاز به مهندس یا سربازوغیره داشته باشند قادرند نوزادان را به همانطریق عمل بیاورند ، وباید توجه داشت که از نظر جسد فیزیکی بین سرباز وکارگر تفاوت وجود دارد . حال اگر بگوئیم که هر موریانه بطور قرار دادی یا غریزی عملی را انجام میدهد ، اینجا این سوال پیش می آید که تصمیم کلی را چه کسی میگیرد ؟ ویا چه کسی با دید وسیع از کل کلونی برای اجتماع بزرگ کلونی تصمیم کلی را میگیرد ؟ اگر بگوئیم ملکه ، این دور از عقل است ، زیرا ملکه فقط تخم گذاری میکند و در هر چند ثانیه یک تخم میگذارد ، پس فرصتی برای دیگر امور ندارد ، از طرفی ، حجم بدن او ممکن است تا چند هزار برابر بدن یک موریانۀ معمولی برسد که حتی قدرت تحرک را از او سلب میکند .. پس کسی ، یا نیرویی باید باشد که هدایت اجتماع کلونی به عهده او قرار دارد و بقاء کلونی در گروی تصمیم گیری اوست ، زیرا اگر بگوئیم که هر موریانه بر حسب غریزه عمل خواصی را انجام میدهد اگر هماهنگی بین فرقه ها ی مختلف (( فرقه برحسب نوع کاری که انجام میدهند )) نباشد ، اثری از آن نخواهد ماند ، بعنوان مثال : فرض کنیم ، اگر موریانه هافقط به پرورش سربازان بپردازند ، پس چه کسی به امور غذا وساختمانسازی و غیره مشغول باشد ؟ اجتماع به خودی خود ، بعلت فقدان خدمات از هم گسسته ، و در نهایت سربازان هم خواهند مرد ، چون موریانه های سرباز برحسب غریزه فقط میتوانند در مقابل عوامل خارجی دفاع کنند . یعنی فقط میتوانند یک حرفه را به انجام برسانند . پس نتیجه میگیریم که یک عامل و یا عاملی در یک اجتماع موریانه باید تصمیم بگیرد ، که چه کاری در کجا آغاز ، و در کجا باید متوقف شود . این عامل باید در همه جای کلونی حضور داشته باشد و زوایای مختلف را از دید گاههای مختلف تحت نظر داشته باشد . برای مثال : اگر تحت عوامل خارجی قسمتی از لانه تخریب شد ، چه کسی به موریانه های کارگر یا مهندس فرمان میراند که از چه قسمتهایی دست از کار بکشند ، و در چه قسمتهایی متمرکز شوند و.. و غیره . با بررسی دیگر باید این واقعیت را بپذیریم که این نظم و هماهنگی توسط یک عامل ، یا یک روح واحد بر جوامع موریانه ها ، مورچه ها و زنبور عسل ها حاکم است. قرآن ، در سوره مورچه ، به این عامل این گونه اشاره میکند: (( چون سپاه سلیمان از وادی مورچه عبور میکردند ، پادشاه مور چگان به دیگر مورچه ها گفت : به خانه هایتان بروید تا پایمال سپاه سلیمان نشوید )) پس میبینیم در هر اجتماعی از این قبیل ، روح واحدی در مرکز ثقل واحدی وجود دارد که هدایت کل جامعه به عهده اوست ، و ممکن است شکل خاص فیزیکی هم نداشته باشد تا شناسایی مادی از نظر شکل فیزیکی ممکن گردد ، ولیکن ما با تکیه بر عقل میتوانیم وجودش را حس کنیم . حال اگر برای این عامل و یا روح واحد مرکز ثقلی در نظر بگیریم ، در صورت مرگ فیزیکی علوم او به دیگری که مستعد میباشد تحت عنوان ولایت منتقل میشود . اگر چنین نباشد بعلت عدم هماهنگی ، هرج و مرج در اثر نبود انضباط ، امکان ادامه بقا در اثر نبودن حفاظت ، پرورش ، جمع آوری آذوقه و غیره وجود ندارد . این عامل را پادشاه مینامند ، و چون علوم او وسعت زیادی دارد نمی توانیم بگوییم با توجه به عمر کوتاه خود بر اثر آموزش کسب گردیده است ، باید گفت این علوم الهی بوده و استمرار آن از طریق انتقال صورت میگیرد . این مسئله در مورد انسان وجوامع بشری هم صدق میکند . حال چگونه موریانه ها بعلت نداشتن قدرت ناطقه و تماس محدود اطلاع رسانی ، در حرکتهای جمعی فرامین یک پادشاه را که برای جمع ، بسته به وظیفه و قدرت انجام دهی کار هرموریانه صادر میگردد ، در یافت میکنند ؟ ونحوۀ در یافت برای تک تک موریانه ها چگونه است ؟ پس قوه در ک خاصی در این حیوانات وجود دارد که واکنش به فرامین را امکانپذیر مینماید . در انسان هم این مسئله صدق میکند ، اما به مراتب وسیعتر ، به وسعت تمامی ملل . انسانها نیز قوه درک خاصی دارند که اعتقاد است ، و روحی خداجوست زیرا پرتویی از آن روح واحد در وجودشان است که به خورشید عالم بشری تشبیه میشود ، از این رو انسان همواره با هر دستاویزی مبادرت به برقراری ارتباط باطنی با او میکنند ، به همین دلیل در دین اکراه نیست ، زیرا هدف بر قراری ارتباط با این خدای واحد است . به همین دلیل مرکز ثقل این روح حاکم بر جوامع بشری تحت عنوان پیامبر ، رسول ، نبی ، قطب و.. بسته به نوع ماموریتشان ، همواره مبادرت به هدایت بشر مینموده است ، و هیچگاه زمین خدا از ولی زمان خالی نیست . همانطور که در این زمان نیز بصورت قطب ناشناس زندگی میکنند . هر قوم به گونه ای اورا معرفی میکنند . صاحب الزمان (عج) ـ پدر آسمانی ـ خلیفه خدا ـ رب النوع هوا ـ آتون ـ هاراخته ـ خداوند خدا ـ روح القدس .. اما اهل تصوف آنحضرت را ( علی ) مینامند و انتخاب این اسم زیبا به این دلیل صورت گرفته که علی (ع) مولود کعبه ، خانه خداست . پس از نظر ایشان تمامی پیامبران و اولیای خدا علی محسوب میشوند در قرآن به این روح حاکم و در حرکت در طول نسل بشر ، بدین گونه هم اشاره میفرمایند : خورشید میگردد منزل به منزل تا قمر در رسد که شب از روز پیشی نگیرد .. خورشید ، همان ولایت یا روح حاکم است ــ اشاره به منزل به منزل ، اشاره به اقوام مختلف است ـ اشاره به قمر ـ ( چون قمر منعکس کننده نور خورشید است ) ـ اشاره به مرکز ثقل یا انسان کامل هر زمان که مستعد تنفیذ ولایت باشد . اشاره به شب ، اشاره به جهل بشر و گمراهی ایشان در اعتقاد است . تا هدایت گردند و از گمراهی نجات یابند .
ما قصد داریم حرکت این نور را در طول نسل بشر ودر اقوام مختلف به نمایش بگذاریم . به این مدرک که مورد تائید دانشمندان ویونسکو هم میباشد بنگرید :
ما توانسته ایم تا اندازه ای ای خطوط را کشف رمز ، و سازه های مختلفش را درسطح جهان شناسایی نمائیم ، که در جایش به معرفی آن میپردازیم . این نوشته از تولد اتم (یو ) یا آفرینش و فرایند تکاملی زمین و انسان را تا رسیدن به صلح جهانی و شناخت این پدر آسمانیمان را دلالت دارد . پس می توانیم بگوییم : هدف از آفرینش انسان ، شناخت خالق است . و همانطور که میفرماید : من گنج پنهانی بودم ومیخواستم شناخته شوم . نکاتی که باید در باره این خطوط بدانیم ودانشمندان را در این باب گمراه کرده ، اینکه فاصله این دو خط به اندازه قطر کره زمین میرسد ، و در آنزمان امکان اینکه یک نفر بتواند این مسیر را طی کند بعیدبه نظر میرسد .. از طرفی نوع نقش کردن نشان میدهد که دو نفر با دو فرهنگ اقدام به حک کردن آن نموده اند . و از آن عجیب تر اینکه فاصله زمانی بین این دو نوشته چهار صد سال میباشد . یک انسان نمیتوانسته چهارصد سال عمر کند و... اما من و شما این مسئله برایمان قابل هضم است ، چون میدانیم که هردو نفر امام زمان خود در دوقوم بودند و یک ولایت الهی به جسد فیزیکی هردونفر تنفیذ شد . که یک هدف را دنبال مینمود . هدایت من و شما ....... برای رسیدن به صلحی جهانشمول .. و شناخت خالق عشق و معرفت ..
برای بهار خودم
بهارم هنوز هم علیرغم خواسته ام احساسم مرا بسوی تو میکشد ..
هدیه مهتاب عزیز
وقتی قامتم از رنج فرو می رمبد ..
تا خودت را معرفی نکنی انتظار نوشتن را نداشته باش ..
این رسم عشق است ..
گرگم به هوابازی کردن رسم عاشق نیست ..
بسوی من اگر می آیی..
عاشق باش..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:6 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|