تبليغاتX
... ستاره ام در آسمان است ...
( پرونده ای بنام آخرین گام )
 

بنام خالق عشق ومعرفت

 

 

حسین (ع).. عشق واستراتژی خدا

 

 

پست ویژه

بمناسبت محرم

 

قسمت اول 

 

 

 

 

عشق .. وسالار عشق در حکومت خدا

 

 

 

 

با ادامه چند پست میخواهیم پلی از کربلا به مصر بزنیم وپرده از حکم ولایت حکومت خدا بر داریم

این حقیقت پیام کربلا بود برای نجات بشر ..

 

پس بدقت بخوانید و همراه باشید تا بتوانید بین حق وباطل را تمیز دهید .

متاسفانه در طول پنج قرن گذشته  همواره ارازل روحانی نما بخاطر کسب درآمد . حقیقت کربلا را تحریف نموده اند ..تا ما به این اسوه ی عشق از دید معرفت ننگریم ، واین شخصیت بزرگ عالم بشریت را شخصی روان پریش و مستحق دلسوزی بدانیم ..

حقیر سعی میکنم حقیقت را از پس پرده بیرون کشم ..آنگاه خود با دهانی باز و متحیر ..

بالبی خندان ، اشک خواهید ریخت و به روانش درود خواهید فرستاد ..

ودر آخر خواهید دید چه نقش بزرگی آن حضرت در برقراری صلح جهانی دارند . وچرا به آنحضرت میگویند سفینه ی نجات ..

 

لازم به یاد آوریست ارازل آخوند ، این مقاله ثبت شده ی در یونسکو را غیر قابل انتشار دانسته ومبالغ گزافی جهت عدم درج آن در مطبوعات خارجی پرداختند ..

حق هم دارند .. چون حقیقت کربلا مساویست با عدم تحمیق عوام، نان آجر شدن و نیم سوز نوش جان کردن .

 

 

 

محرم بی گمان درس معرفت بود، که می باید با مظلومیتی آنچنان که گذشت پیامی را در طول  نسل انتقال میداد، تا آیندگان در این واقعه تاسف انگیز تاریخ تمدن بشری اندیشه کنند .. وبا جدا کردن حقیقت از دل شریعتی که گذاشته شد.. امکان نجات بشر در عصر حال ممکن گردد ..

از این رو میتوان گفت  درس حق را حسین (ع) با از خود گذشتگی در صحرای کربلا، که  با ریختن خون خود و یارانش بر زمین تشنه رسم نمود ... در معرفت خدا را باز کرد ، تا نشانه ای برای گمراهان این زمان  باشد تا از طریق هضم آن ، گم کرده راهان به خود آیند و ناظر بر دریایی از معرفت باشند که با لبخند به جهل ما میخندد  ،

این نمایش رفتاری بیش از هزار و اندی سال است که پایان پافته .. و لیکن اشاره به دریای معرفت که به نور هدایت آنحضرت در صحرای کربلا روشن ماند

 امروزه پرده از حقیقت حکومت خدا برمیدارد  ، تا حسین (ع) سفینه نجات بشر گردد .

بی شک حسین (ع) صاحب همه چیز می توانست باشد، اما فقر را پیشه ساخت تا حق را در آغوش کشد . چرا که استاد زمان می باید درس می داد... تا هر غافلی که به دم آخر رسید و حقیقت را دریافت پشیمان نگردد ، زیرا در آن لحظه ی آخر پشیمانی سودی ندارد ....

د رحالی که  ما با شریعتی بدون توجه به حقیقت این تراژیدی تمدن بشری ، سالهاست که  عمرمان را به غفلت می گذرانیم . برایش  اشگ میریزیم .. تا حوری بهشتی را در آغوش کشیم ..

برای آمدنش سینه چاک میکنیم .. اما درذهن برایش طناب دار میبافیم ..

کربلا همانند یک تابلو تلخ و شیرین به نقاشی حسین و یارانش بر سر در اسلام آویخته شد ، تا بشر در آن درنگ کند ، دقیق بنگرد  .. تا در معرفت خدارا بروی خود بگشاید ...تا امکان برقراری صلحی جهانشمول حاصل آید  . و نجات بشر که در گیر فروپاشی زیست کره گردیده ممکن گردد .

برای خلق آن نمایش الهی ، عزیزانی به ناجوانمردی خونشان بر زمین ریخت تا از آن خون به ناحق ریخته . درخت صلح بارور گردد .. وبر جهانی سایه گستراند

***

حقیر نمی توانم از حق و حقیقت بگویم ، چرا که وقتی در آینه ی و جود به خود می نگرم ، خود را زشت تر می یابم ، اما آنچه باعث شد این مقاله را بنویسم .. جنگ  بین حق و باطل این زمان است .. باطلی که با نام حسین خود را حق میداند ، اما از حق  و حقیقت تهیست ..و بدانند دین و مذهب سخریه نیست که از آن اسلحۀ تحمیق و خشونت بسازند تا بر دارائی هایشان بیفزایند ...بلکه وسیله شناخت خداست .

 به عنوان یک نظامی که عاشق حقش می خوانند و محتاج شفاعت پیر معرفت .

 ابتدا از فرق بین دو اسلحه در جنگ حق و باطل پرده بر میدارم  .

تا شما ببینید  که تضاد بین دو طرز فکر در دوجناح رو یاروی تا چه اندازه است .

 

 

 

 

 

یکی اسلحه می سازد  تابا وحشی ترین نوع انسانی را بکشد .. ، و یا حق هر گونه زندگی سالمی را از یک انسان با نام اسلام بگیرد .. اما آن یکی اسلحه می سازد که بتواند دشمنی را که به قصد کشتن او آمده ، خلع سلاح نموده تا از این طریق به او فرصت برگشتن یا توبه رابدهد .

ابتدا واقعیت را می بینیم ، سپس با تحلیل اشارات آنحضرت در  این واقعه ، حقیقت را بیرون می کشیم، آنگاه شما شگفت زده خواهید شد که خدا برای بشر از هزار و اندی سال پیش (و شاید بیشتر) تدارک دیده تا به قدرت و حکمت او ایمان بیاورند . و بدانید حسین (ع) هنر پیشه ای بود در دستان خدا وند .

بعد از آن با شاخص گذاری بر مکان کربلا واستفاده از شابلنی بنام ذالفقار ..بطرف حکم ولایت میرویم ..

***

قبل از شروع بحث از ابزار جنگی به دو جمله در جهان اسلام می رسیم . * لا فتی الّی علی و لاسیف  الاذوافقار * یعنی جوانمردی مثل علی نیست و شمشیری همانند ذولفقار . من هنوز علی (ع) را نمی شناسم ؛چون هنوز خود را نشاختم ، و شناخت راهی است دور تر از بحث ما، چه رسد که از جوانمردی علی (ع) دم بزنم اما به عنوان یک سرباز یا استراتژیست  . بلی، از ذولفقار که نام شمشیر آن حضرت است میتوانم جوانمردی را به عین ببینم . اما چه فرق بین این شمشیر با شمشیرهای دیگر است ؟

در ظاهر به خاطر دو سویه بودن نوک حمله آن می باشد ، یا ساده تر عرض کنم ، چاک داشتن سر شمشیر .هرچند که تصوف آنرا به فکر وذکر تشبیه میکند وکاملا درست است .. اما حقیقت را از زوایای مختلف هم میتوان دید .

همه می دانیم از آن زمان که انسان فلز ،  به ویژه آهن را در اختیار گرفت ، برای دفاع و حمله ... در واقع برای زخم زدن و کشتن طرف مقابل (دشمن) ، از شمشیر استفاده می نمود ، سپس با ساختن ماشه و قبضه آن را تکمیل نموده و در بکار گیری از آن فنون مختلف را ابداع کرد .

شمشیر در تمام قبایل و ملت ها همواره یک شکل خاص داشته ، بعضی کمی خمیده ساختند، بعضی پهن و دو لبه ، بعضی به بلندی و کوتاهی آن اهمیت داده اند . اما هیچ گاه و در هیچ زمان شمشیری که قسمت بالای آن چاک داشته باشد مشاهده نشده... و شمشیر بازان آگاه از جنگ، از بکار گرفتن آن خود داری می نمایند ... و دست به ریسک نمی زنند ، زیرا خوب می دانند از کاربرد آن کاسته شده و وشمشیر باز  آسیب پذیرتر است .

پس چرا علی (ع) دست به این کار زد ؟

 آیا او از علم مربوط به این فن بی اطلاع بود ؟

 آیا به خاطر خودنمایی دستور ساختن چنین ابزاری را داد ؟

در واقع نه . زیرا تنها  دو کس با دو نوع طرز فکر متفاوت  به این چنین اقدامی دست می زنند . اول آنکه شخص مغرور یا دیوانه باشد ، دوم اینکه شمشیر باز ماهری بوده و فقط قصد ربون شمشیر دشمن را داشته باشد ،

 یا به عبارت ساده تر عرض کنم ، قصد خلع سلاح دشمن را داشته باشد .

همه می دانیم که علی (ع) اولین سرباز اسلام واین دین حق بود . او شمشیر بازی بی همتا در میدان جنگ ...و حکیمی بی مانند در عرصه زندگی بود .

البته ناگفته نماند که آن حضرت مهارت استفاده از ذولفقار را به سادگی کسب ننمودند، این مطلب را ده ها زخم التیام یافته در پیکر مبارکشان در طول جنگها بوجود آمده ..گواهی میداد .

اما چگونه این چاک نوک حمله ی شمشیر باعث خلع سلاح دشمن می شود ؟

بسیار ساده است .

وقتی شمشیر دشمن پس از حمله با ضربت و از تیغه فرو می آمد ، در همان حال ذولفقار از حالت عرض دفاع نموده و تیغه را می ربود ، یا ساده تر ...تیغه شمشیر دشمن بین چاک ذوالفقار فرو می رفت ، که در آن حال گیر می کرد و آن حضرت با فشار آوردن به قبضه ، حول محور عرضی به چپ یا راست (بسته به دست چپ یا راست بودن دست دشمن در بکار گیری از شمشیر) شمشیر را از کفش خارج می نمود . آن حضرت با استفاده ازاصل  قانون گریز از مرکز ، در یک آن ، شمشیر را به فاصله ی دورتر پرتاب می نمودند ، اینجا دشمن بی اسلحه می ماند در مقابل علی (ع) و ذولفقار ، تا آن حضرت برای آخرین بار به دشمن بی اسلحه نصیحت کند و فرصت توبه دهد .

(عده زیادی از افراد دشمن به گفته ی تاریخ از این فرصت استفاده نمودند و اسلام آوردند و در واقع جوانمردی را دیدند و اسلام آوردند ، از این رو آن دسته معتقدند که شمشیر علی اسلام را آباد کرده)

چه کسی و چگونه به سربازی که تیغ بران را با آخرین ضربت و از هم دریدن پیکرش فرو می اورند فرصت می دهد ؟

در کجای دنیا و در کدامین جنگ های سنتی از این نوع مشاهده شده ؟    

 

    * الاعلی(ع) *

 

 

 

 

پس ذولفقار شمشیر فرصت بود ، پیام آور کلام حق و نه کلام مرگ . قبلا" به عرض رساندم که کاربرد چنین شمشیری با این مشخصات  از شمشیرهای معمولی هم کمتر است . تنها کسی از این شمشیر استفاده می کند که به معنای واقعی جوانمرد باشد ، و دیدیم که فرق مبارک چنین جوانمردی با شمشیر ناجوانمردی برسجاده عشق چگونه شکافته شد .تابذر اسلامی را که محمد رسول الله کاشت ...و با خاک کردار و جوانمری علی (ع) پوشانده شد ، پس از روییدن با خون حسین (ع) در صحرای کربلا آبیاری شود .. تا در سینه ی تاریخ باقی بماند ، تا در چنین روزی آن درخت به بار بنیشد و حقیقت آشکار گردد . وصلحی جهانشمول حاصل آید .

 

 

 

 

* حسین (ع) از دیدگاه استراتژی *

 

از واقعه کربلا همگان آگاهند ، حقیر ، حسین (ع) را.... نه یک سیاستمدار می دانم....

 و نه یک استراتژیست  .... چرا ؟

اگر آن حضرت به دنبال سیاست بودند آنروز  با یزید بیعت می کردند و صاحب ملک ری شده و با توجه به عشق ایرانیان به خاندان عصمت و طهارت ، سپاهی گردآوری نموده و حکومت یزیذ را بر می انداختند  و دلیل بیعت را طبق سیاست توجیح می نمودند

از این رو او یک  استراتژیست نبود ، چون در عصر تاسوعا برای یک روز مهلت خواستند و در شب عاشورا تمام یاران را گرد هم آورده و فرمودند: ما فردا کشته خواهیم شد! من بیعتم را با شما نقض می کنم . هر که خواست می تواند برود و چنانچه از روی من خجالت می  کشید شب تاریک است و سیاهی شب مانع خواهد شد که از روی خجالت جان خود را به خطر اندازید  (اینطور که به نظر می اید آن حضرت در تاریکی شب سخنرانی می نموده اند) . آن شب عده ای که مال دنیا را در دنباله روی از حسین می خواستن ، شبانه گریختند ...و تنها عده ای ماندند که با چشم بصیرت حقیقت را می دیدند .

کدام استراتژیست یا سرداری در طول تاریخ ، این چنین با پرسنل تحت امر خود رفتار کرده ؟

آیا می دانید در قانون  جنگ اگر یک نفر یا چند نفر به هر عنوانی (گریه ، عجز و لابه و ...) کنند  که خودداری از جنگ تلقی گردد ... برای  خاطر آنکه  حرکت اپیدمی نشود ، تا روحیه دیگران را خراب کند فرمانده مجاز است بدون چون و چرا نفرات را به بدترین وضع به قتل برساند ..

(به خاطر زهر چشم گرفتن از دیگران) این یک اصل است ، در قانون تمام ارتش های جهان .

امام حسین (ع) که بر حق است ، با کمال صداقت ، حقیقت را گفت ، و به رفتن آن عده کمک کرد ، تا بی جهت عده ای که تمایل به کشته شدن ندارند ، به قتل نرسند .

***

 

* تیر سه شعبه اسلحه سپاه باطل *

 

تیر سه شعبه  یکی از ابزارهای جنگ کربلا به دست باطل بود ، که به روایت تاریخ  باعث اصابت وشهادت  علی اصغر کودک شش ماهه و حسین بن علی (ع) بود .

 

 

این طور که از شواهد تاریخ بر می آید تیر و کمان زود تر از شمشیر به عنوان ابزار جنگی به کار گرفته می شد ، زیرا آدمیان از این وسیله برای نخستین بار برای شکار از راه دور استفاده می نمودند و بعد ها چون مس و مفرغ زودتر از آهن کشف شد . نوک پیکان ها از این فلز ساخته شدند و پیشرفت زیادی نسبت به شمشیر پیدا کردند .

ما اگر بخواهیم معادل تیر سه شعبه  را با ابزارآلات سنتی روز مثال بزنیم می توانیم از گلوله خاردار نام ببریم ، .

گلوله خاردار دارای مرمی مخصوص می باشد . این مرمی دارای زوائد غیر منظم یا منظم بسته به نوع تفنگ مورد استفاده می باشد و فرق آن با مرمی  های معمولی آن است ، که بعد از اصابت حول محور طولی می تواند بچرخد و تغییر مسیر دهد ، زیرا زوائد روی گلوله تعیین کننده مسیر بوده و قدرت تخریبی آن بسیار زیاد است .

 از این گلوله برای شکار فیل یا کرگدن استفاده می شود ، و در مورد انسان اگر بدست یا پا اصابت کند منجر به قطع عضو شده و در غیر آن مرگ حتمی می باشد .

 

 

 

شکل 3 تیر آذر: این تیر بنا بر اصل آیرو  دینامیکی در دو شکل بدون پیکان و با پیکان به تصویر کشیده شد . این تیر مقاومت کمتری نسبت به هوا داشته و کاربرد جنگی آن بالاست ، از تیر آذر در هیچ جنگی استفاده نشده (چون خودم طراحی کردم) . شکل 4 تیر بهمن  (طرح از خودم) . در این تیر پیکانهای جانبی روی هم سوار می شوند . عرب چون ابزار دقیق نداشته مثل مته  و فرز ، پس نمی توانسته آن را درست کند . شکل 5 نمایش قدرت تخریب تیر سه شعبه . شکل شماره 6 تیر سه شعبه شکل شماره 7 نمایش تیر سه شعبه از پهلو .

یک شخص معمولی نمی تواند این تیر را بسازد . این تیر پس از برخوردبا بدن... پیکان شکافنده مستقیم راه باز میکند ، در حالیکه پیکان های جانبی به طرفین باز می شوند و قدرت تخریب را بالا می برند ،تا  پس خارج کردنش ضایعه ی بیشتری بوجود آورد  وامکان نجات مجروح فراهم نگردد

. تیر سه شعبه نامردترین جنگ ابزاری بود که در جنگ کربلا استفاده شد . مو بر اندام هر انسان یا سربازی که قدرت درک مطلب داشته باشد راست می کند . اما از این تیر می توان اطلاعاتی در مورد تیرانداز بدست آورد ، و پرده از روی شخصیت منفور حرمله برداشت . با توجه به سایر نکات این اطلاعات را بدست آورده و فهرست وار بیان می دارم .تا حقایق کربلا را از زاویه های دیگر در نظر بگیرید ..

 

 

 

 

* اطلاعات بدست آمده در مورد شخصیت حرمله *

 

1 _ با توجه به دو بار شلیک تیر ، ابن سعد فقط به حرمله دستور داده (با توجه به دیگر کمانداران) پس  فقط حرمله دارای چنین تیر های مخوفی بوده .

2 _ با توجه به اینکه در آن زمان اکثر کمانداران خود مبادرت به ساختن پیکان می نمودند . پس حرمله نوآوری کرده... در واقع او مبتکر بوده ...یا دارای ضریب هوشی بالا .

3 _ با توجه به این که معمولا افراد ترسو از جنگ تن به تن (با شمشیر یا خنجر یا غیره ) کماندار میشوند .. مگر آنکه شغلشان صرفا شکارچی باشد و حرمله شکارچی نبود .

پس حرمله آدمه ترسویی بیش نبود و فرصت طلبی که به مزدوری و دیت یابی به غنیمت ،کربلا حاضر شد .

* نکته : غارت بهای پیروزی مزدوراست( نمی توان گفت به هوای غارت به کربلا آمد )* .

4 _ با توجه به اینکه تیر سه شعبه 2 تا 2.5 بار سنگینی تر و در مورد حسین (ع) پیکان شکافنده از پشت آن حضرت بیرون زد . پس  نیروی کافی حرمله داشته (در مورد تغذیه مناسب میتوان احتمال داد) ساده تر گردن کلفت بود .

5 _ با توجه به اینکه : در مورد  حضرت علی اصغر ، به علت آنکه پدر گرامیشان او را روی دست و در معرض تماشای کفار قرار داده بودند و مشغول اظهار خطابه و خود آن حضرت که پیراهنشان را بالا زده تا خون صورتشان را پاک نمایند ، هر دو هدف ثابت بودند و در فاصله چند متری . پس در مورد مهارت حرمله دچار شک می شویم .

6 _ با توجه به اینکه حسین (ع) توانسته اند بعد از اصابت تیر سه شعبه جمله ی معروف اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید و صحبت با شمر نمایند .

پس  تیر سه شعبه به قلب و ریه آن حضرت اشاره نکرده بلکه به شکم مبارکشان اصابت کرده که در این صورت معده ، روده ، کلیه و کبد آن حضرت آسیب جدی دیده بود .

7 _  با توجه به نکته بالا  و اینکه علی اصغر (ع) قبل از آن حضرت مورد اصابت قرار گرفتند  پس حرمله دچار نوعی جنون و سادیسم بوده است ؛ زیرا چنین انسانی که برای کودکی 6 ماهه استفاده از چنین اسلحه ای می کند ، چطور می تواند تحمل دیدن اصابت دوباره آن را داشته باشد ؟

حرمله فرصت طلب و جاه طلب...  مخصوصا" شکم آن حضرت را مورد اصابت قرار داد ؛ زیرا به علت نبود استخوان (قفسه سینه) کاربرد تیر تا سه برابر افزایش می یافت .

حرمله به معنا ی واقعی جاهل بود ؛ زیرا نتوانست حق را در آن جنگ تشخیص دهد، یا نخواست ،  در حالیکه نماز هم می خواند! وهمانند امت چماقدار امروز مغرور هم بود ؛ زیرا در مورد کودک 6 ماهه به دیگر کمانداران فرصت نداد . ( همانطور که در قم ندادند ..)

دارای مقامی در لشکر ابن سعد هم بود . زیرا هر دو بار ابن سعد در مواقع بحرانی (خطابه علی اصغر (ع) که لشکریان را مخاطب قرار داده بود ، و خود آن حضرت) نزدیک ابن سعد بود و به راحتی ارتباط بر قرار شد ....... و غیره .     

   نتیجه : شخصی چنین سفاک ، جاهل ، مجنون که وقتش را در جهت ساختن چنین تیر وحشتناکی برای جنایت قرار می دهد .. آنهم بانام چماقدار اسلام ، در واقع شخصیت خبیثی بوده و از نظر علمی ژن خباثت در نوک پیکان اسپرم پدرش ، تخمک مادرش را بارور کرده است ، این مسئله از آمیزش حرام نشئت می گیرد ، زیرا فعالیت های اورگانیزم بدن های پدر و مادر در حالت غیر عادی فعالیت کرده است .

 (این نکته اثبات می کند که حرمله حرام زاده ای بیش نبوده..

 و از یک حرام زاده بیش از این نباید انتظار داشت) .

 

ما دوشخصیت در یک سناریو داریم یکی آنقدر زشت ..و دیگری بسیار زیبا ..

یکی جانی بالفطره .. دیگری انسانی بمراتب شریف ..

ما دو اسلحه داریم ... یکی برای کشتن به بدترین و ضع ممکن ..

یکی برای نجات و دادن فرصت نجات یا توبه ..

عین زشتی و زیبایی... که اصل تضاد را برای ایجاد تکامل .. درک وفهم بشر ممکن میسازد

 

 

 

من از دیدگاه تعصب به دو مسئله نگاه نکردم ، به عنوان یک سرباز واقعیت را گفتم و حال هم نگاهی می کنیم به حقیت تا کامل مسئله کربلا را توضیح داده به این کشمکش تاریخ اسلام بین طریقت و شریعت پایان دهم ، البته به اذن حضرت *حق* پس از این رو با ساده ترین روش منظور خودم را می رسانم .

 

سوال – در مورد لشگر امام حسین (ع) بگویید ؟

 

جواب – عده ای جاهل در طول تاریخ اسلام هر گاه از کربلا دم می زدند ، کاروان حسین (ع) را سپاه یا لشگر اسلام می نامند ، تاسف که همین ها هم گاهی اوقات از صف آرایی کردن دو سپاه ، و از این قبیل می گویند ، که ریشه در جهالت آنان دارد . آخر ، در سپاهی که مشتی زن و بچه خردسال باشند و سربازانش را از کودک 6 ماهه تا پیرمرد 90 ساله تشکیل می دهند ،چگونه سپاه یا لشگری است ؟چگونه صف آرایی کردن !؟ در حالی که امروزه به واحد هایی بیش از 9 هزار مرد جنگی (در ارتش منظم) داشته باشند ، می گویند لشکر .  و جنگاوران یا مزدورند و یا به عنوان شغل ، سپاه گری را به عنوان کسب معاش انتخاب کرده اند (در هر دو حال آموزش نظامی دیده اند) چون می دانند باید بجنگند ، پس با خود انواع سلاح ، زره ، کلاه خود و سپر را دارند و دیگر ملزومات جنگ .   

آیا می توان به یک کودک 6 ماهه . یا 3 ساله و یا فلان پیر مرد یا پیرزن گفت جنگ آور !؟    آیا اگر این دو را در مقابل یکدیگر قرار دهید ، می توان به هر دو طرف گفت لشکر ؟  

اما در مقابل تعداد کفار آنقدر زیاد بود که تا چندین کیلومتر ساحل فرات را نگهبان گذاشتند تا کسی آب نبرد.

     جوانمردی و نا جوانمردی هم اندازه دارد ،

می توان گفت : بین عده ای که قصد جنگ داشتند و عده ای که به قصد مسافرت جابجا می شدند. (در اینجا منظور کاروان حسین بن علی است) . برخوردی ناجوانمردانه روی داد ، در یک سو عده ای استقلاال طلب بودند و سازش ناپذیر ، و در مقابلشان لشکری مجهز ...در (سطح آن زمان) که هدف فرمانده ایشان ، گرفتن بیعت از ولی عصر ، حسین بن علی (ع) بود .

 (در ادامه به عرض خواهد رسید که این کار امکان نداشت) پس آیا خودکشی عده ای محدود در کار بود ؟

 از نظر نظامی بلی . ولی از دیدگاه نظامی از چانل حق ، موضوع بسیار فراتر از شعور انسان است .

آیا می توانید بگویید حقیقت چیست و واقعیت کدام است ؟

جواب – واقعیت از دیدگاه حق ، فهم آن آسان نیست ، اما من در ادامه به عرض می رسانم ، لیکن حقیقت یعنی "آنچه که دیده نشده برای کسانی که در  ابتدای راه حق هستند ،که با هضم حرکتهای رفتاری حسین (ع)  آسان است ، که با کنارهم گذاشتن این حقایق از موضوع اصلی پرده بر میداریم ...

 

ادامه دارد

 امید وارم بتوانم مابقی این مقاله را که بعلت مسدود شدن وبلاگ مربوطه ممکن نشد به موقع تایپ نمایم ..و با مدارک مربوطه به رویت برسانم ..

یاعلی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:52  توسط عاشق ناشناس | 

 

بنام خالق عشق

 

 

هدیه 14

  

 

 

 

 

 عشق .. هدف و سیاست خدا

 

 

چند روزیست که در دفتر کوچکم می نشینم و در عالم خویش غرق میشوم ..باخود میگویم ..مولای من ..تو میدانستی که من بی عرضه ترینم ..اما عنایت کردی ..و من که در اوهام غرق شدم .. اما میدانم که پایان کار است .. این پایان را برملت من مبارک کن .. مبارکی از نوع دیگر ..

 

 

 

 

 

عزیزانی سوال کردند که بهار مگر چه چیز بیشتر دارد از دیگران ..

بهار شاید زیباترین نباشد .. و باید قبول کرد که زیباترین  نیست ..یادم می آید چندین بار بمن گفت که بینی بزرگی دارد و باید عمل کند .. من نیز هربار به او می گفتم :

 تو را با همین بینی بزرگ میخواهم ..و برعکس برایم بسیار زیباست .. و براستی هم زیبا بود ..

اما از سیمایش زیباتر ،  قلب مهربانش بود،  که در راستای هدفی مقدس برای بشر و نسل اینده می تپید ..چیزی که در وجود هزاران معشوق یافت نمیشود .. و همچنین دخترش عسل ..که دست پرورده ی چنین مادریست ..

یادم می آید عسل برای پیروزی من در این پرونده ی تاریخی در شب قدر،  در مجلس آنحضرت چنان گریست که از خود بیخود شد و بیهوش نقش بر زمین گشت ..

عسل 10سال دارد ، اما معرفتش هزاران مرد را در می نوردد .. و در کل ،  این عشق ریشه در طیف الهی دارد .. و اگر شما در گفته ها دقت کنید .. حقیر در دو زاویه ، حرف می زنم ....    و دو گروه را مخاطب قرار میدهم .. طیفی بشری و طیفی فرابشری ..

نگران نباشید .. من به بیماری پسی دو قطبی و یا دو شخصیتی دچار نیستم .. بلکه حقیقتی در پس پرده است که حقیر بعد از سالها حرکت بسمت حق میبینم...

  تحلیلش باعلم سخت است .. چون علم بشری وابسته به مشاهده ، تجربه و دانش  است و از تحلیل علم فرابشری عاجز .. برای مثال ما از دیدن اشعه فرابنفس عاجزیم اما پروانه ها برایشان قابل رویت است .. آیا چون ما با چشم غیر مسلح قادر به دیدنش نیستیم باید منکر آن شویم ..

بلی عرفان روح ادیان و حقیقت وجود ماست ..

خوشبختانه 9 مقاله مصور از وبلاگی که در این رابطه زدم و تا روزی 500 نفر در کمتر از دوماه از عمرش بازدید کننده داشت  .. در آرشیوم موجود بود .. که در وبلاگ سوم در معرض دیدتان میگذارم ( این مقالات که ربطی به سیاست ندارد بخاطر آنکه ایمان بشر را از زاویه اعتقادی  به خدا محکم می نمود فیلتر شد )

چون کسی که ایمان داشته باشد ..عاشق خالق عشق میشود ..

و عاشق بودن در این سرزمین جرم است .. و عاشق کشی رسمی دیرینه .. 

شما با خواندن این مقالات که با مدارک تمدن بشری همراه است .. نه تنها به وجد در می آیید بلکه بر بهت و حیرتتان نمیتوانید چیره شوید ،چون ناچارید قبول کنید که حقیقتی وجود دارد ..و در این حقیقت من و بهار دو هنر پیشه خدا در یک حرکت جهانشمول هستیم .. دوعاشق برای فتح دلها ..

 

عاشقانی از نوع دیگر

 

 

 

 

عاشقانی بردریای معرفت  

 

 

 

 

عشق من و بهار در هوس نیست چون من و بهار براحتی می توانستیم به خلوت رفته و از یکدیگر کام دل بگیریم .. و یا بگریزیم و در بین جماعت پنهان شویم .. اما هردو خدارا میشناختیم ..

من ایمان دارم که پیروزی مرا خداوند بشارت داده ..و بهار هم میدانست که پیروزی من باعث نجاتش از دست دیویست که سالها  او را در زنجیر دارد ..

 از این رو ایمان بهار در گروی پیروزی من است .. و حقیر هم دست بدامان مولایم ...که سالهاست مرا می آورد تا برتخت حکومت تکیه زنم ..

و جالب این که حکومت ملایان کاملا میداند برابر احادیث عصر ظهور  بویژ احادیث امام صادق (ع) من یکی از دو زمینه ساز دولت جهانی هستم ،  شخصیتی بنام صالح ابن شعیب ..

و به همین نام نیز در پرونده امنیتی ثبت هستم ..

( در مورد این شخصیت وسید خراسانی شخصیت دوم ..مراجعه کنید به کتاب عصر ظهور تالیف علی کورانی محقق مصری چاپهای قبل از ۷۵ شمسی ) 

 

بگذریم ..

 

برای اینکه متوجه عمق این روی داد تاریخی شوید .. باید پرده از حکمی بردارم .. که در بین پنجه های مجسمه ابوالهول مصر در مقابل دیدگان بشر است و دانشمندان جهان را متحیر میکند .. ( راه عبور از صحرای کربلا .. و راهنما ..حسین ابن علی (ع ) میباشد  چون او سفینه ی نجات بشر است  .. ) بدینسان متوجه سناریو تمدن بشری میشوید ..

آنگاه متوجه خواهید شد که انسانهای کره خاکی همانند گوشی های تلفن همراه از یک نور واحد یا یک شعور واحد دستور میگیرند و تاثیر پذیرند .. وآن شعور واحد پدر آسمانی ماست ..و هر قوم این کس را به نامی صدا میزند ..او صاحب زمان است ..وخالق وکارگردان سناریو تمدن بشری ..

 

 مقالات سریال هستند اما چند قسمت آن نیست .. در انتهای آن بحت وحیرت شمارا فرا میگیرد بطوریکه همواره خود را در حضور میبینید ...ومتوجه خواهید شد کوچکترین اندیشه شماهم تحت کنترول اوست .. چون قاضی اوست ... وما مسافرانی نادم در این جهنم زمین ...بگذریم ..

بهتر نیست با خواندن این مقالات خود قضاوت کنید ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو قطعه از اشعار من و بهار را از وبلاگ خصوصیمان به رویت

 

میگذارم تا با طرز تفکر عاشق و معشوقی

 

در تاریخ تمدن بشری بیشتر آشنا شوید ..

 

 

 

 

شعر از بهار

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

چه دردناک است این سکوت...

و چه سنگینی می کند این مهر قفل شده بر لب ها و دل ها.

سکوت کن، سکوتی به بلندای مرگ..

سکوت کن به دشواری زنده بودن زخم های دل ..

که بزرگ و بزرگتر می شوند...

و ناگاه انفجار...

بمب...

و آنگاه چه کسی می تواند نگاه دارد این همه حرفهای ناگفته را ..

و آن گاه چه کسی می تواند مرهمی یابد برای زخم های سرباز کرده..

و دل های خروشان....

آن وقت است که تو نیز می توانی باشی ..

تو نیز میتوانی بگویی ایمانت را ..

اعتقادت را.

دوام بیاور که شاید آن روز نزدیک باشد برای تو.

پایدارباش همچون کوه ...

همان گونه که تا به حال بوده ای..

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ بهار

 

 

 

 

بهارم ..

ازچشمام بجای اشگ خون می بارند ..

چون خالق عشق را می شناسم ..

و طعم  عشق  را فقط با تو میچشم ..

دوست ندارم ترکت کنم ...

اما وزنه ای به سنگینی زمین..

 به پاهایم بسته شده ..

مگر لطف دوست بتواند آنرا باز کند ..

منو تو در یک دنیا هستیم ..

اما در دوجهان مختلف ..

و اسیر دو زندان متفاوت ..

هردو انسانیم ...

اما نه ..

فرشته ایم ...

چون در مقابل تعهدی که به مخلوق خدا دادیم...

به قانون خدا خیانت نمی کنیم ..


اگر آن خدایی که این صداقت را می بیند ...


دم نزند ..


عادل نیست ...


اما او عادل است ..


و عدالت سزای اوست ..

در انتظار لطف و کرم پاکان روزگار ..

و عدالت خدا می مانیم ..

تا خدای این ماهیانی که برخلاف جهت آب حرکت میکنندتا از حق دورنشوند ..
بزرگی خود را نشان دهد ..
و نشان خواهد داد ..
این را ایمانم میگوید که نشان خواهد داد ..

بهارم ...

نشان خواهد داد ..

مگر خدا نباشد ....که این نیز  امکان ندارد

 

 

 

 

شعر از بهار

 

 

 

 

من تو را سنجیده ام...

عشق و نفرتت را...

مهربانی و صفایت را...

غریبگی و آشناییت را...


خطاها و سادگی ات را...

و حالا درست در همین جا از تو میخواهم..

 بعد از این بخندی و زیبا باشی...

آنقدر بخندی که عالم بخندد.

میخواهم از اینجا به بعد برایت ماه تازه بیاورم..

کنار پنجره اندوهت ...

که عاشق تر شوی.


می آیم ...

به وعده این وقت مقدس..

و تا همیشه برای تو واژه شوم...

خنده شوم..


غربت شوم...رنج شوم...

رو به آسمان گریه کنم...


 از اینجا به بعد من به زیبایی حضورت...

به زیبایی حتی رنج تو می اندیشم.


من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوق
فرش خواهم کرد ..

 برایت .. سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت..


و قشنگترین لحظه هایم را ..

به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت.


این وعده بین ما باشد..

تا ازاینجا به بعدکه من شریک رویا هایت شدم ..

و شدی..

شریک گرما و سرمای تا غروبت میشدم ..

وخواهی شد  ...

 

 

 

پاسخ بهار

 

 

بهارم ...

سالها آمدم ...

اما نمیدانم تو کی هستی  که در مقابلت ایمانم لرزید وکم آوردم ...


آری ..

این تو هستی که بمن نیرو دادی ..


 این تو هستی که در غم وشادی در کنارم هستی ..


نمیدانم که تو فرشته ای یا انسان ..

اما انسانها همانند تو نبودند ..


بخدا فرشته ای هستی از دیاری غریب ..


 با قلبی مهربان ولطیف ...

سایبانی بر سرمن ..


تا راست قامت راه بپیمایم ...


خواهم رفت ...


میروم تا آن گوهری که بما وعده داده شده بدست آورم ...


 و خواهم آورد ...


چون پیروزی حق  بشارت داده شده ..


میخواهم عشق تو واستواری من ...

در کنارهم زیبایی ها را برای بشر به ارمغان آورد ..


تا فرزندمان نسل آینده...

رقص پروانه های رنگارنگ را دردل  طبیعتی دلربا ناظر باشد ..


این حق ما و آحاد بشر است ...

آری حق ماست ...


 که حق ما...

جدا از حق بشر ونسل آینده نیست ..


آری بهار عزیزم ...


تو مرده ای را زنده کردی ..


تو سرباز خدا را از خوابی گران بیدار نمودی ...

عبس نیست که میگویند بهشت زیر پای توست ..

ای بهشتی من ....


دوستت دارم ...


و دوستت خواهند داشت جهانیان ...

آنگاه که آگه شوند از این خدمت بزرگ تو به جهان بشریت ...

پس تو فرشته ای از عالم بالا هستی ..

تو بهار خدایی که به بشریت بشارت داد در این شب عزیز ..

ومن با چشمانی گریان این هدیه خداوند را گرفتم ...

ودر قلبم احساسش نمودم ..

بهار خدا....  خوش آمدی ...

چه نیکو خدایی است ...

خالق بهار ...

 

 

 

 

تذکر :

 هدایا به نوبت داده خواهدشد ..

و اگر آپ کردید و هدیه نوبت پیش را نگرفتید لطف کرده حقیر را مطلع کنید .

همه تان را دوست دارم ..

 عاشق ناشناس

 

***********************

هدیه بغض بهار عزیزم

نام وبلاگ : بغض بهار

آدرس      : http://www.boghze-bahar.blogfa.com/

نام شعر  : باران اشک

  

 


دیشب من بودم و بغضی خشکیده در گلویم ..

دیشب من بودم و تمام خاطراتمان ..

وقتی به یادت از پنچره بیرون را نگریستم ..

ابرها را دیدم که با بارش برف ..

سجاده ی سپید عشق را گسترده بودند ..

تا به حرمت عشق پاکمان ..

خالق عشق را به میهمانی دلم دعوت کنند ..

و من ..

که میهمانداری بودم با چشم گریان ..

میخواستم سراغت را از ماه بگیرم ..

چون با پرتوی نور وجود تو ..

زمین را دلم را در می نوردد ..

تا با گامهای سبکبالش ..

ترانه ی عشقم را سر دهد ..

و شبهای تاریک دلم را ..

با خاطرات تو زنده گرداند ..


چه بیهوده دفتر خاطراتم را ورق میزنم ..

و چه بیهوده تر ..

خیال خاطره را هم بدست فراموشی می سپارم ..

تا بر جدایی زود هنگام ..

تبسمی از غم بزنم ..

گویی بغض بهار در پاییز می ترکد ..

و من که زیر باران اشک ..

یک پاییز را برای تمام عمر کافی میدانم ..

 

 

هدیه پرستوی عزیزم

نام وبلاگ : سکوت شب

آدرس      :  http://toovaman.blogfa.com/

 نام شعر  : پرستوی مهاجر عشقم 

 

 

 

پرستوی مهاجر عشقم ..

به آشیانه ات باز گرد ..

هنوز هم دلم ..

هنوز هم آشیانه عشقم ..

دوریت را باور ندارد ..

نمیدانم بخندم یا گریه کنم ..

اما اشکان فرو چکیده ام ..

چه نمناک عشق تو را اعتراف میکنند ..

آری من هم اعتراف میکنم ..

اعتراف به قلب سرد و یخ کرده ات ..

پشت پایی که به دیگر امیدهایم زدم ..

تا نیمه پر لیوان دلت را ببینم ..

میدانی پرستوی من ..

سخت است ..

سخت..

و سخت تر اینکه ..

باید باور کنم تو پرستویی مهاجر شده ای ..

و من ماندم با خیال پرواز ..

که بالهایش را تو توان بودی .

شاید روزی بیایی ..

اما آنروز ..

دیگر از بالهای سوخته انتظار پروازی نیست ..

چگونه میتوان از عاشقی ناشناس ..

که مات و متحیر کوچ تورا دید ..

انتظار پرواز داشت ..

اما امیدم هنوز زنده است ..

و نجوا کنان میگوید ..

پرستوی مهاجر عشق تو ..

روزی به آشیانه ی دلت پر خواهد کشید ..

 

  

نکته :

این وبلاگ سیاسی نیست چون برای سیاست تره هم خرد نمیکند ..

یک رویداد عشقی وحقیقی ست .

که جهت ثبت در خودجوش بودن آن در تاریخ نگاشته میشود ..

من نیازی به کمک هیچ کس ندارم ..چون خالق کمک ..یارم است .

اما از یک نفر بعنوان همدم کمک حواستم که پس میگیرم ..

بهار به نقطه ای نامعلوم رفته و کما کان من منتظر او هستم..

وبلاگ : http://bahar-1355.blogfa.com/

برای مطالب همه راه ها بسوی خدا در نظر گرفته شده که از فردا

آماده باز دید است ..

لازم به یاد آوریست مطالب بسیار جذاب است وحیرت انگیز ..

چون در علم لدون برویتان باز میشود ..

گوارای وجودتان ..

یاعلی .

عاشقی ناشناس ..

که روزی به وجودش افتخار خواهید کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:50  توسط عاشق ناشناس | 
 

بنام خالق عشق

هدیه ۱۳

 

 

 

 

 

عشق و استراتژی

 

 

 

 

 

عرض کردم من نظامی هستم و چون عشق من و بهار در چهار چوب یک پرونده امنیتی ، نظامی والهی بنام ( آخرین گام ) روی داده .. از این رو رسیدن ما به هم نیز ،  برد ، و یا پیروزی این پرونده را می طلبد ..از این رو ،  امروز میخواهم عشق را از دید استراتژی مورد تحلیل قرار دهم ،  چون نیت رسیدن من و بهار به یکدیگر ریشه در استراتژی دارد ، و توافق ماهم این چنین بود ..

اگر قبول کنیم که بر اساس تز جنگ تنازع بقا ..باید ارتش جهانی بوجود آید تا حلال مشکلات بشر و سفینه ی صلح جهانی  باشد .. این ارتش باید بر دلها حکم براند واز دلها وارد حریم فرهنگ های ملل گردد .. و چون نیمی از جماعت جهان را زنان تشکیل میدهند،  و در این ارتش نیز این قاعده رعایت می شود ..باید در فرماندهی نیز ،  زنی الگو قرار گیرد که مورد قبول اقوام ملل باشد ..واین الگو باید هنر پیشه ای بسیار چیره دست و بامحسنات ویژه باشد ..از این روست که میگویم بهار منحصر بفرد است .. اما این استراتژی به نفع چه کسانی میتواند باشد ..

سهم ملل جهان ، کشور و ملت ما ، و در آخر سهم شما در این میان چقدر ارزش دارد ، باید به قضاوت نشست ..

چون رسیدن  من و بهار مساوی خواهد بود با برقراری عدالت برای شما و برقراری صلحی حهانشمول برای بشر ..

بهار دقیقا میداند که در کجای کار ایستاده و نقش او بعد از پیروزی این پرونده چیست .. زیرا دهنده ، و یا ساده تر ..کارگردان سناریو تمدن بشری را میشناسد .. وبه آنحضرت ایمان دارد ..

 

دلایلی که باعث میشود این امر صورت بگیرد ..

 

1-       پیشگویی های امام صادق (ع) که کشف رمز شده ..   

 

       ( مراجعه کنید به این آدرس  http://bahar16.blogfa.com/      ادامه مطلب را حتما بخوانید     )

 

2-       نیاز جهانیان به صلح جهانی .. و آهنگی نو یا اندیشه ای نو وکار ساز ..

 

3-       شرایط بوجود آمده و زمین گیر شدن ملیتاریسم در منطقه ..

 

4-       رشد افکار عمومی ملل ..

 

5-       پاسخ گویی مثبت به هشدار کارشناسان و دانشمندان جهان در باب آهنگ شتابدار تخریب  بیسفر ..

 

6-       جلو گیری از فروپاشی حیات زمین ..

 

7-       جلوگیری از فروپاشی زنجیرغذایی ..

 

8-       به کنترول در آمدن ذخائر نفتی منطقه و سپس جهان در راستای قانون ذکات ..

 

9-       اشاره قرآن به موضوع  ( بدقت مقاله را بخوانید ..   http://asal-75.blogfa.com/  )

 

10-   لزوم جلو گیری از انقراض گونه ها ونجات نسل آینده ..

 

11-   محدود بودن بازارهای جهانی..

 

12-   رشد غیر خردمندانه تکنولوژی ..

 

13-   محدود بودن منابع ..بویژه تجدید ناپذیر ..

 

14-   به بن بست رسیدن سیاست چهانی ..

 

15-   نیاز به وجود یک دولت فراگیر یا جهانی..

 

16-   سیاست سرمایه برای خروج از بن بست ایجاد شده ناچار از استفاده از این گزینه است ..

 

17-   لزوم تبدیل خط تولید جنگ افزار سازیها ی جهان ..

 

18-   نیاز جامعه ی جهانی به حرکت این ارتش ..

 

19-   کارساز نبودن سیاست جریان موازی ..

 

20-   سنتی بودن وتنفر ملل از سیاستهای پنهانسالاری ..دولتها ..و سرمایه داری ..

 

21-   و..و. که در این راستا حرف بسیار است ..

 

 

چون طراح  این جنگ  منم ُ  و حکومت صهیونیستی آخوند اسلامی دست نشانده .. و طرح قبلا از طریق حفاظت اطلاعات وابسته به صهیونیست ایران به پنتاگون دیکته شده .. از این رو خیالم راحت است که باید نطفه این ارتش را در ایران بگذارم ... در کل جاده یکطرفه است .. گزینه ی دیگری نیست ..

و خوب میدانم که بهار به همسری من در خواهد آمد ..چون بهار نیاز من ، و یا ساده تر ،  ابزار کار من محسوب میشود ..

 

توجه داشته باشید که این پرونده امنیتی ست  و تمام متعلقاتش در تاریخ ثبت میشود ..

حتی همین وبلاگ .. و بهار کاملا شناخته شده است

مگر آنکه من او را نخواهم ..و میتوانم برای نخواستنم دلیل بیاورم ..و چه دلیلی بهتر از خیانت ..

در کامنت بهار شخصی بنام ع ..از او خواسته بود موبایلش را روشن کند ..از او پرسیدم این شخص کیست ..؟

اگر در پستهای جلوتر دقت داشتید بهار میگوید عسل دخترم ..در حالیکه عسل کاملا با مادرش ارتباط داشت ..

در پست بعدی باز دو بار آن شخص نظر خصوصی برای بهار گذاشته بود .. در صورتیکه  اگر عسل بود .. دیگر نیازی به دادن پیغام نداشت ..و از طرف دیگر بهار باید مقابله به مثل میکرد .. یعنی برای عسل پیغام میگذاشت ، که چنین کاری صورت نگرفته بود ..رفتار بهار نشان از ورود شخصی دیگر به زندگیش میداد ..از طرفی دوستی فاسد داشت بنام لیلا ..

لیلا دوستش ، با اینکه شوهر داشت .. و زندگیش در رفاه بود،  دارای دوستان پسر بود .. و معتقد بود که زنان شوهردار باید چند دوست پسر هم داشته باشند ..بهار در پست یکی به آخر و بلاگش از شخصی شکایت میکرد که با زندگی او بازی کرده ....

من تعجب کردم وپنداشتم بهار با من است ، و از بهار در این رابطه پرسیدم(  نظر خصوصی او در زیر آمده ) ..او شخص ثالثی را مخاطب خود میدانست ..

این شخص چطور به زندگیش وارد شد ؟

کی بود ؟

وتا چه اندازه در زندگی خصوصی او نقش داشت ؟

متاسفانه بهار با پاک کردن سه وبلاگ ..آثار جرم را ازبین میبرد و بدون دفاع مرا ترک میکند ..

اگر او مظلوم بود ،  و محق .. باید می ایستاد و از شرافت خود دفاع میکرد .. من به پای عشق او ایستادم ..

اما مسئله پای آبرو ست .. روزی تاریخ نویسان ، خبرنگاران و کارشناسان،  برگ به برگ این پرونده را برسی و تحلیل میکنند .. و بهار این مسئله را میدانست ..

از طرفی پدر و ماد بهار و تنی چند از بستگاه نزدیکش از استادان دانشگاه و یا رئیس دانشگاه هستند ، و از قشر فرهیخته .. کافیست دست رد برسینه بهار بزنم .. آنگاه آبروی همه شان میرود ..چون در آینده مطبوعات ناچارند ،  و یا اصرار دارند این داستان عشقی را منتشر کنند .. و چون آنزمان قانون آزادی قلم حاکم خواهد بود ..دهان من بسته است ..

مگر آنکه من با بهار ازدواج کنم ..که در آنصورت باید بگویم اشتباهی شده .. اما بادلم و این خیانت چه کنم ؟

شما بگوئید تکلیف من با بهار چیست که با احساسم  .. عشق پاکم و آبرویم بازی کرده ..؟

آیا کسی هست که در قلبم جای بهار را بگیرد ؟

آیا کسی هست که قلب زخمی مرا مرحمی باشد ؟

 

میدانم که بهار این وبلاگ را میخواند ..من از بهار میخواهم از خودش دفاع کند .. از آبروی پدر و مادرش ..

از آبروی فرزندانش ..و همچنین آبروی من ..

 

 

 

 

 

یکشنبه 9 دی1386 ساعت: 14:14

توسط:بهار

سلام

هميشه گفتم بازم ميگم..اثبات حقانيت شما ..

بهم حق بديد بعد از اين همه نامردي..برام مهم باشه

منظور بلاگم هم صرفا يك نفره..اونم شما نيستيد

شما كه به من بدي نكرديد..لااقل تا حالا


من هم براي موفقيت شما دعا ميكنم..برام مهمه اخر اين داستان

من كه بدجور باختم..همينكه شما براي مردم كاري بكنيد من هم خوشحال ميشم

در پناه حق

وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

 

هدیه 9

 
 
 
 
 
سخنی با بهار

 

بهار .. روزی باید در مقابلم بایستی و پاسخ گوی سوالم باشی ..و من ترجیح میدهم اینجا پاسخ دهی..

تادر اینده  عسل و عرفان در اجتماع سر بزیر نباشند .

.میفهمی که  من چی گفتم ..

 

کسیکه امروز از خودش نتواند دفاع کند ..فردا بدرد من و ملتم نمیخورد ..

واگر آینده نگر باشی .. خواهی فهمید که برای حفظ آبرویت ناچاری با چشم گریان در مقابلم بایستی ..

و طلب عفو کنی ..

ناچاری بهار ..

ناچار ..

 

              

 

اخبار وبلاگ :

از اینکه فرشته ی جهنمی وبلاگش را پاک کرده متاسفم .

فقط برای مهتاب ،عسل،بغض بهار, آقای یلدا وعلی شعر خواهم گفت .. مابقی منهای دعوت کنندگان جدید تشریف ببرند جلو ..چون کسی که عشق را می شناسد ..خدارا می شناسد وفقط از خدا می ترسد ..نه بنده خدا ..

دلیلش را میتوانید در تفاوت نظر در دوپست 12و11 بجوئید ..

 

 

 

              

 

 

این شعر درکامنت  وبلاگ اشتراکی من وبهار بود.

 

 که به احتمال زیاد از بهار است ..

 

 

 

 

 

با نعره تفنگ

معراج یک فشنگ

آغاز می شود

هرقصه ای درست

از انتهای آن

آغاز می شود

وحشی ترین سکوت

با کمترین صدا

نابود می شود

زیبای خفته را

یک بوسه نسیم

بیدار می کند

پرواز یک حباب

از روی سطح آب

آغاز خودکشی است

معبود آدمی

تنهابه دست او

مصلوب می شود

 

 

 

                 

 

 

 

شعر برای بهار گفته شد

 

 

 

 

 

بهارم گریز پا مباش ..

 

آنگاه که در کوچه پس کوچه های دلم حیران بودم ..

تو را دیدم که پرشکوه امدی ..

آمدی تا دل خسته مرا مرحمی بخشی ..

و من ..

که با همه بی اعتماد بودم ..

آخر ..

در پشت من دیگر جایی برای تازیانه نیست ..

چون  بر پوست کرگدن هم طعنه میزند ..

دیگر برایم فرقی نمیکند چه کسی دشنه بر پشتم می نشاند..

چون سالهاست با درد رفیقم ..

و مرگ را چه شیرین دوست دارم ..

اما وقتی تو آمدی ..

گویی عطر گلهای بهاری هم امدند ..

تا با رایحه ی دل انگیزشان بر من منت گذارند ..

ولیکن من ..

آخر باورش مشکل است ..

در مردابی که بوی تعفنش سالهاست مرا می آزارد ..

لاله ای خوش بو !!

و من چه امید وار تو را نگریستم ..

چون امید از باورها ی من گریخت بود  ..

تا رنج را برایم جا گذارد..

و حال که تو آمدی ..

آیا بامن همراه خواهی شد ..

آیا غمهایم را در دریای محبتت غسل میدهی ..

اگر چنین است ..

برایم آغوش بگشای ..

عاشقی در راه است ..

تا ترانه ی دیگری از عشق بخواند ..

 

ترانه ای که ملل را به وجد در خواهد آورد ..

 

 

 

         

 

 

 

شعر برای بهار گفته شد

 

 

 

 

 

دیگر توانی برایم نمانده ..


آخرین گام هایم را بزحمت بروی کویردلم برزمین می کشم ..


وچه سوخته است این کویر ...


وچه تنهاست محمد ..


شاید در آن دوردستها ..


آنجا که آسمان از زمین بوسه میروباید ..


بهاری کویردلم را نوید عشق دهد..


امازهی تاسف ..


همواره این سرابهاهستند که میخواهند یاورم باشند ..


وباز هم سلانه سلانه میروم ..


تا شاید بهار...


شادیم را دوچندان کند ..


اما نه ..


بهار هم از من میگریزد ..


تابر بام خیال افسانه عشق رابنویسد ..


وچه سوخته ام ..من ..


میخواهم بگریزم ..


میخواهم دمی باخود خلوت کنم ..


اما صدای وجدان در گوشم زمزمه میکند ...


مگر تو همواره تنها نبودی ..


تادر رویاهایت خزانی را بهار کنی ..


اینک بهار خسته از گریز درمقابل توست ..


لب بگشا وبگو ..


بگو ...


با آخرین رمق ناله سرمیدهم ..


که برایم فریاد است ..


بهارمن ..


آیا خزانم را با شقایقهای عشق سرشار میسازی ..؟


تادر کوید دلم گلهای امید سر براوند ..


هرچند که میدانم باز هم سراب پاسخ خواهند داد ..


تا گامهایم را بیشتر براین کویر سوخته بکشم ..


و چه مظلوم است محمد..

 

 

 

     

 

 

 

این شعر برای مهتاب عزیز گفته شد

 

وبلاگ:  بهار خزان

 

نام شعر :  یک روز خواهی آمد..

 

 

 

 

 

                                

 

 

یک روز خواهی آمد..

آنروز ..

خورشید غروب نخواهد کرد ..

و انتظار تو برای دیدن ستارگاه بی ثمر خواهد بود ..

یکروزخواهی آمد ..

آنروز ..

از حصاریکه در آن اندیشه ام زندانی توست ..

عبور خواهی کرد ..

سد ذهنم را می شکنی ...

دلم را به اسیری گرفتار میکنی ..

تا برآسمان عشقم ..

مهتاب باشی ..

اری .. یک روزخواهی آمد ..

تا عاشقانه عشق را بمن هدیه دهی ..

برایم از فردا خواهی گفت..

برایم از چیدن ستارگان دم میزنی ..

و سعی میکنی مرا از تنهایی خود جداکرده ..

و به دنیای خود ببری ..

اما.. من ..

باچشمانی باز...

ولی اشکبار ...

تورا می نگرم ..

تو را ..

تو برایم از بارش برف میگویی ..

از عطر شکوفه ها ..

از طلوعی دوباره ..


اما من مات وبی حالت تو را مینگرم ..

تو را ..


آری آنروز...

زبانم با لکنت به رقص عشق پرداخته اند ...

و تو نمیتوانی از نگاهم ترانه ی عشق را بشنوی ..

چگونه میتوان صدای سایه را شنید ..؟

و چگونه میتوان در دنیای سکوت ترانه سرداد ..

آری ..

آنروز سر به زیر انداخته و با سر انگشت پا ..

بر روی زمین کلمه ی عشق را نویسم ..

شکوه از جدایی میکنم ..

و لی آنگاه که سر بلند میکنم ..

میتوانی به حلقه های اشکی که مژه هایم را نمناک کرده بنگر ی..

و در آن آینه بخوانی ..

که چنین نقش بسته ..

مهتاب شب تار من ..

بهار بی خزان من باش ..

 

 

 

 

 

 

 

http://bahar16.blogfa.com  

 

                           مراجعه کنید به این ،   وبلاک جانبی ، ادامه مطلب را حتما بخوانید

 

                                                    تا به اهمیت موضوع پی ببرید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 5:13  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

بنام خالق عشق

 

این وبلاگ هر سه روز یکبار آپ میشود ..

 

هدیه 12

 

عشق و .. حق

 

 

 

 

 

تازم به یاداوریست کلیه ی ماجراهای موردبحث حقیقی بوده و برای اثبات موضوع و قابل هضم بودن...

 سه وبلاگ جانبی  بعد از این مدارک وبلاگ عاشقانه بهار و عاشق ناشناس را اسکورت خواهند کرد ..

تا شما شاهدی بر بزرگترین رویداد تاریخی عاشقانه باشید ، که در صورت وصل منجر به برقراری صلحی جهانشمول خواهد شد ..

پس بدقت وبلاگهای معرفی شده را بخوانید .. وبه دیگران معرفی کنید ..

یاعلی

عاشق ناشناس

 

 

 

 

 

 

ادامه مطالب گذشته ..

 

 

                          

 

 

با عرض  معذرت از دوستانم بخاطر دیر آپ کردنم .. اول اینکه خودتان شاهدید من نمیتوانم تا مدتی حوصله داشته باشم  .. آخر دلم گرفته .. واز دلی گرفته ..چشمانی نمناک .. و .. آه ...

آری.. عزیزان..

با دلی گرفته  نمیتوان از دل گفت ..چون اندیشه های انسان به بیراهه میرود ..تا بر تابوت عشقی که مرگ را در بیراهه در آغوش کشیده  گریه کند .. اما گویی بغضم ..کینه ام ..و تمام احساسم .. در دستانم به جنبش در می آیند ..تا با برگرفتن  قلم .. بر کاغذ سفید وبی احساس بنویسد ..

آری قلم میخواهد کاغذ سفید را از بیداد سیاه گرداند تا با اشک چشم غسل داده  ..و بر تابوت عشق از دست رفته مرثیه سرایی کند ..

اما زهی تاسف ..  که خرد انسانی در کرسی قضاوت باید قرار گیرد ..و فتوای حق دهد ..

و برایم مهم نیست دیگران چه میگوینند .. ولیکن.. این مهم است که خداوند ..و خالق عشق راضی و خوشنود باشند .. چون حکمت او را من نمیدانم .. اما .. ایمان دارم که او جز صلاحم را نمیخواهد .. زیرا من بر خلاف صلاح او نمیروم ..

من از قانون دم نمیزنم ..چون قانون سازیست دلنواز همانند چنگ ، در دست ارباب ..که صدای دلنوازی برایش دارد و همواره با نواختنش .. مرا برقص مرگ وا میدارد ..تا فرهنگ مرا هم به لجن کشد .. اما زخم تازیانه قانون را میشناسم چون همواره برپشتم خود نمایی میکند،  و نشان از قامت خمیده ی من دارد ..

 

من از حق دم میزنم .. و قضاوت در چهار چوب حق .. شناخت منطق .. محیط ..و نسبت رشد آگاهی و فرهنگ را می طلبد ..

از شما می پرسم .. آیا مجازات یک سادیسمی چماقدار  که برای ایجاد وحشت و جنایت بنفع ارباب دست کسی را قطع میکند،  با دکتری که برای نجات کسی ، دست چرکین و فاسد او را برای نجاتش قطع میکند یکیست ..؟

یکی را باید مجازات کرد و دیگری را تشویق ..

اما قانون ارباب براحتی جای این دو گزینه را عوض میکند .. چون ارباب برایش حق مهم نیست ..

بلکه صدای ساز دلنوازش مهم است ..که میتواند بر صدای سکه هایی که در حسابش انباشته میشود بیافزاید ..

 

از این رو ..

من از خدا میخوام هیچ وقت مرا در کرسی قضاوت قرار ندهد  ..اما اگر چنین کرد ، مرا  از چهار چوب حق خارج نکند ..  و حق نیز نمیتواند عدالت باشد ..اما بر قرار کننده ی عدالت است ..

چون اگر عشق من به بهار باعث شود از تعهدی که بعنوان یک نظامی به یک ملت داده ام درباب حفاظت از جان و مال و ناموس شان قصور کنم ..باید بگویم باید از عشق بگذرم ..و این عدالت نیست .. اما حق است ..چون نسبت به ملتی تعهد دارم .. و بهار ماموری بود از طرف خدا تا مرا امتحان کند ..

ولی این هم برایم نمیتواند اصل باشد .. چون خداوند در قرآن میفرماید : ما سرنوشت کسی را عوض نمیکنیم مگر بدست خودش ..در اصل او درست می گوید ..و راه سومی هم باید وجود داشته باشد .. زیرا خداوند مرا از قدرت درک و معرفت خود سرشار کرد تا خود رقم زننده ی سرنوشتم باشم ..اما از چهار چوب حق خارج نشوم ..من نیز بعنوان یک نظامی و استراتژیست ..می باید بهترین راه را انتخاب کنم ..در غیر این صورت ..نانی که به عنوان یک نظامی و سلول دفاعی پیکر ملتم بر سفره ام میگذارم حرام است ..

و من آموخته ام ..همانند سرداران کیلویی ارتش و سپاه ، آشغال و حرام خوار نباشم .. و معتقدم ..

 

یک نظامی گرش ضعیف بود ..از طویله ای خر بهتر است ..

 

 

 

 

 

نکته :

لازم به یاداوریست که بهار در شرایط ویژه ای قرار دارد ..وتنها کسیست که میتواند مرا در رسیدن به آرمان بلندم ..که برقراری صلح جهانیست یاری دهد .. برای اینکه بدانید مسئله تا چه حد نادر و ویژه است ..مبادرت به ایجاد وبلاگهای جانبی کردم واز همراهان میخواهم برای درک اهمیت این عشق امنیتی به خواندن وبلاگهایی که بمرور معرفی میشود اقدام کنند .. تا بر حیرت وشناختشان افزوده شود

 و موضع این عشق افسانه ای قابل هضم گردد..

 

حتما این وبلاگ را بخوانید ونظر دهید :    http://asal-75.blogfa.com/

 

 

یاعلی

 

 

 

 

 

 

اخبار عاشقانه من وبهار

 

بهار با دست وپاچگی مبادرت به بستن سه وبلاگ نمود ..یکی از این وبلاگها از آن دخترش عسل بود .

من سریع هر سه آدرس را به نفع خود اشغال کردم ..چون بهترین سنگر برای مخاطب قرار دادن دوستان و تفهیم حقیقت به عسل بود که برایم بسیار عزیز است .. وتریبونی برای همه ما ..

وبلاگ عسل مورد بهره برداری قرار گرفت که میتوانید یکی از مقالات بین المللی حقیر را ملاحظه فرما ئید .

.. این مقاله همراه با مدارک تمدن بشری به 33 سفارتخانه ..مطبوعات .. یونسکو ..واتیکان .. حوزه های علمیه ..و..و. ابلاغ شده و باج های کلانی به دولتها و مطبوعات خارجی پرداخت شده تا از انتشار آن جلوگیری شود .. و خونهایی نیز در این رابطه  بزمین ریخته شده است ..

 

 

 

آدرس :      http://asal-75.blogfa.com/

 

 

 

 

عطر آگین کنیم وبلاگ را با خاطرات گذشته بهار و من ..

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت: 16:49

توسط:بهار

مامورت=ماموریت

نمی دونم چی بگم ..کاش قلب ادما در داشت ..اونوقت درشو باز می کردم تا شما همه چیز رو ببینی.

تمام حرفهایی که بلدم و سالهاست تو صندوقچه ی سینه م خاک خورده الان مناسب شما نیست

میدونم با گفتنش روز و شب از دستمون میره

بهم گفتید من کسی نیستم که بتونم زحمات سالهای متمادی رنج شما رو از بین ببرم

به خودم ننازم

به خودم نمی نازم ..

 

می ترسم که من مامور امتحان شما باشم و به خاطر علاقه ی قلبیم بهتون پروا میکنم از گفتن حرفام .

حرفایی که اگر روزی مجاز باشم از گفتنش دریغ نمی کنم ..

 

چون ایمان دارم سرباز حقید .

باز هم میگم 100% این داستان به دست شماست و کاری که می خواهید انجام بدید.
پس انتظار و باز هم انتظار..



وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

اگر بگویی...

 

دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت: 16:41

توسط:بهار

من نمی خواهم بانی بی ابرویی شما در درگاه خدا باشم.

با اینکه غرق نیازم...

اما مجالی برای تامل باقیست

همه چیز بستگی به شما و مامورت شما داد.

همه چیز ...پس باز هم میگم پیروز باشید.

 

وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

اگر بگویی...

 

دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت: 15:4

توسط:بهار

زمان را به امید اینده سپری میکنم.

که امیدوارم مال ما باشد و اگر نباشد

جسمم راپاک نگه میدارم تادر قیامت روسیاه نباشم

پس به انتظار مینشینم انچه برایم وعده دای.

خدا پشت و پناهت

 

وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

 

 

 

 

 

 

** اشعار اهدایی به دوستان **

 

 

(براساس پست وبلاگشان سروده شده )

 

( تذکر ..بعلت کمبود وقت.. هدایا به نوبت تقدیم و منتشر میشود و لطفا بعد از گذاشته شدن هدیه درنظرات  وبلاگتان خودتان پیگیر انتشار در پست های بعدی این وبلاگ باشید ... با تشکر عاشق ناشناس )

 

 

 

 

هدیه      :  عسل شیرینم

 

نام وبلاگ : اشک بی کسی

 

آدرس      :   http://asal20iran.blogfa.com/

 

نام شعر  :  پیک خیانت

 

 

 

 

 



ای نسیم شرمت باد ..

تو پیک خیانتی بودی ..

که باورش هنوز هم برایم ممکن نیست ..

و من..

که ناباورانه به سوگ دل شکسته ام نشستم ..

آخر چگونه میتوان باور کرد...

 

 

 منتظر روئیدن شقایق امیدی باشی ..

و آنگاه ..

خیانتی  در مقابلت قد علم کند ..

هنوز هم زیر خاکستر ذهنم ..

آتش عشقی سوزان زبانه میکشد ..

که با ارمغان نفرت از سوی نسیم ..

میخواهد تنهایی و بی کسی را در آغوشم اندازد ..

و نفرینی که از پس ناله ام بر می خیزد ..

میروند تا سوار بر دوش امواج..

حکایت این نامردمی را به غایت ببرند ..

و هنوز هم در حیرتم ..

که چگونه به ریسمان زندگی چنگ زده ام ..

عاشقی که ریشه هایش هم سوخته ..

تا خاکستر نشین باشد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

هدیه      :  مهتاب عزیزم

 

نام وبلاگ : بهار بی خزان

 

آدرس      : http://www.shamim1382.blogfa.com/

 

نام شعر  :   مهتاب شب تارم شدی ..

 

 

 

 

 

 

 

مهتاب من ..

آنگاه که ..

 

آسمان با تمام عظمتش..

بر سرم چادر سیاهی کشید ..

تا در تار ترین شب سیاه ، با نفرت و غم تنها بمانم ..

مهتاب شب تارم شدی ..

و با نگاهی به بلندای احساس ..

امید روئیدن گل سرخ را بشارت دادی ..

آری مهتاب من ..

تو میتوانی سراب کویر دلم را ..

هدیه ی ، عشق ارزانی کنی ..

چون نجوایی از پس فردا می شنوم ..

که میگوید:

 

 مهتاب شب تار تو ..

میتواند با اولین نگاهش ..

ستارگان را گلچین کند ..

تا برای مادرم زمین ..

گوشواره های زیبایی بسازد ..

که از آن آویزه ها ..

قطرات شبنم بهاری ..

کویر دل عاشق ناشناسی را آبیاری میکنند ..

و گل سرخی ، که از آن سوخته دل میروید ..

هدیه ای از محبت خواهد بود ..

وگلبرگهایش ..

فرشی ..

که نقش دوست داشتن را ..

جلوگاه پرتوی مهتاب خواهند کرد..

 

 

 

 

 

 

 

 

هدیه      :  سحر مهربانم

 

نام وبلاگ :  اینجا خلوتگاه من است

 

آدرس      :  http://delemankheylitanhast.blogfa.com/

 

نام شعر  :  سحر بیداریم ..

 

 

 

 

 

 

سحر بیداریم ..

آنگاه که از از پس تاریکی ..

سپیده ی عشق را بجانم بخشیدی ..

نمیدانستی دلم سخت فراموشت میکند ..


بدام انداختن دلم ..

و رها نشدن از بند آن ..

چه با شکوه بود آنروز ..

تکرار نجوای عاشقانه ی ما ..

لذت بردن از شفق عشق تو ..

و معناشدن در بیکرانه های عشق ..

در آغوش من زمزمه کن ..

تا تنهایی راخجالت زده کنیم ..

و با من بمان ..

تا در صبحی صادق شناور بمانیم ..

بگذار از ستارگان این سحر ..

سینه زیزی برایت بسازم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هدیه      :  زهرای آسمان آبیم

 

نام وبلاگ :   اتاق آبی

 

آدرس      :   http://www.blueroom.blogfa.com/

 

نام شعر  :  عبور از اتاق آبی

 

 

 

 

 

 

زهرای من ..

با عبور از اتاق آبی ..

از پشت پنجره ی بخار گرفته اش به تو مینگرم ..

برف می بارد ..

و تو باشکوهی هرچه تمامتر طبیعت را در آغوش کشیده ای ..

شکوفه های آسمانی رحمت بر پیکرت می بارند ..

تا تحسین کنند زهرای زیبای مرا ..

گویی هستی با تو معنا می یابد ..

چون بارش شکوفه های آسمانی ..

تداعی گر ونوس زیبایی من ..

و رحمتگر نعمت الهیست ..

میدانم دلت گرم است ..

گرمایی که با عشق هم آغوش شده ..

و تبش هایی از محبت ..

که لبهای زیبایت را باز میکند ..

تا لبخند زیباتری را به زمین هدیه کنی ..

و چه زیباتر...

که زمین هم نفس میکشد ..

و به خود میبالد..

که زهرای من...

خرامان در آغوش او عشق را تجربه میکند ..

این بار بر بخار پنجره ...

نقش دل را می کشم ..

تا با امید دیگری به تو بنگرم ..

و ترانه دوست داشتن بخوانم ..

اما این بار از روزنه دل ..

خدا را می بینم ..

که میرود تا بابیدار کردن گلستانها ..

خبر رسیدن بهاری دوباره را بشارت دهد ..

رقص پروانه ها..

 

 در دل طبیعتی دلربا ..

نجوای عاشق . زیر گوش معشوق ..

نغمه مرغان عشق ..

و قاصدکانی که بر نسیم سوارند ..

تا با گرده افشانی عشق زهرای من ..

تمامی گلستانها را بار ور کنند ..

و گلهای سرخ و صورتی ..

که سر بر آسمان بسایند ..

و با خالق عشق اینچنین گویند ..

گردش ایام و..

عشق و..

من و زهرا . بهانه ایم ..

تا نام زیبای تو را زمزمه کنیم ..

و برای تو رقص عشق نمائیم ..

 

 

 

 

 

 

هدیه      :  فائضه ی  درس خوانم

 

نام وبلاگ :   دختر .....

 

آدرس      :   http://icegirl9021.blogfa.com

 

نام شعر  : لذتی دیگر

 

 

 

 

 

 

 

آنگاه که بعد از هفته ای تلاش ..

نمرات بیست را ردیف میکنم ..

آسمان با بارش شکوفه هایش ..

بمن تبریک میگوید ..

ومن که با فراغ بال ..

پر میگشایم...

تا دمی را کودکانه با طبیعت باشم ..

وچه زیبا دغدغه هایم را فراموش میکنم ..

تا باپرتاب گلوله های برفی ..

لذت دیگری را تجربه کنم ..

 

 

 

 

 

 

هدیه      :  الهه نازنینم

 

نام وبلاگ :   ووروجک

 

 

آدرس      :   http://samilson.blogfa.com/

 

نام شعر  :  یاد ثو ..

 

 

 

 

الهه عشقم ..

امشب با دلم از تو میگویم ..

تا آشفتگی دیدارت را ..

به ستاره صبح گاهی برسانم ..

آخر تو می روی ..

واین رایحه ی دلانگیز توست ..

که بر فراز فرداهای من ..

شاهدی بر شبنم مژگان نازکم باشند ..

به یاد می آورم ..

نفوذ افسونگر نگاهت را ..

که گرمای عشق بجانم ریخت ..

و دستان گرمت ..

که نوازشگر احساسم بود ..

آری ..

فراموش نمیکنم ..

نفس گرم عشق را ..

که در میان آبشار بلند گیسوانت ..

به اسارت دل تبدارم نشستند ..

وامروز که تو میروی ..

سایه ها می آیند ..

تا چادر سیاه شب باشند ..

و نرم نرمک خدای تیره غم ..

آیه های سیاه جدایی را ..

بردل زخمدارم نقش میکند ..

تا خاطرات بودنت را ..

برای شبی دیگر حکایت کنند ..

و چه زیبا خواهد بود..

دیدن وروجک تنهایی ام ..

 

که برایم بوسه ای میفرستد ..

 

 

 

 

 

 

از دیگر دوستانی که هنوز هدیه دریافت نکردند معذرت میخوام . .. به چشم ..مثل نیلوفر جان ..علی جان  و.. و..

 

قبول باید کرد که گفتن شعر نیاز به یه حال دیگه ای داره ..

 

که الان من یه کمی فکرم پریشانه باید ببخشید و منو عفو کنید..

 

 

 

عاشق ناشناس

 

ناشناسی که از هر شناسی آشناتر است

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:41  توسط عاشق ناشناس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

محبوب من ...

میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

و میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

آری ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...





نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
پیوندها
فرشته ی بهشتی (جهنمی سابق )
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...( کوچولوی نازم )
عاشقانه های من برای تو ( بهار خزان)
خلوت دل (بهار عزیز )
بغض بهار ( بهار عزیز )
شبنم بهار ( زری عزیز )
الهه عشق ( الهه عزیز )
برای عشق ( ناصر عزیز)
بهار پاییزی (ماه بانوی عزیزم )
حرفهایی که نگفتم ( بهار عزیزم )
دوباره می سازمت وطن ( بهار عزیزم )
کهکشان آرزو ( سمیرای گلم )
ای که دور از من و در قلب منی (ناز گل مهربانم )
عسل.مامان.خدا (عسل گلم )
عاشق تنها ( عاشق )
روز های خاکستری نل (بهار .. نل )
نیلوفرانه ( نیلوفر عزیز )
کویر یخ ( بهار عزیز )
بهار بی خزان ( مهتاب عزیزم )
این ادم بزرگها ( سارا گلم )
عشق ( وحید عزیزم )
نفرت ( خاطره عزیزم )
عشق شاه پرک ( محسن خان )
بیا بامن قدم بزن .. ( ویدا جان )
آسمان عشق ( مهر ناز عزیزم )
پیر مرد تنها
هستی عشق ستاره عشق
تورا می سپارم به مینای مهتاب ....شقایق عزیز
دخترمرده دوباره برگشت ( سایه عزیزم )
از جنس آسمان ( معصومه جان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


mms://a600.l3944034599.c39440.g.lm.akamaistream.net/D/600/39440/v0001/reflector:34599?BBC-UID=74daa5f51c63358bea88c991c1bce6bcb003f6ba9050218454cf3446432a69fa&SSO2-UID=