![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
این وبلاگ هر روز آپ میشود
همراه با ویژه نامه
با عرض تبریک عید سعید قربان
کمی هم عاشقانه بخندیم
عروس فراری
بابا من شوهر نمیخوام !!
راست میگی خودتو نشون بده ..
آخیش خستگی از تنم در رفت ..
کدوم بی پدری خاک میریزه ...
خنده دار تر از منم دیدید ..؟؟ چی بگم به شما بزرگترا که حق منم پامال میکنید ..
هنوز هم برای دیدن لبخند هایت بی قرارم ..
بهار من ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:6 توسط عاشق ناشناس |
|
|
این وبلاگ هر روز آپ میشود
این شعر هدیه شده به آذر میم آدرس وبلاگ
http://www.azarmim.blogfa.com/
با قلم طرحی از سیمای اندیشه ات میکشم
آخر ..چگونه بگویم .. بهارم... بهار عشق و آزادی بود ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:48 توسط عاشق ناشناس |
|
|
این وبلاگ هر روز آپ میشود
به یاد ندارم .. که با دنیای مرموز ما بیگانه است ..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:29 توسط عاشق ناشناس |
|
|
آری فرشته ی دنیای خیالم .. بی تو رفتن .. چه عذابی خواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:8 توسط عاشق ناشناس |
|
|
ای شب.... ای عروس سیاه پوش آسمان... که به هر تار گیسویت ستاره بسته ای.... وبه گردن خوش ترا شت ماه را آویخته ای ... دوستت دارم ... آنزمان که باسکوتت برای مردم این شهر شلوغ... لالایی میخوانی... تا دور از تما می غم ها دمی بیارا مند .. ....آری دوستتدارم .. چون درآنزمان مرا در خلوت تنهایی خود غوطه ور می سازی... تا حس شاعرانه ام برانگیخته شود ... و قلم بدست بگیرم ... و بر کاغذ سفید بی احساس از لبخند گل محمدی... و فردایی پر از امید که در آن گام خواهم گذاشت بنویسم .. میدانی .... درپس شب .. بهارم در راه است .. .و من... منتظر...... تا با او فردا را تجربه کنم ....
نظری خصوصی از بهار عزیزم
توسط:بهار خدایا چقدر تنهام .. چقدر دلم گرفته .. انگار به اندازه تمام این سالها دلم اکنون چون تو همیشه با انهایی .. هر وقت دلم از همه می شکند ... تنها پناهی که برایم می ماند تویی ... ای پناه پی پناهان .. و با تو خلوت می کنم .. ای مهربانترین مهربانان... هر وقت که دلم از همه می گیرد و هیچ پناهی برایم نمی ماند ... تنها و تنها حرف زدن با توست که ارامشی عجیب به من می دهد . ای کاش می شد تمام بندگانت فقط مواقع سختی و غم سراغ تو نیایند .. کاش همه ما بندگانت در تمام لحظات با یاد تو باشیم معبود من - هر گاه که غم با کوله باری از حسرت با طبل بی رحمی بر کلبه حقیرانه ام می کوبد .. در به رویش می گشایم تا شاید همدمی شود برای من در این لحظه های تنهایی و خستگی .. نمی دانم .. نمی دانم چرا اینگونه ام من ... دیگر با قهقه کودک شیرین زبان شاد نمی شوم .. چه بی رحمانه !! زیر سیل اشکش .. و با بی رحمی تمام اسمش را احساس می گذاریم بی انکه متوجه سکوت دردناکش بشویم .. و لای دفتری می گزاریم که خاطره شود . باز دم از احساس می زنیم ... |
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:56 توسط عاشق ناشناس |
|
||||||||||||
|
توضیحی درباب بهار عزیزم .. امید وارم متن زیر بتونه گوشه ای از کنجکاویاتو پر کنه لطفا بیشتر از من نخواه بدونی .. بعد انشالله عزیزان من .. خدا می خواسته که این حقیر از دو زاویه به یک رویداد تاریخی الهی و دنیوی نگاه کنم .. در جریان ماجرایی هستم که باورش برای شما سخته .. و نیاز به توضیح و نشان داده مدارکی داره که با عث برانگیخته شدن سوالات بسیاری خواهد شد.. و من بعلت ( محفوظ بماند ) معذورم .. ولی برای نسل آینده باید ثابت میشد که این رویداد برنامه ریزی شده و یا بافته شده نیست ... وبلاگهای قبلی فیلتر شده ..اما سعی میکنم .. در آینده نزدیک پرده از گوشه های آن بردارم .. ماجرای بهار بسیار پیچیده است .بهار صاحب دو فرزند میباشد .. اما اسیر است .. اسارتی از نوع دیگر .. شرطی که برای رهایی او ورسیدن من به او ست .. منجر به آمدن آزادی این ملت از بند و در نهایت به صلحی جهانشمول میگردد .. که موضوع در پرونده امنیتی آخرین گام ثبت است این حقیر هم باید ناشناس بمانم تا در موقع لزوم خود را معرفی کنم .. و زمان پیروزی نزدیک است ..
از این رو ایمان بهار وابسته به این پیروزیست .. متاسفم که نمیتوانم بیشتر بگویم .. اما بهار می تواند آرزوهای دست نیافتنی من هم باشد ... که از جمله نجات نسل آینده و بر قراری صلحی جهانشمول است .. در کل این عشق یک عشق الهیست ..و من عاشق بهارم یاعلی
نویسنده: بهار
شنبه 24 آذر1386 ساعت: 20:38
نمی دونم چی باید بگم ..
با دلی شکسته فقط دعا می کنم...
نه برای خودم.. برای خلقی ..
آری ..
که برای سگهایشان جشن تولد میگیرند ..
باران سپید بخت و اقبالم باش ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:13 توسط عاشق ناشناس |
|
|
این سوی زندگی من و تو هستیم .. و آن سوی دیگر سر نوشت !
به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟ جدال سختی در درونم بر پاست..
مرز خیال و واقعیت در درونم فرو ریخته..
دیگر نمی دانم خوابم یابیدار..
اری!
خواب گاهی بهترین درمان است برای درد ندانم..
خوابی سنگین
به اندازه ی اینجا تا ابد..
کاش در اغوش فرشتگان چشم باز کنم..
بهار ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:55 توسط عاشق ناشناس |
|
|
برگ آخر پرونده ای بنام آخرین گام بهارم گریه مکن..
عزیز دلم .. امروز بعد از نماز صبح ..غسل زیارت وجمعه کردم تا به مجلس برم.... اول قرآن رو باز کردم تا ببینم نظر خدا چیه .. سوره زمر آیه 41 اومد که خداوند فرموده : (ای رسول ) این کتاب الهی را ما به حق برای هدایت خلق بر تو فرستادیم .. اینک هرکه هدایت یافت نفع آن وهرکه به گمراهی شتافت زیان آن بر شخص اوست ....وتو ( پس از تبلیغ رسالت واتمام حجت ) دیگر وکیل خلق ونگهبان امت از قهر حق نخواهی بود .. وقتی داشتند دعای صبح جمعه رو میخوندند (( آقا... جاشو عوض کرده بود و آمده بو روبروی من نشسته بود و زول زده بود تو چشمام .. اما با یه نگاه خریدار ..اما تو دل من آشوب بود وبهش محل نذاشتم )) ..بالاخره بعد از دعا با یک یاعلی بلند شدم وبا شهامتی که نمیدونم از کجا پیداکرده بودم صف رو شکافتم رفتم جلوی حضرتشون ..اجازه فرمودند ومصافحه کردم .. بدنم میلرزید وگریه میکردم ..ایشان آرام بودند .. زبانم بند آمده بود ..فقط یک جمله تونستم بگم .. آقا برای ما دعا کن ..دیگه نفهمیدم چی شد .. فقط تو پارک شهر می گشتم وتا ساعتی گریه میکردم ..نمیدونم چی بگم ..نمیدونم ..
تکه کاغذی در آوردم واین متن رو نوشتم .. وقتی.. ستمگر تو را اسیر میکند .. وقتی.. ظلم تا اعماق وجودت رخنه میکند .. وقتی.. تیر جفا قلب تورا پاره پاره کرده ...
و امیدی جز خدا برایت نمی گذارد .. وقتی ..اشگهایت دیگر یارای شستن سیمایت را هم ندارند .. وقتی .. ظالم .. تمام راه ها را برویت بسته تا تکه تکه ات کند .. و در آخر .. وقتی زمین می خوری و جلاد پا را روی گلویت می گذاردتا آخرین رمق را از تو بگیرد .. از ایمانت کمک می گیری .. و با تمام توان فریاد می زنی خدایا کمک کن .. و با کمال تعجب می بینی خدا بالای سر توست .. اما با شمشیر برهنه ای قصد تو را دارد .. نا باورانه می خواهی حرفی بزنی ... اما خدا با لگدی دهانت را می دوزد .. و با صدای کر کننده ای میگوید .. باز هم باید امتحان بدهی !!! آن زمان چشمانت را می بندی .. و با خود میگویی چه کسی شیطان است .. من ... جلاد ... یا.. خدا ..
بله بهار من .. آن زمان خواهی دانست که خودت خدایی .. و باید دست روی پاهایت بگذاری و بلند شوی .. چون سرنوشت کسی عوض نخواهد شد ... مگر بدست خودش ..
بهارم .. تا آخر ذیحجه برای قولی که خدا داده صبر کن .. بعد از آن ایمان منهم همانند تو به باد میرود .. اما مایوس نشو .. ته دلم هنوز ایمانم خود نمایی میکند .. و فریاد میزند .. این شب سیاه .. به فجر صادق تبدیل خواهد شد .. اما من رو سیاه پیش تو .. حسب الامر شمشیر بر دوش میکشم ..
در روایات ومنابع اسلامی هم چنین آمده ..که میدهند .. اما نمیگیرند ... سپس . شعیب ( حق طلبان ) شمشیر بردوش میکشد ..تا آنکه حکومت به زمین میخورد .. در آخر.. نگاه های آقا ..با توجه به عوض کردن جایش و... جزء محارم بودنش ... نشان از خبر خوشی برای تو خواهد بود .. حضرتشان الحمدالله بشاش بودند ..وشماهم به آزادی خود میرسید . اما من سر تعهدم هستم ..و ناچارم این جادۀ سکوت را به تنهایی طی میکنم .. تا فرشته ی مرگ را در آغوش کشم .. اما همیشه .. و تازمان مرگ ...
عاشقانه دوستت خواهم داشت .. آری بهارم ... گاهی عشق وصل نیست .. اما این قرعه ی درد ناک اینبار بمن افتاد .. یا علی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:53 توسط عاشق ناشناس |
|
|
عزیزم بهار خزان من .. من نیامدم تاحامل مرگ توباشم .. مرا زندگی بنام .. بخدا خسته ام .. خسته از امتحان .. توهم خسته ای ..خسته تر از همیشه .. آیا میدانستی .. منفی در منفی مثبت است .. پس بمن تکیه کن تا مثبت باشیم .. میخواهم طلوع خورشید را در چشمان زیبایت ببینم .. میخواهم با تو به فردابرسم .. هرچند امتحان سخت است .. اما این امتحان را به کمک تو خواهم داد ... ومیدانم که هردو پیروزیم .. مرگ را در من جستجو نکن .. سالهاست که مرگ هم از من میگریزد .. گریختنی از نوع دیگر .. سالهاست که بیگانگی آموختم .. تا بهاری خزانم را بپوشاند .. چرا این بهار تو نباشی ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:47 توسط عاشق ناشناس |
|
|
خدایا در این ساعت آخر به تو پناه میبرم ...
و تورا واسطه قرار میدهم...
تا برایم مقدر کنی آنچه که اراده ی توست ..
مرا دریاب که جز تو کسی را ندارم ..
یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 7:8 توسط عاشق ناشناس |
|
|
پی نوشت
ظهور ... پس بهارم .. اشگهایت را پاک کن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:8 توسط عاشق ناشناس |
|
|
برای بهار عزیزم دلم گرفته بود برای دل تنگم این شعر رو گفتم ..
انشالله فردا در زندگی ما ثبت میشه واگر خدا بمن نگاه نکرد ..
یاعلی
در عشقی الهی بسوزیم ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:3 توسط عاشق ناشناس |
|
|
**هفت گام تا خدا ** (( گام هفتم .....))
آخرین گام ..
ای خالق کعبه ودل ..
محبوب من .. امشب شب جمعه است و شب عشق .. بگذار همه بدانند که معشوق من تویی .. بگذار سینه چاک کنم .. می خواهم رسوای عالم باشم .. می خواهم خون بگریم .. این آخرین گام است .. به جلالت قسم که دیگر طاقتم طاق شده .. که اگر نا امید برگردم .. مرگ را به سخریه میگیرم .. تا نزد تو آیم .. و به تو بگویم .. اگر بحشنده ترینی .. ظالم ترین هم هستی .. اما .. ایمانم بمن نهیب میزند .. که زبانت بریده باد ..!! خالقت رحیم ترین است ..
با ترازوی عدالتت مرا نسنج .. چون شرم دارم بگویم سیاه ترینم .. که تو خود آگاهتری از پریشانیم .. اما تویی توبه پذیر .. این ..تویی که ذغال را به الماسی مبدل میکنی .. امروز گدایی بدر خانه تو آمده واز تو میخواهد .. سیاهی رویم را بگیری .. و نورحق را بر آن بنشانی .. تا ولایت تو گیرم.. و برکنم این شب سیاه جهل را ..
سالهاست که بدنبال حق روانم .. آنزمانی که همه گریزان بودن از حقیقت وجود تو .. نورت را در وجود جماعت دیدم .. جماعتی که فکر تو داشتند ..
و ذکر تو می گفتند .. و مولایشان را در وجود تو خلاصه می شد .. مرا علم ...
تو آموختی .. مرا دانش ...
تو عنایت کردی .. و مرا قطره ای از دریای معرفت ...
کلامت ... و اسلامت ... تو چشاندی .. و آنگاه که در معرفت الله را حسین (ع) بازکرد .. حکم ولایت تودیدم ..
حکمی که در بین دستان نماد پدر آسمانیم بود .. و من .. گدایی که بر سجاده ی علی (ع) بودم.. نگین ولایتی ... و گدایی نفهم .. و چه مهربان به سویم گرفت اشارتی کرد .. و چه عاشقانه رفت .. شاهی که زخم خورد از برای گدایی .. و من.. که از کرده ی خود شرم داشتم ..
امروز که فرزندم نسل آینده .. معصوم نگاهم میکند .. و مظلومانه به مسلخ جاهلان میرود .. و شب از روز پیشی گرفته .. نزدتو می آیم .. تا ببخشی حکمت را .. و مرا سربازت کنی .. که همواره پاکان روزگار .. رسول و خلیفه ی تو بودند .. که این بار... بشکنی سننت را .. و به سیاه رو .. و سپید مویی ..
عزت بخشی .. که تو سننت شکن بزرگ هستی ..
عنایتی بر سربازت کن .. تا نگاه مریخیش بر ظالمین افتد .. و برکند این فساد و ظلم را ..
ببخش این نگین ولایت را .. بشکن این سننت را ..
بگذار بنشانم لبخند بر لب فرزند بشر .. بگذار مصلح جهان شوم ... تا ناجی بشر باشم .. که ناجی بزرگ تویی ..
و این نقشی بود .. در سناریو تمدن بشری.. که خود هزاران سال پیش نوشتی ... تا امت بشری گنج پنهانی را شاهد باشند .. که قدرت وعظمتش ... زمان راهم در می نوردد ..
این روسیاه را اذن فرود بر ظالمین ده .. که پادشاه زمین وآسمان تویی .. که این گدا .. گدای حقم .. و حق را برای خود نمی خواهم .. ای بزرگ مظهر خق وعدالت ..
یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:54 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بزرگترین ازمایش شجاعت روی زمین تحمل شکستبدون از دست دادن روحیه است... ( بهار )
مناجات از دلنوشته های بهار عزیزم
پروردگارا !!!!!!!با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه می برم.
عاشقانه تو رو می خوام و امید دارم که منو بی اجابت نخواهی گذاشت.
وجودم خسته از ازمونهای دشوار توست.
میگن صبر کوچیکت چهل ساله.
وای از روزی که تو بخوای صبوری کنی و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم دوام بیاریم..
خدای مهربونم خسته ام!
کی میتونه بفهمه پشت این چهره ی ارومم چی می گذره؟ غیر از خودت؟
من همونم؟؟؟؟؟؟؟
همون دختر شادی که یک لب داشت و هزار خنده..
که اتیش می سوزوند. شیطنت می کرد؟ نه! من خودم که هیچ ..شب و روزم رو هم گم کردم.
فقط اینو می دونم که در سخت ترین و مهم ترین جلسه ی ازمون تو
قرار گرفتم..
اره ..سخت ترینه چون که داری منو با عزیزام ..تکه های وجودم امتحان
می کنی؟
تو هم مثل یک معلم دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم.
از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری.
گله ای نیست تو رو به خاطر داشته ها و نداشته ها
و گرفته هات شکر...........
حتما حکمتی توی کارت بوده
خدای مهربونم تو رو تا ابد سپاس(بهار)
پاسخی که در کامنت بهار گذاشتم .. گویا بهار متوجه حضور من شده .. وچون به آخرین روزهای این درام الهی نزدیک شدیم .. دیگه گریزش مشگلی ندارد ..
نویسنده: چه فرقی میکنه اسممو بگم
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:33
صبرتو وعذابی که میکشی ..
بند بند وجودمو داره میلرزونه ..
ایمانتو از دست نده ..
خدا باتوست .. و تو با یاور خدا ....
هرچند که خدا به یاور نیازی نداره اما ..
بذار ایندفعه بالبخندش بما بگه تو این شرایط سخت دونفر بودند که بدامن اون چنگ انداختند ...
و فراموش نکردند که اون قادر مطلقه ..
اگر جمعه خدا نداد .. دیگه من روسیاهو نمیبینی ..
پس دعا کن بهار .. من ایمان دارم درست میشه ..
نویسنده: چه فرقی میکنه اسممو بگم
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:46
بهاری خواهم شد اما نه بدون بهار ..خدایا شکرت ..
خدایا منو اکه بازم بشکنی طاقتشو دارم .. اما طاقت شکستن عزیزمو ندارم .. به بزرگی خودت قسمت میدم .. نشکن ..
به عزیزترینم قسمت میدم نشکن .. این بار هم از از دریچه لطف وکرمت به این دو بی پناه نگاه کن .. نذار روسیاه بشم .. نکن ای خالق بزرگ .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:24 توسط عاشق ناشناس |
|
|
محبوب من .. امشب شب جمعه است و شب عشق .. بگذار همه بدانند که معشوق من تویی .. بگذار سینه چاک کنم .. می خواهم رسوای عالم باشم .. می خواهم خون بگریم .. اما چکنم .. که ... شناختم .. اما ... نشناختم ... و آنگاه که شناختم .. دیواری به بلندای آسمان میان من و تو فاصله انداخت .. آخر ... چگونه میتوان فاصله قلبی که از حرکت ایستاده... تاروحی که از غالب جسم گریخته اندازه گرفت ... آری ..
میگویند.. شاهان به گدایان قطره ای معرفت عنایت میکنند.. تا دنیایشان را به هرلحظه ندامت به آتش کشند .. پس.. من می خواهم تا دنیا دنیاست در آتش عشق تو بسوزم .. محبوب من ... تو میدانی که هزاران درد را برجانم تحمل کردم .. اما فراغ تو مرا دردجان کاهیست ... میدانم که می آیی.. و میدانی که بارویی سیاه می آیم.. پس توان آمدنم را عنایت کن .. که تو توان نا توانی ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 5:47 توسط عاشق ناشناس |
|
|
خدایا ..این روز فرخنده را به پیروزی حق علیه باطل پیوند هد .. که تو قادر مطلقی ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:59 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|