با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه می برم.

 

عاشقانه تو رو می خوام و امید دارم که منو بی اجابت نخواهی گذاشت.

 

وجودم خسته از ازمونهای دشوار توست.

 

میگن صبر کوچیکت چهل ساله.

 

وای از روزی که تو بخوای صبوری کنی و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم

دوام بیاریم..

 

خدای مهربونم خسته ام!

 

کی میتونه بفهمه پشت این چهره ی ارومم چی می گذره؟

غیر از خودت؟

 

من همونم؟؟؟؟؟؟؟

 

همون دختر شادی که یک لب داشت و هزار خنده..

 

که اتیش می سوزوند. شیطنت می کرد؟

نه! 

من خودم که هیچ ..شب و روزم رو هم گم کردم.

 

فقط اینو می دونم که در سخت ترین و مهم ترین جلسه ی ازمون تو

 

 قرار گرفتم..

 

اره ..سخت ترینه چون که داری منو با عزیزام ..تکه های وجودم امتحان

 

 می کنی؟

 

تو هم مثل یک معلم دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم.

 

از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری.

 

گله ای نیست تو رو به خاطر داشته ها و نداشته ها

 

و گرفته هات شکر...........

 

حتما حکمتی توی کارت بوده

 

خدای مهربونم تو رو تا ابد سپاس(بهار)

 

 

 

 

 

پاسخی که در کامنت بهار گذاشتم ..

گویا بهار متوجه حضور من شده ..

وچون به آخرین روزهای این درام الهی نزدیک شدیم .. دیگه گریزش مشگلی ندارد ..

 

نویسنده: چه فرقی میکنه اسممو بگم
 
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:33
 
صبرتو وعذابی که میکشی ..
 
بند بند وجودمو داره میلرزونه ..
 
 
ایمانتو از دست نده ..

خدا باتوست ..
 
و تو با یاور خدا ....
 
هرچند که خدا به یاور نیازی نداره اما ..
 
بذار ایندفعه بالبخندش بما بگه تو این شرایط سخت دونفر بودند که بدامن اون چنگ انداختند ...
 
و فراموش نکردند که اون قادر مطلقه ..

اگر جمعه خدا نداد ..
 
دیگه من روسیاهو نمیبینی ..

پس دعا کن بهار ..
 
من ایمان دارم درست میشه ..


 

نویسنده: چه فرقی میکنه اسممو بگم
 
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:46
 
بهاری خواهم شد اما نه بدون بهار ..خدایا شکرت ..

خدایا منو اکه بازم بشکنی طاقتشو دارم ..

اما طاقت شکستن عزیزمو ندارم ..
 
به بزرگی خودت قسمت میدم .. نشکن ..

به عزیزترینم قسمت میدم نشکن ..

این بار هم از از دریچه لطف وکرمت به این دو بی پناه نگاه کن ..

نذار روسیاه بشم ..

نکن ای خالق بزرگ ..