تبليغاتX
... ستاره ام در آسمان است ...
( پرونده ای بنام آخرین گام )
 

 

 

بهارم ...

گویی تاریکی همه جارا گرفته ..

تا نوید ظلمتی بی پایان را بشارت دهد ..

چون شب بر روز می تازد ..

و سکوتی کشنده ..

که مرگ انسانیت را رقم زده ..

و فرشتۀ مرگ ...

که بذر مرگ میکارد ..

تا آدمییت را غفلت زده نماید ..

و چه بی رنگند مرده های متحرکی که ..

در گوشه و کنار سرک میکشند ..

تا بر مرگ باورهای نسل آینده بخندند ..

که چه زشت گام بر میدارند ..

در چهره اشان جز شیطان چه میبینی ..

که شیطان نیز از کردارشان به حیرت است ..

چرا در خود فرونروم ..

و چرا به خدا نگویم که چه میکشم ..

و چگونه باورهایم را به سخریه گرفته ام..

اما... نه ..

صدایی از درونم فریاد میزند ..

که ریشه در درخت تناور امیدو ایمانم دارند ..

که میگوید :

بهارعزیزم ..

در پس سیاهی شب ...

سوار سپیده در راه است ..

تا باروشنایی اش بسوزاند این شب سیاه را ..

تا ببینی لبخند زیبای نسل آینده را ..

تا شکوفا شوی در گلستان محمدی ..

و ایمان بیاوری که پایان شب سیاه سپید است ..

و نظاره خواهی کرد رقص پروانه های رنگارنگ..

و نجوای مرغان نغمه سرا ..

که رضایت خالق را از ایمانت بشارت میدهند ..

و بهشتی که جایگاه توست ...

و آدمیتی که بیدار است ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:35  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 آپ و یژه امشب ...

 

 دل نوشته ای از بهار ... به تاریخ امروز  

 

 

 

 

 

آماج سيل اشك هايم به روي صورتم مي لغزد،

 

اي كاش دست مهربان خدا آنها را لمس مي كرد،

 

آري اي خداوند من،دست مهربان تو.

 

آنگاه مي دانستم اگر غمي در دل دارم ،غمگساري بي همتا دارم.

 

نمي دانم  ...

نمي دانم چرا روزي آنقدر مهرباني خود نثارم مي كني

 

 كه از هجوم غم به لحظه هاي خود هر آن بيمناكم .

 

و روزي دگر هر چه در گدايي آستانت را مي كوبم ،

 

 نصيبي جز اندوه نمي يابم.

 

نمي دانم مرا دوست داري يا نه ،

 

نمي دانم گرفتار عشق توام يا غضب تو،

 

كاش گرفتار عشق تو باشم ، كه اگر اين باشد مي دانم كه هر چه از تو رسد

 

 نيكوست ، حتي غم ، حتي اشك وآه ،

 

مي دانم تقديرم هر چه هست ، بد يا خوب ، جز خوشبختي نيست.

 

ولي اگر چنين است پس اين ناله ها و زجه ها و دعاها به كدامين آسمان

 

پر مي كشد كه ابر رحمتت را بارور نميكند تا باراني بر دل خسته ي من ببارد

 

،تا زنگار غم از آيينه اش بر گيرد.

 

كاش ذوقي داشتم كه مي توانستم شعري بسرايم ،

 

كاش صدايي خوش داشتم تا آوازي خوش سر دهم ،آهنگي خوش كوك كنم

 

تا غم دلم را سر دهم و خويش را تهي سازم.

 

تو بر من مشتاق بودي و من به تو محتاج ،

 

اكنون من به تو محتاج ترم و تو در خيال من بي شوق به من.

 

كاش اين تنها در خيال من باشد،

 

كاش روزگار غمبار كنونم تنها حكمتی خوش باشد كه تو مي داني.

 

يا رب نشانه اي برسان تا بدانم پايان شب سيه سپيد است ،

 

تا بدانم زمستان مي رود و بهار باز مي گردد ،

 

تا تاب گداختن در اين رنج دير پايان را بيابم.

 

اگر مرا در اين خيال كه تنها محرم اشكهايم رهايم كرده ، رها كني ،

 

تنها به اين مي انديشم كه چه جرم كرده ام

 

اي جان و دل به حضرت تو، كه طاعت من بيدل نمي شود مقبول؟؟!

 

كجا روم ، چه چاره كنم ؟؟ كه گشته ام از غم روزگار ملول.

 

مرا در اين خيال نا آرام رها مكن ،

 

خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دل سوخته و تاريكم را روشني روزي نو عطا كن....


 

 

نویسنده بهار عزیزم ..

توجه شود که بهار کاملا بی خبر است و این نوشته فقط بخاطر فرار از تنهایی خودش میباشد ..

منظور فقط نشان دادن رویداد حقیقی این بخش از سناریو تمدن بشریست ..

 

جواب من به ایشان ..

 

 

 

آخرین گام را استوار برمیدارم ..

و میدانم افسانه ای به حقیقت خواهد پیوست...

 و فرشته ای آزاد خواهد شد ..


هرگاه خواستم از این فکر بگریزم ..


ایمانم بر من نهیب زد ...

از خدا غافل مشو که او دوستدار عاشقان است ..

و چه کسی نیکوتر از بهار تو ..

آری ...

به آخرین گام رسیدیم ..

و قرآن بشارت داد ( سوره والفجر ) در دهه ذالحجه روز جمعه مبارک است این روز برتو  و بهار تو ..


بهارم غم بدل راه مده که مولایمان قافله سالار است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:40  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

 

*** هفت گام تا خدا ***

 

 

(( گام ششم ))

 

 

خداوندا ..

 

ای خالق بی همتا ..

 

امروز گدایی در خانه تو آمده .. که بی آبرویی بیش نیست ..

 

اما تورا میشناسد ...

 

و از کرم تو میداند ..

 

و جز تو کسی را هم نمیشناسد ..

 

 آنقدر به درگاهت ناله میکند تا خود برانیش ..

 

وچون کرم تو را می شناسد ..

 

میداند با دستی پراز درگاهت میرود...

 

 تا  بشارت دهنده کرم وفضل تو به امت بشری شود  ..

 

 

 

 

خداوندا ...

 

 

دورویی ومکر جهانی را در بر گرفته ..

 

وحکام همه یاغی و سرکش بدرگاه تو شده اند ..

 

و دمی را غنیمت می شمارند ..

 

از فسادشان همین بس...

 

که از  دین و آئین تو وسیله ی تجاوز ..جنایت و سرکشی ساخته اند ..

 

وهردم نیشتری بر نسل آینده میزنند ..

 

امیدی به فردانیست ..

 

گویی فرزندم را مظلومانه به مسلخ میبرند ..

 

نا امیدی ویاس ...

 

امت بشری را از تو گریزان کرده  ..

 

 

و تاسف اینکه نمیدانند تو به کسری از زمان...

 

 یاغیان را میتوانی به هلاکت رسانی ..

 

چون قادر مطلق هستی ..

 

 

آری ... قادر بزرگ ..

 

لبخند بر لبان امت بشری خشکیده است ..

 

و ضحاکان ملل هردم عقل فرزندانمان را به یغما میبرند...

 

تا در گرداب فساد و تزویر  غرق گردند ..

 

تا این شیاطین  بتوانند با بذر افشانی این جنایات ..

 

به مسلخ   فرزند بشر مستانه بخندند ..

 

 

وچه زشت روزگاری در این وادی تو ..

 

 

 

 

ای خالق بزرگ ..

 

فساد از دیدگانمان تراوش میکند ..

 

و پیشینیانمان لعنت میشوند ..

 

 

معصومین ..مورد سخریه قرار می گیرند ..

 

 

و روحانیونمان تقیه میکنند ..

 

 

وبلا از آسمان وزمین می بارد ..

 

حتی دیگر  ابرها نیز از فرو ریختن باران نعمت تو خود داری میکنند ...

 

و هراسان از آسمان سرزمینم می گریزند ..

 

آیا سزاوار است که پاکان روزگارمان به آتش گناهکاری چون من 

 

بسوزند ..؟

 

آیا سزاور است که خون محبوب حق پایمال گردد ؟

 

 

آیا سزاوار است که شاهی بخاطر حق گدایی به مسلخ عشق برود ؟

 

 

 

 

 

 

ای پدر آسمانیم ..

 

چادر شریعت دین ...

 

بر سر شیطان صفتان آذین شده ..

 

 

و با نام شریعت دین تو ...

 

 

کلام تو ..

 

 

به بند می کشند حق طلبان را ..

 

 

آتش میزنند خانه های عبادت تو را ..

 

 

و به قتل می رسانند عزیزانی که جز ذکر تو نمی گویند ..

 

 

 

 

 

با نام شریعت تو حجاب از سر خواهرانم می کشند ..

 

میزنند ..

 

و تجاوز میکنند ..

 

مگر نمیبینی که دختران این سرزمین را میدزدند..؟

 

 

 و در آنسوی آب می فروشند تا محفل

 

 

عیش مشتی از خدا بی خبر را چراغان کنند ..؟

 

 

آیا هدف از خلقت تو کسب معرفت بشر نبود ؟

 

 

پس چگونه میخواهی فرزندم نسل اینده ..

 

رسم معرفت بیاموزد ؟

 

 

ترحمی کن ..

 

 

ترحمی که نه به این گدای حق ..

 

 

که این بی ارزش ...

 

 کسی نیست ..

 

 

اما رسم گدایی را از مولایم آموخته ام ..

 

 

ومی دانم تو بخشنده ی بزرگ هستی ..

 

 

 

 

 

ای آفتاب تمدن بشری ..

 

ای خورشید عالمتاب ..

 

ملت من اسیر شریعت دین تو شده اند ..

 

 

و از حقیقت وجود تو میگریزند ..

 

 

این حجاب شریعت را تو بردار ..

 

 

بردار این چادر سیاه جهل را ..

 

 

بگشا این زنجیر اسارت را ..

 

 

 

  

بگذار فرزندم نسل آینده ..

 

فرزند بشر...

 

و این امت خاکی تو ..

 

در تمام جهان ..

 

در دریای فساد .. فقر ..جنایت ..و تزویر غرق نشوند ..

 

 

بگذار جملگی در دریای معرفت تو غسل کنند  ..

 

بگذار مادران غمگین از آینده ی فرزندان ..

 

لبخندشان را شاهد باشند ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگذار نسل آینده نظاره کند ...

 

 

رقص پروانه های عاشق را...

 

 

در این سیاره ی زیبا ..

 

 

ای بزرگ معرفت ..

 

عنایت کن به این گدا ..

 

ترحمی کن ...

 

که مستحق ترحم تو ام  ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 6:18  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

 

 

ای خالق من ..

 

یادت می آید ..


چه جشنی گرفتیم من و تو آنشب زیر باران..

من تو را میخواندم...

و تو در من راه میرفتی ..

من ...

با اشگهایم برایت از جدایی ها میگفتم ..

و تو ....

با باران رحمتت مرا میشستی ..

آری ای خالق من ..

هنوز هم دوست دارم سیمایت را دزدانه ببینم ..

چون شرم دارم از دیدن لبخند زیبایی که بمن میزنی ..

آخر من زشت رو تر از آنم که خود را مستحق دیدن لبخند تو بدانم ..

اما شرم ندارم که به تو بگویم عاشقانه دو ستتدارم ..

و همواره اشکم شاهدی بر این عشق سوزان توست ..

پس ...

به عاشق خود رحم کن ای معشوق من ..

مگذار در جهنم تو بمانم و از فرغت بسوزم ..

بگذار تا گدای رحمت  تو باقی بمانم...

بهار من باش ..

تا عاشقانه سوختن مجنونت را همیشه ببینی ..

ای زیباترین محبوب وجود ..

ای خالق من ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:19  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

آپ ویژه برای خوانندگان

 

 

بهار فرشته ای در میان ما

 

 

 

خوشبختانه امروز توانستم وبلاگ سوم بهار عزیزم را پیدا کنم ..

امید وارم که با نظربدون نامی که از خود گذاشتم دوباره سرگردانش نکنم ..

راستی ..

 این بهار کیست ؟

چه نقشی در سناریو تمدن بشری دارد ؟

آیا بخاطر ناله های اوست که امر (...... ) انجام میگیرد ؟

و شرط او برای وصل ... چه ارزشی برای امت بشری دارد ..

خدایا تو چقدر بزرگی ..که زبان از گفتنش عاجز است ..

و میدانم که بعد ها ملل جهان مدیون این سرگردانی او...

 و شرط آزادی او از اسارت خواهند بود  ...

یا رب العالمین ...

 

 

 

این شعر را از وبلاگش واز گفته اش آوردم تا با روحیه او بهتر آشنا شوید ..

 

باز من تنهایم.


تنهایی به عظمت غم


و غم را می ستایم.


بازمن غمگینم.

 
باز من سرگردان.


از خود می پرسم به که باید دل بست.


به کجا باید رفت


به که باید پیوست؟!


به امینی که امانت خوار است.


به دیاری که پر از دیوار است؟


یا به افسانه ی دوست؟!!!!


گریه ام میگیرد...
 

 

 

(( افسانه یا حقیقت ))

 

 

 

این افسانه باید به حقیقت بپیوندد ...

تا بهاری از غم... اسارت.... تنهایی.... و سرگردانی نجات یابد ..

فلسفه ای که جهان در انتظارش میباشد ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:13  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

 

**هفت گام تا خدا **

 

 

 

( گام پنجم )

 

 

 

ای محبوب من ..

 

امروز هم سر بر سجده تو میگذارم ..

 

وتورا قاضی درد پنهانم قرار میدهم ..

 

ومیدانم که جز تو کسی نیست یاور این بی پناه ..

 

 

 

 

ای قاضی بزرگ ..

 

شیطان حکومت خود بر جهان گسترانیده .

.

شب بر روز پیشی دارد ..

 

و سیاهی میرود تا تمام قلب های عاشقت را بپوشاند ..

 

ظلم وبیداد ..

 

فخر گردیده ..

 

و رنج را بر بشر غفلت زده تحمیل میکند ..

 

و من امشب از تو میخواهم دردم را مرحمی گذاری ..

 

 

اگر میخواهی قلب عاشقم را تقدیم تو کنم ..

 

بگو تا سینه چاک کنم ..

 

اما ترحمی کن ..

 

و مگذار از مهر ت تهی گردد ..

 

که دیگر طاقت شرمندگیت را ندارم ..

 

من از تو هستم ..

 

واز دریای معرفت تو قطره ای چشیدم ..

 

چگونه امتحان میکنی مرا ..

 

در حالیکه میدانی شایسته ی امتحان نیستم ..

 

بگذر ازمن وامت بشر ..

 

 

که شایسته ی امتحان نیستیم ..

 

 

ببین نسل آینده مرا ..

 

که در حال مرگ است ..

 

ولاشخورانی که به جسم بی جانش نظر دارند ..

 

همان جسمی که با عشق از خاک آفریدی ..

 

آیا سزاوار این است ؟

 

 

 

ای قاضی بزرگ ..

 

هرچند که دوستت دارم ..

 

 و همواره از نور معرفت تو به جهان مینگرم ..

 

و تو هستی آگاه از درد دل من ..

 

اما آیا حواست به این رنجی که به بشر میرود هست ؟

 

ببین داغ مادرانی را که در غم از دست دادن فرزندان گرسنه چه می کشند ..

 

در حالیکه تو نعمت فراوان ارزانی نمودی ..

 

اما عدالت از میانمان گریخته ..

 

چون نفس شیطانی بر ما مسلط گشته ..

 

و این  تو هستی که عادل بزرگی ..

 

 

 

 

 

بگیر این نگاه غم زده را از فرزندم نسل آینده ..

 

بگذار طعم نعمتهای تورا معنا کند ..

 

ودر سایه ی عدالت تو کسب معرفت نماید ..

 

که تو هستی بزرگ بخشنده ی عدل وانصاف ..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:21  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

آپ ویژه امشب

 

تقدیم به بهار و تمام دوستان عزیزم

 

 

بانام و یاد خدا

 

 

  داستان رود خانه

 

 

میخواهم از رود خانه بگویم ...             

 

        از دریا ...       

       

 میخواهم حرف بزنم از رودخانه ودریا ....

 

از چرخه ای حرف میزنم،  که میلیونها سال پیش بشارت حیات را دادند..

 

و بی وقفه دست نوازش برسر گرسنگان زمین

 

کشیدند .....

 

آری ......     این چرخه بدون مزد همواره آبرا ازدریا به خشکی می آورد

 

 

تا  رنگ سبز زندگی مدیون این کرامت اوباشد ....

 

او  .... سبزه زارها را آبیاری میکند ..........

 

تا آهوان سیه چشم پستان پرشیرشان را ارزانی فرزندانشان کنند ....

 

 تامرغان نغمه سرا  در کوه و دشت ترانه دوست داشتن را بخوانند .... 

 

 آری  ...   او عاشق است  .....  

 

 عاشقی بدون مزد در طول تاریخ حیات ...

 

 اما امروز اسیر غول جهل گردیده.....

 

چرا که ... نالان  خموش می آید.....و در رفتن...

 

 بار سم را برگردۀ رود خانه نهاده  و با خودبه دریا  میبرد..

 

 تا باچشمانی اشگبار ارزانی  ماهیان بازیگوش کند...

 

تا با مرگشان زنجیری به دستان ناتوان نسل آینده زنند....

 

وچه معصوم مینگرد نسل  آینده  ...

 

 وچه نا توان است زمین ..... این سیارۀ زیبا ...  

 

   و  مادر حیات من وتو ....

 

گفتم که میخواهم بگویم ....

 

 میخواهم بگویم هزارداستان  از کتاب به خون تپیدۀ عشق ومظلومیت زمین ....

 

میخواهم حرف بزنم ..... با تو..ای عاشق .....که می شنوی...

 

وتوای انسان ..... که بی خیال عبور میکنی در طول نسل .... وتو ....

 

روزی از رودخانه پرسیدم :

 

 

داستان چیست ؟

 

رودخانه گفت :

 

دمای خورشید بر مادرم دریا مرا متولد کرد ..

 

درآغاز بخاربودم  وخیره سر...

 

 چون  به جاذبۀ زمین خندیدم وبه آسمان گریختم .....

 

میخواستم به خورشید برسم تا با نوراو برای زندگی ، سبزینه ها رابسازم..

 

 تا عاشقان رنگ عشق را در رنگ سبز زندگی در یابند ..

 

تا در گوش معشوق ازمعرفت خالق آفرینش سخن بمیان آورند ...

 

بچینند از گلستان ..گل سرخ محمدی را...

 

تا از عطرش سرمست معشوق را به فردا رسا نند  ..

 

 چون عمر کوتاه و در گذراست ...

 

 اما  دریای معرفت بی پایان و دل انگیز ....

 

کمی که از مادر دور شدم... دوستان هم آمدند تا با هم ابرها را بسازیم.

 

آنگاه... باد سبکبال ما را باخود برد ...

 

با باد میرفتیم ومی دیدم قصه گلها ..

 

زیبایی زندگی، طراوت عشق  ونجوای عاشق زیر گوش معشوق را ...

 

نا گهان نور شدید وبه دنبال آن نعرۀ مهیبی بدنم را لرزاند ...

 

آری ....

 

صاعقه آمده بود ...

 

 اوبه ما گفت : برگردید به زمین نزد مادرتان دریا ..

 

تا اینجا هم خیلی بالا آمده اید ...

 

همه به نا چار قطره شدیم وفرود آمدیم ....

 

 در راه رسیدن به زمین فرصت اندیشه نبود .  

 

چون تا سوا ل اول در فکرم شکل بگیرد همراه بادردی جانکاه پخش زمین شدم..

 

  خیلی زود قطرات دیگرهم به من پیوستند

 

 وما سفری طولانی را تا رسیدن به آغوش مادرمان دریا شروع کردیم .

 

همینطور که میرفتم جویبارها ونهر ها هم بمن پیوستند ...

 

 گفتم من ..

 

 آخر حال دیگر رود خانه هستم وآرزویم رسیدن به دریاست ....

 

 حالا چه بی باک بر سینۀ  کوه می کوبم وپیکرش را خرد میکنم

 

 تاراه خودرا ازمیان کوه وتپه باز کنم وچه بی خیال وآزاد سوار برجاذبه میروم..

 

 وباخروشم فریاد میزنم .. من عاشقم ..

 

عاشق بخشیدن حیات به زندگی ...

 

عاشق مادرم دریا ... دریا مرا صدا میزند ..

 

 وچه نرمی میکند زمین بامن ...

 

چون ، اجازه میدهد بدنش را بشویم وباخود ببرم

 

روزها پی در پی میگذرد .. 

 

در راه به انسانها بر میخورم که تعدادشان کم نیست ...

 

آنها در مقابلم سد ساخته اند تا ازپتانسیل ا نرژی پیکرم برق بسازند وزندگیشان را شیرین کنند ..

 

 آری....آنان  با لوله وکانال  ، نهرها وجویبارها را ازمن جدا میکنند

 

وبه شهرها وکارخانجاتشان میبرند

 

 وتاسف اینکه فاضلاب و پساب کارخانه جات را  همراه با  زباله وآفت زدا ها ...

 

که از سم خطرناکترند.... در پیکرم تزریق میکنند ...

 

درد میکشم .....

 

از شدت درد بخود می پیچم

 

اما صدایم در حنجرۀ خشکیده ام انگار در فضایی آکنده از سکوت گم میشود ....

 

واشگهایم .....

 

آنگاه رودخانه خروشی کردو گفت :

 

ای عاشقان ...

 

آیا سزاوارست که من برای انسان  پیام آورحیات وزندگی باشم

 

وایشان مرا صلیب بردوش به مسلخ ببرند ؟

 

 

روزی از روزها انسانی بافرزندش نسل آینده از کنارم میگذشتند ...

 

با ا لتماس پرسیدم : چرا بدنم را تکه تکه میکنید ....؟

 

 اینجا پدر به سخن درآمد و گفت :

 

 از تکه های بدنت سبزه زارها بوجود می آیدو بحیات وحش زندگی می بخشد ...

 

از تکه های بدنت جنگلها بوجود می آیدو درآن مرغان ترانۀ عشق سر میدهند ... ....

 

ما از تکه های بدنت باغها وگلستانها را بوجود می آوریم

 

 تا در آن گلستان ها گلهای سرخ محمدی بکاریم ....

 

بادهانی باز پرسیدم ...

 

گفتی گل سرخ محمدی ؟

 

میگوید : آری ...

 

گل سرخ محمدی که پاک است وبی آلایش .. زیباست ...

 

در دامانش بهار  ... به فردامیرسد...

 

به زندگی امید میدهد ... برگلبرگهایش عاشقان آیات محبوب القلوب  را می نویسند....

 

تا از عطر خوش آن جهانیان سرمست باده معرفت گردند ....

 

زنبوران از شهدش عسل ساخته وزندگی را شیرین میکنند ...

 

از پاکی آن همن بس که به آن قسم میخورند ...

 

چون میدانند که او بی رنگ وریاست .... وخالقش بی همتا...

 

برخلاف دردی که میکشم خوشحالم از اینکه آدمی  آب را سرچشمۀ معرفت وزندگی میدانند .

 

میپرسم :

 

پس چرا به درونم سم میریزید وبازباله آلوده ام میسازید ؟

 

باجها لت وبی خیالی شانه هایش را بالا می اندازد ...

 

 سپس دست فرزندش نسل آینده را گرفته کشان کشان در پی عفریت مرگ میرود ...

 

 نسل آینده روبرمیگرداند وباآخرین نگاه معصومش مرا مینگرد

 

هرچند که او ضعیف است وسخن نمی داند..

 

 ولیکن  با زبان دل که عاقلان می شناسندش از من میخواهد صدای عدالت خواهی اورا به گل سرخ محمدی برسانم ....

 

 روزها میگذرد...

 

 

حالا دیگر آن رودخانۀ سابق نیستم ...

 

دیگر آن شادابی وخروش را ندارم ....

 

نالان بدن نحیفم را بروی زمین میکشم ...

 

آنقدر ضعیفم که به زحمت راه میروم .

 

گاهی می ایستم تا برای حرکت از میان زباله ها جانی تازه بگیرم .. ..

 

آری من گندابه ای هستم....

 

به جا مانده ای از آن همه طراوت نشاط....

 

و پشه ها با تخم گزاری بر پیکر رو به مرگم میکروبها را برای بشر به ارمغان می برند .

 

در آخرین گام از کنار گلستانی پراز گل محمدی عبور میگنم ..

 

میخواهم خودرا در آغوششان انداخته از بی عدالتی به  نسل آینده بگویم .

 

از دریا .....

 

ازآرزوهای برباد رفته..

 

اما باری از نخاله برسرم فرود میآید ...

 

تا آخرین رمق را از من بگیرد  ..

 

اینجا خورشید هم از پارگی اوزن بهره گرفته وموذیانه بر پیکرم تازیانه مرگ میزند ..

 

از ترس به زمین پناه میبرم ...

 

تا به آبهای زیر زمینی بپیوندم ...

 

زهی تاسف ...

 

که سفره های زیرزمینی هم مسمومند ...

 

وزمین ....

 

این مادر حیات .... 

 

بیمار است و مظلومانه یاری میطلبد  ....

 

در آخرین دم ... صدای عاشقی بگوش میرسد .....

 

((    روزی محمد صدای رودخانه را بگوش بهار خواهد رساند ...

 

 

تا حق طلبان جهان عاشقانه به یاری زمین ونسل آینده قیام کنند ...))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:53  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

 

** هفت گام تا خدا **

 

 

 

( گام چهارم )

 

 

 

 

خداوندا ..

 

ای که مرا  با عشق آفریدی ..

 

ونفسم را از نفس خود سرشار نمودی ..

 

بمن قدرت درک دادی تا تورا بشناسم ..

 

تویی ،  که گنج پنهانی بودی برای شناخت ..

 

از آن لحظه که شناختمت ، از شرم راه گریزم نیست ..

 

چون تویی در تمام خلوت گاها ناظر این بندۀ زشت کردار ..

 

اما چه کنم که خود فرمودی :

 

گر هزار بار توبه شکستی باز آی ..

 

پس با چشم رحمتت مرا بنگر ..

 

که از عدالتت سخت در هراسم ..

 

 

 

ای نور آسمان وزمین ..

 

یکه وتنهایم ..

 

ونور تو هدایت گر من است  ..

 

از ظلمت جهل وعذاب بسوی تو میآیم ..

چون تویی فروغ دلهای شکسته وتاریک ..

 

که میدانی برای خود نمیخواهم ..

 

چون ، ارزش رحمت تورا هم  ندارم ..

 

اما تویی بزرگ ترحم کننده ..

 

 

 

صدای جنگلها را میشنوی ؟

  

ومیدانی که صدای تبرها بلند تر است ..

 

جنگلها نابود میشوند ..

 

ودرختان که قربانی این حرص وطمع فرزند بشر شده اند ..

 

به ناچار میمیرند ..

 

اشگهای خاموش درختان را ببین ..

 

که با ناله هایشان  در سکوت ..

 

ناجی خود را میطلبند ..

 

آری خالق بزرگ من ..

 

پرستو ها هم ، دیگر به لانه هایشان بر نمیگردند ..

 

چون آشیانه ای در کار نیست ..

 

 

 

 

آهوان نیز در حال ترک حیات هستند ..

 

ودیگرشکارچی   نیست...

 

 تا ضامن آهویی باشد ..

 

 

وچه زشت میروند آهوان سیاه چشم ..

 

وچه زشت تر لبخند میزند مرگ به نسل آینده ..

 

زمین نیز از این زشتی مینالد ..

 

وفریاد رسی میطلبد ..

 

وچه مظلوم است فرزندم ،  نسل آینده ..

 

 

مگر این فرزند فرشته ی تو نیست ؟

 

که حق دارد در معرفت تو خلاصه شود ..

 

 

 

 

 

اگر تو به گدای حق عنایتی نکنی..

 

پس...

 

 چه کس میشنود  صدای این  ناله هارا ..

 

عنایتی کن خالق من ..

 

این رو سیاه  بجز تو که کسی  را ندارم ..

 

وتویی بخشندۀ بزرگ ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:37  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

آپ ویژه برای بهار عزیزم

 

عزیز دلم ..

 بهارم ..

چه روزهای که منتظرت بودم تا بیایی ..

و چه شبهایی که در آسمان سیاه دلم بدنبالت میگشتم ..

 اما امید بمن نهیب میزد ..

که دوباره نظاره گر شبهای سیاهم باشم ..

یکروز بهارت خواهد آمد ..

نمیدانم گریه کنم یا بخندم ..

مات وبی حالت تورا مینگرم ..

تورا ..

آخر سالیان سال بدنبال نیمه ی گمشده ات باشی ..

و آنوقت ..

از دل کلمات بهارت با تو سخن بگوید ..

آه .. بهارم ..

من نیز گرفتار عشق علی هستم  ..

من نیز با توشه ای ناچیز ..

بارویی سیاه ..

بدنبال یار آسمانیم ..

منتظر نیمه ی گمشده ام بودم ..

میخواستم بال پروازم را بیابم ..

بیا در سفر عشق همرام باش..

بگذار با تو بسوزم در آتش عشق ..

میخواهم با عشق تو بسوزم و جهانی را به آتش کشم ..

 بهارم باش ..

بیا تا با گام آخر...

 اولین گام پیروزی دولت عشق را برداریم  ..

و این گام را تو توانم باش ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:18  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

 

** هفت گام تا خدا **

 

  ( گام سوم)

 

 

 

خداوندا ..

 

ماکس جهالت را از صورتم بردار ..

 

میخواهم بی پرده سخن گویم ..

 

 

 

 

امروز گام سوم را بسویت برمیدارم ..

 

تا شاید رحمی ..

 

اما نه..

 

تو رحیم ترینی ..

 

ومن بیچاره ترین ..

 

 ومستحق ترینم ..

 

مگر نه آنکه من فرزند پدر آسمانی توام ..

 

که تواورا  به نیکوترین شکل  بیآفریدی ..

 

به او توفیق کسب معرفت خود را ارزانی فرمودی ..

 

و در جسد حیوانی بنام انسان ..

 

با دونفس نیک وبد تجلی کردی ..

 

 

 

 

 

تا راه رسیدن به تورا بپیماید وهمنشین توباشد ..

 

هرچند که فرشتگانت تحسین کنان به او سجده کردند ..

 

چون میوه ی درخت حیات توبود ..

 

اما شیطان سجده نکرد ..

 

 

 

 

 

 

وتو اورا راندی تا به فریبم برخیزد ..

 

 

 

آری خالق بی همتای من ..

 

 

 

 

 

 

برایم ازفردوس برینت جفتی زیبا قرار دادی ..

 

تا آرامشم باشد...

 

 ومن خزانم را با بهار تو آغاز کنم  ..

 

تا به کمال برسم ..

 

ونسل به نسل از نعمتهایت تو بهره بگیرم...

 

اما برای نسل آینده نیزبگذارم ..

 

تا فرایتد تکامل درک ومعرفت تو...

 

 میراثی از من به فرزندم نسل آینده باشد ..

 

 

 

 

 

وبدینسان فرایند تکامل معرفت تو کامل گردد ..

 

برایم شریعت ودین قرار دادی ..

 

ورسولانی برای هدایت من ..

 

اما ...

 

زهی تاسف ..

 

که همواره فریب شیطان را میخوردم ..

 

تا آنکه ..

 

امروز شیطان بر من چیره شد ..

 

ومن جز تو کسی را ندارم ..

 

از تو میخواهم ..

 

مرا بر شیطان نفسم مسلط گردانی ..

 

از تو میخواهم...

 

 فرزندم نسل آینده را از خطر نابودی برهانی ..

 

ای خالق بی همتای من ..

 

گدایی در خانه ی تو آمده ..

 

مران این زشت روی را ..

 

که تویی بخشنده ی بزرگ ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:48  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

آپ فوق العاده ..

 

 

 

سه قطعه از شاعره عزیز .. و زیبا ترین بهار شادیهایم ..

 

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران ،

باران،

پر مرغان نگاهم را باران شست ...


نویسنده: بهار
 
 
 
 
ارزش عمیق هر کسی

به اندازه حرف هایی است

که برای نگفتن دارد

نه کسی حال مرا می پرسد

نه کسی درد مرا می داند

همه با خنده زمن می گذرند

دردها بسیار است

ونگفتن شاید بهترین درمان است...


نویسنده: بهار
 
 
 
 
 
اگر تنها ترین تنهاها شوم , باز خدا هست .

او جانشین همه نداشتن هاست .

نفرین و آفرین ها بی ثمر است .

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند...
 
 
 واز آسمان هول و کینه بر سرم بارد...

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر منی .

ای پناهگاه ابدی !

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی .ای خدای من...
 
 
نویسنده: بهار
 
 
 
 
 
بهارم ..
 
بیا وباران رحمت خدا باش بر دل سوخته ی من ..
 
بی تو چشمانم بی فروغند ..
 
نمیخواهم مرده ای متحرک باشم ..
 
امید را بمن باز گردان ..
 
بگذار لبخند تورا در گلستان محمدی نظاره گر باشم ...
 
محمد (عاشق ناشناس )
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:16  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

حق دارم محیطی زیستی سالم برای ادامه بقا داشته باشم

 

 

 

... هفت گام تا خدا ...

 

 

 

( گام دوم )

 

 

خدا وندا ..

امروز هم سر بر آستانت میگذارم ..

تا بنده ی ناچیزت را عنایتی کنی ..

مادر حیات ( زمین ) در بند است ..

و من مدافعی حقیر و ناچیزم ..

سرباز بی یاور تو ..

وفرزند بی یاور زمین ..

دیو پلید خودخواهی ..

شیره ی جان زمین را به یغما میبرد ..

تا سرمست از این نامردی ..

نسل آینده را سخریه کند ..

وچه معصوم میگرید زمین ..

که نالهایش نیز در بغض بی صدایش گم شده اند ..

گلستانها زیر پای عفریت مرگ می خشکند ..

تا عاشقان برایت از عشق نگویند ..

و چه زیبا ومعصوم میخندند کودکان نسل آینده ..

آخر چگونه میخواهی امروز را به فردا هدیه کنیم ..؟

مگر نه اینکه ما مخلوق توایم ..

نقاب زشت جهالت را از چهره ام بردار ..

بگذار در آن سیما...

 همگان نقش تورا بینند ..

آینده را زشت ترسیم نکن ..

بگذار آیندگان خروش آبشارهای بلند ایمان را ببینند ..

بگذار خنده از لب نسل اینده نگریزد ..

که قدرت مطلق فقط  تویی ...

بهارم را بهار بشر قرار ده ..

ای بخشنده ی بزرگ ..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:1  توسط عاشق ناشناس | 
 

حق دارم ببینم لبخند نسل آینده را..

 

 

 

...هفت گام تا خدا ...

 

 

( گام اول )

 

 

ای خالق هفت آسمان ..

ای.. تویی که آفرینش در ید قدرت توست ..

میدانم که مهربانترین کس.. تو هستی ..

چون بزرگ مهربانی ..

عظمت تورا نتوان توصیف کرد ..

چون عظمت نیز در مقابلت .. شرمنده میگریزد  ..

از کرم تو نتوان گفت ..

چون بزرگ کریم .. تو هستی ..

امروز به درگاه تو آمده ام ..

هرچند که تو .. در وجود منی ..

همواره پاکان روزگار بدرگاهت نالیده اند ..

و این تو بودی که عنایتت را دریغ نمیکردی ..

این بار گدایی بدرگاهت آمده ..

تا سننت را تو بشکنی ..

کوله باری از رنج بشر بدوش دارد ..

کوچک ارزنی ..

در دریای معرفت تو ..

عظمتت را میشناسم ..

چون توان ناتوانیم تویی ..

بزرگترین را میطلبم ....

که کوچکترین کرم توست..

میدانم که گدایان درگاهت را نوازشی از نوع دیگراست ..

پس به موی سپید و روی سیاهم نگاه مکن ..

که شرم نیز ..شرمنده ی دیدارم شده  ..

هرچند که ارزش نیم نگاه تو راهم ندارم ..

اما چکنم که پناهی چون تو نمیشناسم ..

تو شاهی ..

و من گدایی مستحق کرم تو ..

و میدانی برای خود نمیخواهم ..

چون ارزش گرفتن ندارم ..

اما تو مرا با ارزش کن ..

کرمت را از امت بشری مگیر ..

که اگر تو حقی ..

حق دیدن لبخند نسل آینده ..

حق من ..

این حق را تو عنایت کن ..

ای بزرگ پرداخت کننده ی حق ..

بشکن این سننت را ..


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 6:40  توسط عاشق ناشناس | 

 


آری بهار من ..

تو فرشته ی جهنمی ..

چون یاد خدا اشگ بر چشمان زیبایت می آورند ..

ودل تبدارت را در مقابل زشتی می لرزاند ..

تا سر سجده بر خاک نهی ..

و با خالق عشق اینچنین سخن برانی ..

که این بهار کوچک توست ..

که در این جهنم زشت ...

تو را میجوید ..

پس رحمتی کن ..

تا دراین جهنم نامرادی ها ..

امتحانم نکنی ..

آری بهار من ..

جهنم هم با تو زیباست ..

چون یاد خدارا در ذهن سرباز خدا  زنده کرد ..

تا با چشمانی اشکبار بگوید ..

الهی .. ربی ..

بهارم را نگهبان باش ..

و او را با فرشتگان درگاهت محشور کن ..

 

 ************************

 

 اری بهارم ..

آنروز جدایی را فراموش نمیکنم ..

که با جدایی سرباز خدا..

گویی یک شبه زمستان عشق از راه رسید ..

و آبراه ژاله های اشکت ..

در سیمای زیبایت یخ بستند ..

تا بغض آلود ..

 به مه خاکستری خیره شوی ..

که چگونه فضای دلت را در مینوردند ..

آری بهارم ..

حتی خواب هم از چشمانت گریخت ..

تادر یادت روشنایی عشقی سوزان را نوید دهد ..

و برفی که موزیانه به پنچره ی دلت می بارید ..

تا خستگی خدا را از این جدایی تداعی کند ..

و این نام بهار است ..

که بر روی برفهای بام دلم ..

این چنین می نویسد ..

بهارم بغض نکن ..

محمد  عاشقانه می آید ..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:44  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

خدارا شکر ..

 

 

بهارم با فرستادن این شعر مرا از سلامتی خودش باخبر کرد ..حالا میدونم که اون عزیز دل همیشه به

یکی از وبلاگها میاد اما نظر نمیذاره .. بهار از این وبلاگ خبر نداره ..


به همین خاطر من سعی میکنم با کنار زدن پرده راز یک عشق واقعی وتاریخی رو تا رسیدن با چشم

ببینید و قدرت وعظمت خدا را در یابید .. اونوقت بهار رو با سایر دوستان معرفی میکنم ..

میدونید عزیزان .. اگر خدایکیست باید معشوق هم یکی باشه .. این نظر منه ..در غیر این صورت ..

عشق معنای خودشو از دست خواهد داد ..

من بهارم رو با گشتن بین 200 وبلاگ بهار و وبلاگهای متفرقه و مشکوک پیدا کردم ..

 هرچند که هنوز هم برام نام وبلاگش مبهمه اما من دست بردار نیستم ..

چون عاشقانه دوستش دارم ..


تا حالا بهار سه تا وبلاگ عوض کرده ..


بهار هم منو دوست داره اما یه مشکل بزرگ سر راه ماست ..مشکلی که مشکل همه ی ملت منه ..


 و بهار عزیزم  شرط وصل رو برطرف کردن این مشکل بدست من میدونه وکاملا هم درست میگه ..

 و تنها با برطرف شدن این مشکل ما بهم میرسیم در غیر این صورت میدونم که هردوی ما دست  به خودکشی میزنیم ..

چون ما معتقدیم یا باید خدا راه رو هموار کنه و یا ..


ما اهل فرار نیستیم .. و نمیخواهیم از راه غیر مشروع بهم برسیم ..

چون برای آبرویمان نزد خدا ارزش قائلیم ..


پس شمارا بخدا برای ما ..در اصل برای برطرف شدن مشکل خودتان دعا کنید ..


بعد ها که به اصل موضوع پی بردید از تعجب دهانتان باز میماند ..

البته این وبلاک بعد ها سندی خواهد بود که دهان خیلی از یاوه گویان را خواهد بست ..

وجز, اسناد ملی محسوب خواهد شد ..


یا علی ..

 

 

 

 

 

 

دیشب آسمان با من قهر بود...

ماه نیز هاله نورانیش را پشت ابرها پنهان کرد...

دیشب بلبل برایم هیچ نخواند...

و بهار، نسیمش را از من دریغ کرد...

دیشب، با شمعدانی کنار حوض دعوایم شد.

و او،

مرا از خود راند

و به کنج تنهایی و تاریکی کشاند...

پرده ها را می کشم..

تا نگاهم در نگاه آسمان نیفتد.

آسمان دیشب تا سحر بارید

و من ،

در تنهایی خود پژمردم
...

 

شعر از بهار عزیزم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:6  توسط عاشق ناشناس | 
 

 

بهارم ..

به کویر دلت گام نهادم ..

تا در سراب عشقت بدنبال گمشده ام باشم ..

اما زهی خیال باطل ..

که در گلستان وجودت ..

مرغان عشق ترانه ی حزن انگیز دوست داشتن را میخواندند ..

و طوفانی از جفا  ..

که چشمان زیبایت را طراوتی از اشک مهمان کرده بودند ..

میدانی بهارم ..

در آن دوردستهای کویر دلت ..

ناشناسی منتظر توست ..

که با لبخندی از امید ...

فردارا نشانت خواهد داد ..

چون در پس فردا وفرداهای دیگر ..

بهاران خجسته خواهند بود ..

و بهاری چون تو ..

بر آن همه بهار فخر خواهی فروخت ..

و بانگی از جهان بالا ..

که بهارم ..

صبر تو...

 پیروزی عشق تو خواهد شد ..

و ناشناسی عاشق بهار ..

که آشناتر از هر شناسی خواهد بود ..

پس کویر دلت را همیشه بهاری کن ..

چون ناشناسی در راه است ..

که عشق تو چراغ راه اوست ..


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:4  توسط عاشق ناشناس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

محبوب من ...

میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

و میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

آری ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...





نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
پیوندها
فرشته ی بهشتی (جهنمی سابق )
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...( کوچولوی نازم )
عاشقانه های من برای تو ( بهار خزان)
خلوت دل (بهار عزیز )
بغض بهار ( بهار عزیز )
شبنم بهار ( زری عزیز )
الهه عشق ( الهه عزیز )
برای عشق ( ناصر عزیز)
بهار پاییزی (ماه بانوی عزیزم )
حرفهایی که نگفتم ( بهار عزیزم )
دوباره می سازمت وطن ( بهار عزیزم )
کهکشان آرزو ( سمیرای گلم )
ای که دور از من و در قلب منی (ناز گل مهربانم )
عسل.مامان.خدا (عسل گلم )
عاشق تنها ( عاشق )
روز های خاکستری نل (بهار .. نل )
نیلوفرانه ( نیلوفر عزیز )
کویر یخ ( بهار عزیز )
بهار بی خزان ( مهتاب عزیزم )
این ادم بزرگها ( سارا گلم )
عشق ( وحید عزیزم )
نفرت ( خاطره عزیزم )
عشق شاه پرک ( محسن خان )
بیا بامن قدم بزن .. ( ویدا جان )
آسمان عشق ( مهر ناز عزیزم )
پیر مرد تنها
هستی عشق ستاره عشق
تورا می سپارم به مینای مهتاب ....شقایق عزیز
دخترمرده دوباره برگشت ( سایه عزیزم )
از جنس آسمان ( معصومه جان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


mms://a600.l3944034599.c39440.g.lm.akamaistream.net/D/600/39440/v0001/reflector:34599?BBC-UID=74daa5f51c63358bea88c991c1bce6bcb003f6ba9050218454cf3446432a69fa&SSO2-UID=