![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
هرگز آن لحظه ی جدایی را بعد از تولدم بیاد ندارم .. اما بعد از تولد فریاد زدم تا بمانم .. میخواستم بودن را با تمام وجود حس کنم .. از آنروز سالها گذشته .. اما من باز هم فریاد میزنم .. تا بگویم هستم .. وباقی خواهم ماند تا فرشته ی مرگ مرا در آغوش کشد .. هرچند که خسته ام از فریاد ... از این همه سکوتی که مرا به انزوا میبرد ... پس توهم سکوت کن .. بیا با سکوتمان هم پیمان شویم .. بیا با محبت دلهایمان را مهر عشق بزنیم .. میخواهم با نگاه گرممان شاهدی بر فریاد خاموش دلهایمان باشیم .. آخر چشمان ما صادقند وبی ریا .. میخواهم تو هم درسکوت احساسم کنی ... پس تو هم سکوت کن .. اگر میخواهی فریادم را در سکوت احساسم بشنوی ... تو هم سکوت کن... با گوش دل بشنو نجوای عاشقانه ام را .. آری محبوبم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:57 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|