![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
بهارم .....
خزانم نشو ....
آنگاه که لحظه ی جدایی رسید ..
خزانم را دیدم ..
و امیدهای پرپر شده ام را ..
وقتی به غروب مینگرم ..
آنجا که خورشید از خجالت به زمین پناه میبرد ..
و آسمان از اندوه به زرد و نارنجی می گراید ..
تو را میبینم ..
که اندوه گین و تنهایی ..
حتی پرندگان نغمه سرا هم ...
از شرم این جدایی به لانه هایشان پناه میبرند..
تا به جوجه هایشان بگویند :
آه ..از غم جدایی ..
آه از هجر وجدایی ..
اما من پرده ی سیاه شب را می بینم ..
که ستارگانش هم چون شکوفه ها بر سرت می بارند ..
و چشمک زنان میگویند ..
بهار ..
تا طلوع راهی نیست ..
اندوه بدلت راه مده ..
که فجر دولت عشق نزدیک است ..
آری .. نزدیک ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 19:32 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بهارم .. من انرژیم را از تو میگیرم .. دستان گرم تو ... صدای گوش نواز تو ... به سرباز خدا جانی دوباره میدهد ... میخواهم ستاره قطبی را شکار کنم .. میخواهم آخرین شهاب خوشبختی را برایت صید کنم .. تادر دستان گرم تو گذارم .. و تو آنرا به بشر هدیه کنی .. بر ترک اسب خدا باش .. تا بهار را به کهکشانها ببرم .. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:1 توسط عاشق ناشناس |
|
|
سلام به شما عزیزان .. مدتیست که شمارا با اشعارم اذیت میکنم وشما که مشتاقید بدانید این ناشناس عاشق بهار گیست .. البته باید عرض کنم شمارا در جریان یک بازی الهی ویک عشق آسمانی وزمینی بگذارم ...
اسراری فاش میشود که حیرت شمارا بر می انگیزد .. یک عشق پاک .. اما اسرار .. درواقع شما باید بعدها فتوا دهید حقیقی بودن این عشق را .. بگذریم... زود است که بدانید ...پس در این باب سوال نکنید .. فقط بدانید در بین پنجاه بهار ... انتخاب شدید .. که مستعد بودید ومیتوانستید راز دار باشید ..
چون بازی دو هنر پیشه خدا را در صحنه آخر می بینید ...
اما مردانه قول دهید ..آدرس وبلاگ را به کسی ندهید.... مگر انکه من اجازه دهم...
این رسم اعتماد است ..که من به شما اعتماد کنم ...
این متن را در وبلاگتان میزنم ... تا جواب خوانندگانتان هم باشد .. تنها
بیست و یک بهار مانده اند ومابقی از تست روانشناسی مردودشدند ..از
این تعداد هفت نفر قبول شدند که به آنها آدرس وبلاگ را میدهم ....
وامید وارم اعتمادمان به هم مردانه باشد .... میدانم آرزو دارید از یک
عشق آسمانی در زمان خودتان در روی صحنه تمدن بشریست آگاهی
یابید .. ویا صحنه را لمس کنید .. جملات قبل را چند بار بخوانید تا جوابتان باشد .. پس فقط هفت بهار مطلع شدند ... وما بقی در انتظار ند ...
اما هربیست ویک نفر این نظر را میگیرند ..
در اصل همه ما تصمیم میگیریم تا نفر هشتم الی بعد هم آدرس را
بدانند یا نه ...
وسپس به وبلاگ اصلی خواهیم رفت تا تعقیب کنیم این ماجرای هیجان
انگیز تاریخی را که در حال روی دادن است ..
((فرض کنید شما در جریان عشق ناپلئون وژزفین در زمان خودشان
باشید و با ایشان همگام باشید ))...
در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شد ودر صورت قبول شدن به
وبلاگهای بعدی دعوت میشوید ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:28 توسط عاشق ناشناس |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:42 توسط عاشق ناشناس |
|
|
قلب منی بهار...
آخه با چه زبونی بهت بگم ...
ما به هم می رسیم ..
زندگی در وجود ما خلاصه میشه ..
بند ناف مارو به اسم هم بریدن ..
دیگه هم نا امیدنباش ..
دوستت دارم ..
میخواهی با نا امیدی منو عذاب بدی ..
عزیز دلم ...
نا امیدی نکن ..
مارا خدا خواسته که مال همدیگه باشیم ..
و...امید وارم خودش هم مارو پاک ...
و بدور از گناه نگه داره ..
بهارم ...
تو آخرین فرصت من در این دنیا هستی ..
خدا این فرصتو از دستم نمیگیره ..
ما افتخار شناخت هم رو پیدا کردیم ..
ومیخواهیم عزیز کرده خدا باشیم ...
و نه...
خدای نکرده بنده شیطان ..
بهاربا تمام وجودم دوستت دارم ..
و همیشه ازت مرا قبت میکنم ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:38 توسط عاشق ناشناس |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:35 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بهارم ...
غم بدل راه مده ....
که به عنایت مولایم ...
برای بدست آوردن تو به تمام مشکلات وغولها خواهم جنگید ...
تا پاداشی چون تو را بدست آورم ..
و در این راه من سخت استوارم ...
وچون کوه پا برجا...
چون عشق تو را دارم ..
پس باکی نیست ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:31 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بهارم ...
غم بدل راه مده ....
که به عنایت مولایم ...
برای بدست آوردن تو به تمام مشکلات وغولها خواهم جنگید ...
تا پاداشی چون تو را بدست آورم ..
و در این راه من سخت استوارم ...
وچون کوه پا برجا...
چون عشق تو را دارم ..
پس باکی نیست ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:30 توسط عاشق ناشناس |
|
|
یا مولا هنر پیشگانت جز تو.. تکیه گاهی ندارند .. و تو کارگردانی .. تخته سنگی سخت و عظیم .. که تمام جدایی هارا وصلی .. شکاف منو بهار را پر کن .. و تکیه گاهمان باش .. ای پر کننده ی تمام شکافها ی بزرگ ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:22 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بهارمن .. آنزمان که لبهای زیبایت را میگشایی تا زیباترین کلام را نثارم کنی ... بر زشتی کلام خود نفرین میکنم .. و از بودنم بیزار میشوم .. گریز از شرم را نمیشناسم .. زیرا دلم گرفتار توست .. اما چگونه میتوانم به چشمان زیبایت بنگرم .. که زیر حجاب معصومیت... ژاله های اشگ را میسازند .. نفرین برمن .. که فرشته ای زیبا را میرنجانم .. بهارم .. معلمم باش .. گوهری پربها داری .. تو جلایش ده .. تا لایق سینه ی زیبایت باشد .. از آن تاجی بساز .. تا سرور فرشتگان عالم شوی .. ما به هم محتاجیم .. وخدا زشتی وزیبایی را درکنار یکدیگر قرار داد .. تا تکاملی صورت گیرد .. من با تو کاملم ... و تو بامن .. آری .. معلمم باش .. تا با زیبایی کلام تو ترا نه ی عشق را بخوانم .. دوستت دارم ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:20 توسط عاشق ناشناس |
|
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است... تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم .. نقش سرخ عشق می زند.. من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم ... ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم.... تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم ... آری.... آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم... و به شوق تو اشک می ریختم ، اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم.... تا شاید در جاده ای دور ، هنوز بوی خوب بهار را... وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد .. تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ... بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن .... تویی که در ذهن خسته من ... همیشه بهاری... همیشه بهارم باش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:7 توسط عاشق ناشناس |
|
|
خداوندا … امشب میخواهم بی پرده حرف بزنم .. هرچند میدانم که هزارانسال قبل مرا میدیدی … خداوندا … میدانم.. که تو آگاه ترینی . .میدانم .. که شبهای قدر تو.. به بلندای رحمتت روز وشب دارد … ومیدانم … که میدانی .. می خواهم رک بگویم … می خواهم حرف بزنم … باتو که می شنوی … با تو که نگاه میکنی .. وباتو… میخواهم بپرسم : تو که میدانستی من در امتحان مردود میشوم چرا بمن اجازه دادی ..؟ من که… تنهای یم را به تو پناه می آورم ..؟ من که.. با صداقت به پایت اشگ میریزم ..؟ من که .. جز تویی بزرگوار … هیچ کس را ندارم ..؟ آخر چرا …؟؟؟؟؟؟؟؟ من که میدانم.. این ( من) تو هستی .. و ما بازیچه ای در دستان تو .. پس خدایا امشبم را شب قدر قرار ده .. تاشبی را مهمان تو.. که نه … آشغالی …در دریای معرفتت باشم … بارالاها …. تو خوب میدانی که من نیاز مندم… و گدای در خانه ی تو .. نیازم را… تو حاجتی .. تو شاهی …. و ما گدایانی صاحب یافته .. روا کن … که … نه بمن .. به ایمانهایی که بر باد رفته … به ایمان بهاری که برباد خواهد رفت .. به رنج بشر … آری … بشر همواره بدرگاهت آمده و دست پر برمیگردد … اینبار روسیاهی شکست خورده … بدرگاهت آمده .. خدایا من شکست خوده ای هستم .. که لیاقت ندارم … بخاطر بر باد نرفتن ایمان بهار … بخاطر اشگهای معصوم عسل … که سمبل رنج نسل آینده ی ماست …. روا کن حاجت این رو سیاه را … خدایا روا کن … روا کن … |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:1 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|