![]() |
![]() |
|
| ( پرونده ای بنام آخرین گام ) |
|
برلب پنجرۀ آزادی .. دست هایم را به دعا باز میکنم .. تا تو را .. در آغوش فردا نظاره گر باشم .. هرچند گل یاس... شکوفه هایش را برایم قربانی میکند .. تا پروانه های عاشق ، با رقص شان .. نوید سحر ی دوباره را بشارت دهند .. من.. از لب پنجرۀ دل تورا می بینم .. که می آیی و بذر عشق می پراکنی .. آری .. نی نی چشم من آنجاست .. که هر از گاه بهمراه دلم .. پنجرۀ ساده ترین لبخند خداست .. و چه زیباست تو هم .. برسرپنجرۀ دل سراغش گیری .. شاید او رحم کند .. شاید او .. شاخه یاسی بر لب پنجره ات بنشاند ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:31 توسط عاشق ناشناس |
|
|
خداوندا .. میدانم ، که میدانی در درون من چه میگذرد .. آخر تو خوب میدانی که در درونم غوغایی برپاست .. و من .. که بی هویت گام برمیدارم .. تا آرزوی گام آخر را در گور نبینم .. خالقم .. تعجبم که چرا جانم را نمیگیری تا خلاصم کنی .. مگر مرگ کیفر گناه کاران نیست ؟ اما نه .. خوب میدانم که تو بخشندۀ بزرگ هستی .. پس بمن رحم کن تازمانی که ازقفس تن رها شده ، و در حضورت قرار گرفتم .. از شرم گناهانم هزاران بار جان ندهم .. آری خدای من .. تو بخشنده بزرگ هستی ..وجز تو ، کسی توان بخشش ندارد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:31 توسط عاشق ناشناس |
|
|
چند وقته که گند زدم به اون همه تلاش .. نمیدونم چی بگم .. فقط اینو میدونم خیلی شهامت میخواد که انسان با نفس خود بجنگه .. باور خیلی چیزا برای دیگران سخته .. اما من چی؟ آدما فقط میتونند به اندازه توان و قدرت درک خود مسئولیت پذیر باشند .. خدایا من چرا اشتباه میکنم .. آیا فرسایش روی من تاثیر نگذاشته ..؟ خدایا اگر من گاوم .. به بشر رحم کن .. من که گفتم گاو پیش من استاد دانشگاه است .. و تو دیدی و خریدی .. حماقت مرا ببخش ..وبه فرزندم نسل آینده رحم کن ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط عاشق ناشناس |
|
|
آنگاه که زمستان یکشبه رسید خاستم تا با آبراه های یخزده اش آهنگ نومیدی را بنوازم .. میخواستم غبار سرد دلم را ... مرحمی از گل یاس طراوت بخشد .. اما ... مروارید اشگ مرا در شبی بیقرار سرد به پیش میراند .. تا پهنه ی بیابانی گونه ام .. شقایقهای خواستن را پیشکش نماید .. اما ... روشنایی نفسگیر مهتاب.. و تن خسته من ... بغض آلود می نمود . .. بغض آلود... تا بهاری بغض آلود را در دیدگانم تداعی بخشند ... و من ..که چه سرد به بارش برف می نگرم .. برفی از نوع دیگر .. باخود می گویم : برف نشان خستگی خداست ..و بی قراریش .. نمیدانم .. اما بوی پاکی و طراوت بهاری نو را به مشام میرساند .. بهاری که دیگر بغض آلود نیست .. شاید خدار آری ..شاید خدا .. از جاده های دل .. خلوت عشق بهاری بغض آلود را به غایت می برد .. تا برایمان ترانه ای نو سر دهد .. ترانه ای فراسوی درک و تفکر ما .. و من ..که چه بیهوده و خسته تر از گذشته بر روی برف ... نقش دل را می کشم .. و ناله ای از بین لبهای خشگیده ... که میگوید .. برف می بارد .. آری .. برف می بارد .. تا آغازی دوباره را نوید دهد ..
.....................................................................................
سلام پیرمرد تنها .. نمیخواهی یک آدرس بهم بدی ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:11 توسط عاشق ناشناس |
|
|
بغضم فرو خفت درفریاد سینه ام .. آنزمان که حسرتم در انتظار بهار، به التیام زخم دل نشسته بود .. و خلوتم بهانه ای کودکانه ..برای خروش اشکم که سیمای ترا در سکوت رفتن رسم میکرد . می خواستم بپاخیزم .. میخواستم سردرد عاشقانه ام را بدور ریزم .. اما توان هم هزاران سال با من فاصله داشت . آری ..بغض بهارم .. تک ستاره ام سوسوزنان بمن می خندید . تا بشارت تاریکی را برایم به ارمغان آورد . وچه بی حالت به دنیا مینگرم .. اما نه ..نه .. گویی صدایی در وجودم هنوز امید را یاداور میشوند .. وندایی که میگوید : بغض بهارت را در جنگل آرزوهایت رهاکن . تا رقص پروانه هارا در قصۀ عشق نظاره کند .. ومن بدنبال کلمات میگردم .. تا کتاب عشق را برایت معنا کنم .. برای تو .. که بغض بهار من باشی .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:38 توسط عاشق ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
محبوب من ... میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
|
RSS
|