... ستاره ام در آسمان است ...
( پرونده ای بنام آخرین گام )

حضور هيچ كس در زندگی ما اتفاقی نيست،خداوند در هر حضور حكمتی نهان كرد برای كمال
ما...
حكمت...
واژه ای كه تنها حكيمان كوچه پس كوچه های ژرفايش را می شناسند...مفهومی كه با خود
دنيايی از بهت و ناباوری را به ارمغان می آورد...وشيرينی حضورش را به سادگی نخواهی
يافت...
دراين ميان جدال حكمت و دل ديدنی است...جدالی كه دل با تمام ترفندها بازنده اش خواهد
بود...بازنده ای كه خاكستر شدن خويش را به نظاره می نشيند...
----------------
قفل شداين دل...
اين بارشش قفله...
ديگر با هيچ چيز باز نمی شود...
بازكردنش به قيمت شكستنش تمام می شود...
می توانی امتحان كنی...
كليدش را به صاحبش سپردم...
صاحبش كسی نيست جزخدا...

خالق محبوب من
دلم میخواست با کسی حرف بزنم .. کسی که تنهایی مرا درک کند .. کسی که سنگ صبور من باشد .. اما هر چه فکر کردم . جز تو کسی نتوانست از درونم آگاه شود و درکم کند.. تویی که در وجودم راه میری .. و کوچکترین لحظه های مرا میبینی .. حس میکنی .. لمس میکنی ..
پس باید به تو از تو بگم .. از اینکه هنوزم این بنده ی رو سیاه را دوست داری .. و هنوزم برای این رو سیاه ارزش قائلی .. و اجازه ی نفس کشیدن میدهی ..میدانم ریختن اشک تنها مرا ساکت می کند .. اما خودت میدانی من فریادم .. فریادی که تو سکوتش نمیخواهد بشکند ..
گفتم من ..!!
منظورم تو بودی که منی را آفریدی .. تا با تکیه به من تو بگوید من ..
آری زیبا صنم ..
بلوایی بپا کردی تا عظمتت را به رخ مخلوق از تو بی خبر برسانی .. و چه صبوری میکنند یارانت .. که میبینند .. ومیدانند ..
که ازتو هنوزم برای این روسیاه تقاضای رحم می کنند .. اما این رو سیاه انگار نمی خواهد از خواب غفلت بیدار شود ..
آری محبوب من ..
تو برام همه کار کردی .. نمیتوانم بیشتر ازتو بخوام .. چون شرم باعث میشود که همواره سرم در مقابلت پایین باشد.. و تقاضای هیچ چیزی را نکنم ..
آنقدر زشتم که فرشته ی مرگ هم از من گریزان هست .. و این عذاب تو برای من و ملل سخت ..
آری محبوب من ..
خودم را مقصر میدانم .. خودم را در مقابل بخشش تو ناچیز میدانم .. و چه گذشتی داری تو .. باور نمی کردم روزی آنقدر ذلیل شوم که در گام آخر دست به گریبان شرم گردم .. شرم از تو .. نه کس دیگر ..
خودت میدانی نه راه بازگشت دارم و نه میتوانم از بخشش تو سرپیچی کنم .. چون هدیه ی شاه پس دادنی نیست .. چه رسد به خالقی که ذره ذره وجود عالم و صاحب توست ..
اما ای عزیز .. ای پدر آسمانی ..
توانم را تو ارزانی نمودی .. و این تو بودی که به من اقتدار نفس کشیدن دادی .. و تو میدانستی در گام آخر ناچارم به کعبه ی دل تکیه کنم .. و این رو سیاه شرمسارم شده ام .. شرمسار از تکیه زدن به تکیه گاه بزرگان روزگار .. کسانی که یک مویشان هزاران چون من ارزش دارد .. و این بی ارزش لیاقت تکیه زدن بر تکیه گاه ایشان را ندارم .. چرا .. ؟
چرا عنایت کردی در حالیکه میدانستی حقیرم .. ؟
آیا حقیر تر از من نیافتی ؟
منی که در عشق زمینی و آسمانی در بندم ..؟
منی که در منم گم شده ام .؟
خدای مهربانم .. ارزشی ندارم .. اما به خدایی تو می نازم .. که بخشش ارزش از تو ست ..
پس ازتو تمنا دارم مرا بخودم واگذار نکنی .. چون دیگه طاقت خرابکاری و آزار سید خراسانی را ندارم .. این توان آخر را خودت عنایت کن .. بگذار در گام آخر از وحی وعنایت تو .. بهره مند شوم .. همه ی بشر بهره مند شوند .. مخلوقات تو در عذابند .. و این ناجی بی عرضه در خواب غفلت و زمان در گذر ..
نازنین خالقم ..
بیدارم کن .. تنها تو یاورم هستی ..
تنها تو سنگ صبورم هستی ..
و تنها تو را دارم ..
تو رحمت و عنایت را در حق من تمام کردی ..
پس حرفی برای گفتن ندارم ..
این آخرین گام را هم تو سزاوارم کن ..
که تنها تو توانمندی ..
و من مخلوقت ..
ناتوانی در دست تو ..
در حسرت آغوش تو سخت دلتنگم ..
برای بوسیدنت بیقراری میکنم ..
وتو تنها قرارگاه منی ..
کجاست آن شانه های گرم و مهربانت تا گریستن آغاز کنم ..
کجاست آن لبخند عاشقانه ات ..
تا دیوانه تر از گذشته شوم ..
انقدر دلتنگ نگاهت هستم ..
که نمیتوانم در چشم دیگری نظاره کنم ..
ودر آخر آنقدر بیقرارم ..
که جزبا دیدن تو دلم شاد نمیشود ..
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمدهام که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد، که در رهگذر آدم خاکی
بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاهنظرِ غافل ازآن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هرکس نبریدند
مرغان نظرباز سبکسیر،
از دامگه خاک برافلاک پریدند
| Design By : Night Melody |


